یعنی من دیوونه شدم؟

دیگه یاد گرفتم بعضی چیزا تقصیر هیچ کس نیست اکثر چیزا بر حسب قوانین احتمالن یه موقعی میشه به این قضیه فکر می کنم بعد به خودم میگم خوب خدا این قوانین احتمال و می چینه یا تهش اینه که دوست دارم این طوری فکر کنم!

ما ادما خیلی عجیبیم سر نوشت عجیب و قریبیم داشتیم با دعوای دو تا سلول به دنیا میایم ندیده و نشنیده باید ایمان بیاریم هر چی دوست داریم برامون ممنوعه ادمای بدی هستیم ولی خدامون به خودش برای ما تبریک میگه! و یه موقع میشه از خودت می پرسی نکنه انسان یکی دیگس نکنه ما همون شیطان رجیمیم؟

آه خدایا دارم دیوونه میشم.

_______________________________________________

سیکا جون مادرت برگرد!

بعضی شبا اون قدر ذهنم تو توهم مشغول می شه  که نمی دونم چی کار کنم یا به کجا پناه ببرم در خونه رو باز می کنمو فقط می دوم اون قدر می دوام تا مطمائنم شم وقتی برسم خونه دیگه موقع خواب تخت می خوابم و وقتی چشمامو ببندم با خیال به جایی سفر نمی کنم اون قدر شخصیت ذهنی تو ذهنم دارم که اگه قرار باشه روزی یه دقیقه باهاشون صحبت کنم از کارام می مونم سیکا که بود خیی خوب بود با پشت دست می زد تو دهنشونو همشونو زندونی می کرد اما سیکا هم درد بود هم درمون بعدش به جای اونا مجبور بودم با اون بحث کنم صحبت کنم درد و دل کنم و... سعی کردم اونم فراموش کنم و رفیق قدیمیه تنهایی هامو فرستادم ( ددر ) .

اما اشتباه کردم ان زندان بان ذهنم بود حالا کلی زندانی تو ذهنم شورش  کردن و هر شب میان وسط ذهنم جلوی من میشینن و اذیتم می کنم چون هر وقت حالم بده اونارو میسازم و اونا هر کدوم یه خاطره ی بدن!

خدایا نه یعنی من دیوونه شدم؟

دیگه از خودمم میترسم الان فقط با خوندن کتاب و دویدن ازشون فرار می کنم وحشتناکن و می دونم نمی فهمین چی می گم.

_______________________________________________

چند وقت پیش از طلاق دو تا از فامیلامون دو تادرس بزرگ گرفتم کسایی که ادعا می کردن خیلی عاشق همن ...

یادمه معلم دینیمون یه جایی گفت : عشق هر روز زیاد تر میشه مگر نه بقیه چیزا دعوای چندتا هورمونه! با خودم می گفتم دیگه اون قدرام که این می گه عشق تعریف به این سختی نداره تا اینکه شروع کردم درباره ی عشق در حیوانات تحقیق کردن و دیدم نه اون قدرام بد نمی گفته.

الان می بینم بله فقط عشق معبود و بندس که هی زیاد میشه مگر نه بقیه چیزا دعوای چندتا هورمونه من هیچ کدومو تجربه نکردم نه عشق های هورمونیو نه عشقای الهی رو به نظرم عشق یه مرحله بیش تر نداره و امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومو درک نکنم چون نه هورمون اضافی دارم برای در گیر کردن نه لیاقت اینو دارم که عاشق خدا شم به همین تلخی به همین سادگی:

دیگری برخاست می شد مست مست           پای کوبان بر سر آتش نشست

 دست در کش کرد با آتش به هم           خویشتن گم کرد با او خوش به هم

 چون گرفت آتش ز سر تا پای او             سرخ شد چون آتشی اعضای او

 ناقد ایشان چو دید او را زدور             شمع با خود کرده هم رنگش زنور

گفت  این پروانه در کارست و بس        کس چه داند ؟ این خبر دار است و بس 

   تا نگردی بی اثر از جسم  و جان           کی خبر یابی زجانان یک زمان

یونانی ها بعد از مرگ یک فرد از اطرافیانش یه سوال می کنن: می پرسن ایا عشق واقعی را درک کرد و رفت؟

سوال بیهوده ایه دلیلشو نمی گم چن شاید تو ایمان یکی که ضعیفه شک به وجود بیاد.

_______________________________________________

چقدر جالبه اصلا قرار بود درباره ی یه چیز دیگه بنویسم چی شد که رسیدم اینجا؟

کاش می خوابیدم  وقتی چشم باز می کردم 10 سالم بود...


 

/ 11 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

سلام علی اقا بابت غیبت طولانبم عذر میخوام نمیدونم در مورد اطمینانتون که نمیدونیم چی میگین چ ی بگم ,???? میترسم چیزی بگمو در حقیقت حقیقت حقیقی اونی نباشه که من فک میکنم به هر حال کاش وقت داشتم چند باره این پستتونو بخونم :-(

رعنا

حقیقت چون.از خودم اصلا مطمعن نیستم برای همین نمیپرسن چرا عقاید یونانیها مسخره بوده.فعلا تاوقتی که برگردم خدانگهدار.

مهرسا

سایه درسیاهی، سیاهی درسایه چه لولیدنی خواهند داشت تاریکی. چه لایه های قیراندودی می زاید زندگی... اما نه! این لایه های فرسوده با نفوذ نور ترَک می برند و آنگاه عشق به آشتی با آزادی نهال امیدی را خواهند کاشت... بیا من و تو از چشمه تا نهال به جوی کوچکی راه دهیم... (مرجان موسوی)

مهرسا

سایه ام پشت باورهای تاریک منسوخ پنهان است.من از این کسیکه پشت نوشته هایم نشسته میگریزم،با سایه ام آشتی میکنم درآغوش میکشم اجازه حضورمیدهم و زین پس اورا ازخود نمیرانم.سایه ام بی من و من بی سایه ام خواهیم مرد... (دیوونه کدومه من این روزهارو گذروندم میدونم چه بحرانی رو میگزرونی اما یادگرفتم هرچاله یه راه داره و هرمشکلی چاره ای. سایه ای که طردشده بخش ناخواسته و طرد شده وجود خودماست.رفتار واحساساتی که باهاشون به صلح نرسیدیم در نامنتظرترین لحظه ازراه میرسه وخودی نشان میده. بخش آگاه و نورانی وجود را پس زدن وخنثی کردن نیروی سایه و راندنش باعث طغیان سایه های تاریک میشه.توهماتی که شورش کردند بخش ناخواسته وجودِ که نپذیرفتیم.طرد وسرکوبش مانع کامل بودن ماست وباعث میشه ناقص ونیمه زندگی در کنیم. پس برای پایان به درد و رنج بایدیکپارچه شد.به هر دو وجه تاریک و روشن اجازه موجودیت داد.چون سایه بخشی و بازتابی از واقعیت کل ماست نه کل حقیقت... ادامه درکامنت بعد

مهرسا

ادامه کامنت قبلی... پذیرش به معنی تاییدشون نیست هدف رویارویی باترسها و وجوه تاریک و ناخواسته ست تا باپنهان کردن و سرکوب دربندش نباشیم و باعث تقویتش نشویم. باوجودیکه سایه انعکاس صحیحی ازواقعیت نیست اما درجوار منبع نور هست ورسالت ما اینه که نورآگاهی را به سایه بتابانیم و وجه مقدس سایه را دریابیم.درواقع با سایه روشن وآگاه خود برای سایه تیره چاره ای میسازیم و به اختیار و آزادانه نقطه مثبت را تقویت و تاریکی را به لایه های پایین تر وجود میرانیم و یا یافتن راهی سالم برای ابرازشون.

مهرسا

خب اینجور وقتها که افکار مزاحم ازکنترل خارج شده، مراقبه و مدیتیشن خوب جواب میده.تابه حال تجربه اش کردی یا چیزی ازش میدونی از تکنیکهاش؟ گمونم این روشهارو که ما ازش نتیجه گرفتیم و سودمندیش به شرط اجرای صحیح ثابت شده اینجا اجرا نشده که اوضاع پیچیده و ازکنترل خارج شده. پس چند روش زودبازده و مثمر رابرات میفرستم اختصاصی، یه کم مسلط بشی و کنترل رو فکرت داشته باشی و انرژیهاتو جمع و احیا کنی...

مریم

یکی از پیامدهای خوب صحبت با سایرین همینه که آدم میفهمه نه دیوونه ست نه تنها. خیلی ها مثل شما هستن. منم وقتایی که دچار این حالتها میشدم فکر میکردم دیوونه ام یا فقط من اینطوریم. گاهی فکر میکنم چند نفر درون من با هم درگیرن و کارشون به بحث میکشه. گاهی هم تو جبر و اختیار گیر میفتم.بعضی اوقاتم کلا کافر میشم چون برای سوالام جوابی پیدا نمیکنم. تمام متنتون و با تمام وجود درک میکنم. خیلی ها اینطوری میشن!!!

رعنا

Ali agha salam key ba sika khodafezi kardin?chera akhe

مریم

چرا با جمله ی اولم موافق نیستین اونوقت؟؟؟!!![عصبانی]

منا

ولی شاید واقعی راست میگن سرنوشت ادما رو از قبل نوشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟