اللهی اشف کل مرضا.

سلام بارانکم

خوبی؟

من چه طورم؟ این دفعه خوب نیستم خوش بختانه از لحاظ روحی نیست از لحاظ جسمیه و جای شکر داره...

دیروز یه کوچولو اندازه ی ده دقیقه خواب موندم سر صبح ساعت 6.30 مجبور شدم تو هوا یکم بدوام اره هون صبحی که شبش تا دیر وقت با تو راه رفتم نه سردی تو مریضم نکرد جهالت خودم بودم البته با اون دوویدن تو هوای سرد چیزیم نشد روز بعدش دو سانسو نیم رفتم استخر یه سانسو تمام تو اب سرد بودم شاید دماش 10 درجه بود علی (دوستم) میگفت دیوونه بیا بیرون یه کاری دست خودت میدی گفتم نه بابا عادت دارم بله عادت دارم اما نه برای یک ساعتو نیم استخرم خلوت خلوت بود شاید دو نفر دیگه با ما بودن از لحاظ روحی برام خوب بود اما از لحاظ جسمی نه!

تو رخکن که بودیم علی گفت این بافتتو بپوش بیرون سردها گفتم نه نمیخواد. گوش شیطون کر خدارو شکر چند وقتی هست مریض نشدم ادم به اصطلاح بد مریضی نیستم.

این طوری شد که ساعت ده رسیدم خونه بلافاصله خوابیدم ساعت چهار و نیم بود فکر کنم خواب میدیدم خیلی تشنمه تو مدرسه ام ابخوریم خرابه دارم ابخوریو درست میکنم! دیگه از شدت تشنگی یهو از خواب پریدم یه نگاهی به دور اطراف انداختم با خودم گفتم نه این جا اتاق من نیست اون قدر تب داشتم که توهم زده بودم به نقاشیا که نگاه میکردم انگار تکون میخوردن!

خلاصه بدنمو که انگار چکش کاری شده بود رسوندم به اشپزخونه تا تونستم اب خوردم خیلی خسته بودم دوباره برگشتم تو تخت این دفعه حس میکردم یکی داره تو حال کمانچه میزنه!

نفس که میکشیدم انگار هوا میرفت تو یه یه بیابون اون قدر سینه ام خشک بود نفس که میکشیدم به التماس میوفتادم کله ریم میسوخت همین طور به صدای اون کمانچه گوش میدادم که دیدم داداشم اومده تو اتاقم چیزی ورداره اون موقع دیگه تنم داشت میلرزید تب و لرز داشتم به داداشم گفتم حسین چقدر سرده یه پتویه دیگه بده گفت: سرد؟ گفتم: اره گفت: اتاقت که خیلی گرمه...

دیگه چیزی نگفتم اون بنده خدام یه پتوی دیگه اورد فایده نداشت مثل بید میلرزیدم دندونام تق تق میخورد بهم نصف شبم نمیتونستم در اتاقیو بزنم گذاشتم ساعت شیش شد مامانم اومد تو اتاق گفت تو براچی هنوز خوابی بچه؟ گفتم بیا جلو دارم اتیش میگیرم دستای سردشو گذاشت رو پیشونیم گفت بیا تو رو کاناپه بخواب نزدیک بخاری تا بریم دکتر گفتم چیزیم نیست بابا ، پدرمم بیدار شد گفت این براچی این جا خوابه و ....

خلاصه ساعت هشت و نیم به زور دعوا رفتم دکتر داروها رو نوشت منم رفتم دارو ها رو بگیرم که دیدم بعله همه ی داروخونه ها بستن اومدم خونه تا ده صبر کردم بعدم رفتم دارو هارو گرفتم چند تا امپول مامانم خوردم جا داره از همین تیریبون از خانوم پرستاری که امپولا رو زد تشکر کنم بسیار عالی امپول زدن.

خدارو شکر الان سینم درد نمیکنه اما انگار بدنمو چکش کاری کردن از دیشب تا حالا لب به غذا نزدم چند هفته ای هست دارم تن تن وزن کم میکنم خدا خودش رحم کنه.

امیدوارم از متنای الکیه این چند وقته ناراحت نشده باشین بله میدونم قرار نبود از روزمرگی هام بنویسم اما چه کنم؟

اللهی اشف کل مرضا.(لطفا)

........................................................................................................

بگذریم ذکر مصیبت بسه...

یکم با بارانم حرف بزنم دلم گرفته...

بارانکم یاد هست پری شب را ،تو کم کم بر گونه هایم میباریدی و عطر بوسه هایت عجیب هوا را پر کرده بود من که فراموش نمیکنم چون عروجی داشتم به پله های احساس معلوم نبود اگر ان شب نمیباریدی چه میشد؟

 فکر کنم برکه ی احساس من قطعا خشک میشد قطعا من به پیله ای میرفتم و البوم خاطراتمان را ورق میزدم البومی که احساساتتم را در ان ثبت کره ام.

 

 

خودمانیم این دفعه سر سنگین بودی دیر امدی زود رفتی عیبی ندارد تو بیا کم و زیادت مهم نیست تو فقط بیا و ببار.

راستی چراچند وقتی است از دیار ما رد میشوی در خانه ی دل مرا نمیزنی؟ مگر ما مردم چه میکنیم؟ که خدا سفیر مهربانی اش را از ما دریغ کرده؟

قرار بود

این جاده خاکی

مرا به آبادی رویاهایم برساند

به چند خانه ی کاهگلی ساده ...

به چشمه زیر درخت چنار ...

به مردمی صاف و ساده ...

به پاییزی به رنگ زرد روشن ...!!!

اینجا سرزمین سرد و یخ زده واژه هاست ...

شهر حقیقت های تلخ ...

نمی دانم

شاید هنوز کمی از راه
مانده است...
شاید !!

 ‏سید‬حسین دریانی

/ 6 نظر / 25 بازدید
فرشید

نبینم چاییدی جیگر بلا دور تو و دکتر پس ماچکار کنیم

فرشید

راستی تو که حالت موقع زدن آمپولا خوب نبوده مطمئنی خانوم پرستار بوده[تایید][نیشخند][نیشخند]

مهسا

سلام انشالله زودتر خوب بشي [گل]

همسفر جاده دلتنگی

بلا دور باشه، ان شاء الله هر چه زودتر خوب شی. اللهی اشف کل مرضا [گل][گل][گل][گل]