خونه ی مادربزرگه... .

سلام باران من.

سلام دوستان... .

خوبید؟

امروز داستان داریم داستان خونه ی مادربزرگه.

هر سال عید میریم خونه ی مادربزرگه یه خونه ی کاه گلی بزرگ با یه سقف چوبیه بزرگ یه حیاط وسطش داره که دورتا دورش ساختمونه یه حوض کوچولو هم وسطش هر وقت میرم ارزو میکنم بارون بیاد بارون که میاد بوی کاه گل خیس خورده دیوونت میکنه اگه همون موقع مادربزرگه نونم بپزه بوی اون نون تو هوا مجنونت میکنه مادربزرگه برای من یه قهرمانه فکر کنم 70 سالش هست اما هنوز از منم سالم تره گونه هاش هنوز سرخن هنوز صداش رساست و بلند چشم و گوششم سالمه یه عالمه خونه داره اما میگه این خونه ی قدیمی بوی شوهرشو  و میده نمیتونه از اون بیاد بیرون هر سال 50 نفر میریم خونش عروس داماد دختر پسر نوه نتیجه و... اخه من 4 تا خاله دارم و 3 تا دایی.

یاد بچگیم افتادم یه پسر خاله دارم دقیقا هم سنیم اسمش ایمانه اتیشی میسوزوندیم باهم تو 8 سالگی موتور دایی و دزدیدیم خخخخ بعدم با مخ رفتیم تو باقالیا ... دیوار یکی از خونه های ته باغ و اوردیم پایین با فرقون ماشین سواری میکردیم همیشه دو نفر مراقب ما بودن هنوز عطر سیب ها انگور ها و انارهای خونه ی مادربزرگه یادمه... .

بعضی وقتا خیلی منو ایمان و کنترل میکردن مجبور بودیم با دخترا بازی کنیم یعنی با دو تا دختر داییم و خواهرم که هم سن ما بودن تغریبا چه روزگار خوشی بود...

چه کوه هایی میرفتیم (ومیریم) چه شبای پر از خنده ای چه شب شعرایی چه ماچای ابداری که مادربزرگه میکرد (و میکنه).

الان همه چیز سر جاش هست جز اون خونه مادربزرگه دیگه دو سال یه خونه ی بزرگ ساخته با سنگ و سیمان مادربزرگه تو اون راحت تر نیست من میدونم چون نه تنورش هست نه بوی شوهرش اما هنوز به ماها که میریم میخنده هنوزم برامون شیرینی نخودی درست میکنه.

یادمه تو خونه قبلیه مردا شبا تو حیاط می خوابیدن شبا پر ستاره بود پر شهاب خوبهکه هنوز یادم نرفته این خاطرات شیرین.

پ.ن:

همین الان موقع تایپ کردن این متن قالب عکس کوچیکم تنها عکس از خودمتو اتاقم از رو میز بی دلیل افتادو شکست یا جمله ی شوهر خالم شب قبل مرگش افتادم وقتی عکس افتاد و شکست گفت: عجلم رسید ما خندیدیم اونم خندید و فرداش همه گریه میکردیم.

نمیدونم شاید خدا سر میزنه به وبلاگم! شاید خدا پست قبل و خونده :).

شاید دیگه دارم میرم پیشش %) .

این شکسته شدن عکس رو به فال نیک گرفتم.

(اگه عکس باز نشد روی عنوان این مطلب خونه ی مادربزرگه کلیک کنید)

عکسی که شکست:

خودم را آویخته‌ام

از گناهانی که به گردنم می‌افتد !

طناب از گردنم می‌افتد

تو از سرم نمی‌افتی !

لطفن لگد بزن

به چارپایه‌ای که زندگیم

روی آن ایستاده !

این پا و آن پا نکن ،

پشت پا بزن

به بختی که هی به خواب می‌رود ...

مرگ روی پاهای من می‌ایستد ،

وقتی به انتظارش می‌نشینی ...


نسترن وثوقی

 

/ 9 نظر / 22 بازدید
مریم

اول که خوندم معتادین یه جوری زیادی وحشت زده شدم اما بعد که باران و خوندم فهمیدم منم معتاد بارونم و ازش سیر نمیشم عاشقشم دلم میخواد همه ی عمرم زیر بارون باشم

رها

اوخی عکس نی نیگایشو :) این عکسه که شیک شکسته داداشه من یه عکس از بچگیاش داریم عکسه طوری شکسته که صورتش قشنگ نصف شده کلی خنده داره یادگاری نگه داشتیم

فرشید

این تویی علی!!! اگه الان با این شمایل بودی یه گاز از لپهات می گرفتم این چه حرفهایه میزنی عزیز من البته که یه روزی همه پیشش می ریم دیر یا زود ولی با افتادن یک قاب عکس و شکسته شدن شیشه که نبایستی .... نمیدونی از خاطرات خونه مادر بزرگت که صحبت کردی چقدر برام دلنشین بود باور کن من رو هم بردی به یاد و خاطره خونه هر دو مادر بزرگهای مرحومم چه عطر و صفایی داشت یادش بخیر [قلب][قلب][گل][گل]

مهسا

سلام علي ؟ اين حرفا چيه ؟ انشالله صدسال عمر كني ... خيلي قشنگ نوشته بودي خيلي دوسش داشتم واقعا دل منم براي مادربزرگم تنگ شده ... [گل]

مهر ماندگار

علی پسر حیف شما که خرافاتی باشی افتادن عکس چه به مردن !!!!!!!!!!!!!

مهر ماندگار

خوش به حال تو و ایمان حالا هم جوونی کنید با توان و با تمام انرژی جوون ما حیف نیست قدر سلامتی و توانمندی دوره ی سنی خودش رو بدونه

رعنا

بنظرم یه کپی از عکستون درارین اونو نو یه قاب سالم دیگه بذارین اینم برای یادگاری نگه دارین .(البته با تاریخ شکستنش)

رعنا

ههه خب حق داشتن فامیلاتون چه تشکری من لذت میبرم از خوندن مطالبتون