غروب بد و داستان نبود کلام در زندگی.

غروب های جمعه ...

استفاده از واژه ی غمگین دلگیر و... برای این غروب ها کاملا شایستس. کاملا مثل RPG میان وسط احساساتت و اونا رو منغلب میکنن احساسات نباید مثل پر کاه باشن اما این ار پی جی ها پرکاه و کوه نمیشناسن همرو داغون میکنن.

حالا فرض کنید از چند دقیقه ی دیگه مسجد یه دعایی پخش میکنه که حس میکنی تا اخر دنیا چند دقیقه مونده!

دعا خوبه اما این دعای دلگیرو دوست ندارم مثل یه لگد گنده من و که لب این چاه وایستادم پرت میکنه داخل حالا دست و پا بزن که دربیای درنمیای که میای؟

باید وایستی شب شه یه کتاب شعر ورداری و شروع کنی به خوندن تا دوباره برگردی لب چاه.

دوباره دارم مینویسم دیوانه وار دارم مینویسم یه رمان نیمه کاره دارم از تابستون دوسش دارم ارمان شهر وارمان زندگیم و تو 100 سال پیش میسازم ...

یه عالمه داستان و نقد اجتماعیم هست که مینویسم نوشتن من و لب چاه نگه میداره.

نوشتن نوشتن نوشتن نعمت واقعا عجیب و جالبیه تو رو خدای کاغذ میکنه تو رو خدای قلم میکنه با قلم و کاغذ سفر میکنی زندگی میکنی و کلا قلم و کاغذ رو دو بعد حفظت میکن بعدهایی برای تفکیک کردن ذهنت به بدو خوب رو یه کاغذ احساسات منفی تو به هم میبافی رو یکی مثبتارو بعضی وقتام میگی هرچه بادا باد و از احساساتت اش شعله قلم کار درست میکنی یه چیز مخلوط و عجیب.

ابراز احساس در کلمه به شیوه ی درست و بدور از کلیشه یکی از وظایف نویسنده اند و احساس صرفا احساسات رمانتیک نیست.

هنوز هم به دوستان نویسنده ام میگویم بگذارید از کلام شما و در صحبت با یک درخت با دوستان و افراد و البته با خودتان محبت از کلماتتان بچکد و در نوشته هایتان دیده شود ان هم نه به صرف به کار بردن کلمات(عزیزم و...) لطافت کلام خوش همه چیز را خواهد رساند.

چیزی که در جامعه کم تر میبینیم.

جامعه ای که پر است از نبود کلمات که بین مردم در ایستگاه اتوبوس در پیادرو در مدرسه و در خانه گفته نمیشوند جامعه ای که در ان مردم به هم لبخند هدیه نمی کنند و مثلا معلم فکر می کند نباید به دانش اموز بخندد جامعه ای که سر مشق مردمش بخور تا خورده نشی است همان جامعه ی جهان سوم است.

مثالی کوچک از اتفاقات و کلماتی که رخ نمیدهند به جای ان کلمات هزاران حرف را باید در دادگاه خانواده زد.

 داستان:

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،

بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا درشهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با

احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»

زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله

ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


/ 6 نظر / 30 بازدید
مهسا

سلام علي ... نميدونم دردت واقعا چيه ؟ اگه دردت همون درديه كه يه بار توي صداي طبيعت پست گذاشتي كه مضمونش از هم دور شدن آدم ها بود ، بايد بهت بگم تبريك ! كمن آدم هايي كه دردشون درد آدم است ! درد بشريت است ! اما اين غصه ي دلت و يه جوري قصه كن كه اشك مخاطبات و در نياري !! آخه من اشكم دم مشكمه ! اگه دوس داشتي رمز اون يادداشت خصوصي ت رو هم برام ارسال كن .... موفق باشي [گل][گل][گل][گل]

مریم

سلام منتظر یه نثر زیبای مسجع بودم که با پستی رمزدار که صاحبش رمزش و یادش رفته روبروشدم سخت نگیرید دنیا خیلی کوتاه و گذراست باران معجزه میکند همه چیز را میشوید حتی غصه ها را.....

مهر ماندگار

اقا سرب و الودگی هوا اوقات نمیگذاره

رعنا

سلام راستش اگه قرار باشه حرف دلمو بگم الان واقعا نمیدونم چی بگم پستای این وبلاگتون رو قبلا کامل نخونده بودم . سخته برام چیزی بنویسم الان .

رعنا

سلام . اخرین مطلب این وبم جوابی هست که امروز بعد خوندن مطالبتون با نوشتنش آروم شدم اگه مایل بودید بخونیدش .

رعنا

از محبت خارها گل میشود ..