من ، باران ، شعر

دیشب داشت بارون میومد چشمای خیشو اول از پنچره دیدم خیلی خوابم میومد داشتم میمردم اما حیف اون چشما نبود برای خیره شدن؟

کاش ادم بودی تا بغلت میکردم

چکاش خانه ای بودی تا ابادت میکردم

کاش ای فرشته ای کاخ

دربرابر من پست تر از خاک

قرار نمیگرفتی ای بهتر از مهتاب.

(به غیر از شعر بالا بقیه شعرها از شعریای دیگر هستند امیدوارم لذت ببرید)

اون چشما باید منو غرق میکردن اون چشم ها مسکن های قوی هستن که من بهشون معتاد شم.

مثل ماهی که شب از حوضچه جان می گیرد 

قلب من لحظه ای از تو ضربان می گیرد


پیش تو دفترم از حس تغزل پرشد 

طبع شعرم تو که باشی جریان می گیرد

بله بارانکم تا تو امدی دوباره طبع شعر من جان گرفت یادمه برای یه مدتی شعر و گذاشت بودم کنار اما تا تو اومدیو گفتی بنویس نتونستم مقاومت کنم...

وچقدر خوبن بعضی تلنگرها:)

الان که همیشه نیستی باید با تو تو خیال راه برم تو خیال تو به من بباری یادمه تو یه متن تو یه جایی توضیح دادم خیال با حقیقت یکیه پس دیگه با تو بودن واقعیت و خیال نداره.

روبرویت هی بخندم بی خیالی طـی کنم

در نبودت خویش را در شاعری عریان کنم

با تو نفس کشیدن با تو روزمرگی کردن حس و حال دیگه ای داره عشق تو خیلی نو خیلی متفاوت ادم و غرق میکنه و چه نامفهوم درک عشق های خیالی!

برای زندگی  بی جواب و تکراری

به موقع آمدی و بهترین جواب منی

 

چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها

 

تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی

الان دیگه همه جا هستی بود و نبودت فرقی نداره چون تو بخشی از منی چون تو اصلا خود منی ، وقتی حرف میزنم نوای بارش تو رو تو حرفای خودم میشنوم چه حسه غریبیه همیشه با تو بودن.
با انرژی دستانم ،

با هیجان صدایم ،

با لایه‌های وجودی‌ام ،

در هم آمیخته‌ای !

آنچنان که ندانم من توام یا تو من !

در همین فنجان چای

شیرینی قند از توست !

تو اینجایی !

میان ذرات بیداری‌ام،

توزیع شده در بستر خواب‌هایم ...

ما دوبال یک پرنده‌ایم !

برای بار هزارم بی شبه بی استعاره بدون هیچ ترس و لرز در صدایم میگویم:

می‌گویم دوستت می‌دارم

عشق به تو

اعتراف سنگینی‌ست

در روزگار عدم قطعیت ...

مجنون تو بودن

متهم‌ام می‌کند

به چیزی که لیاقتش را ندارم

تاثیر عمیقی داشتی تو من ای ایه خدا با تو خدا رو شناختم و چه شناخت شیرینی.

بی تو ، با خدا شده ام ...

روزه می گیرم

نماز می خوانم

دخیل می بندم به هر امامزاده ی پرت و دور

تا شاید بباری ...

عشق من به تو تو این قلب کوچیکم اون قدر عظمت داره که نگو... اسمت برام مقدسه اسمت ههههههه خودت میدونی دیگه؟

خدا را شکر ، گیر افتاده ام در تور گیسو ها

که خیلی ها گرفتارند با قلّاب ابرو ها !

چنان عشق این پلنگ خسته را انداخته ست از پا

که هرجا می رود دستش می اندازند آهو ها ...

تو را تا کی میان سینه ام پنهان کنم ای عشق ؟

نخواهد ماند آتش تا ابد در عمق پستو ها

تمام دارایی من باران منه اونم دست خداست هر وقت میخواد چند قطره ای ازش میده هر وقتم اشتباه میکنم مثل بچگی با این خواستم محدودم میکنن اعتراف میکنم این محدود شدن و انتظار دیدن با درد فراق خیلی فرق داره و خیلی شیرین تره... خیلی...


" مردی " به اینکه عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان ِ قدرتمند تنهـــا " یک نفر " دارند

و از مال دنیا من تنها تورا دارم

باران من

وقتی غرور مرد غزل توی دست توست

با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

 

خودتم متوجه این همه ارامش تو خودت شدی؟ اره شدی و عجب ارامشیه ارامشی که از طرف خدا میاد ارامشی همراه با زیبایی همراه با لبخند میمیرم برای این ارامش ها.


/ 5 نظر / 19 بازدید
شاهد

از خانه بیرون بیا! بگذار نیمکت‌های آن پارک قدیمی با یک‌دیگر به جنگ برخیزند تا تو قهرمانشان را انتخاب کنی برای نشستن ! بگذار کودکان پشتِ چراغ قرمز‌ها تمام اسفندهاشان را در آتش بریزند از شوقِ آمدنت ! بگذار فواره‌های تمام میدان‌ها دوباره قد بکشند و در تک تکِ کوچه‌ها بوی گل‌سرخ بپیچد... بی‌تو این شهر متروک است و تنها کلاغ‌های خاکستری آسمانش را هاشور می‌زنند... یغما گلرویی" از کتاب: باران برای تو می بارد /

مهسا

اگه دوست داشتي به وبلاگ جديدم سربزن خوشحال ميشم ميزبان حضورت باشم [گل]

شاهد

راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی. در حقیقت هیچکس نمی تواند مال کسی شود. شریک زندگیت را با طناب نیاز، نبند. گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند... "جی. دونالد والترز"

مهرسا

در آغوش بگیر رأس طلوع احساس ،طغیان واژه های سرشار از شعور شعر باران را... گل سرخ دلت آب میخواهد و ما تکرار باران را... هوای هرشبت ابریست،گلهای وجودت شاداب و هر روزت به زیبایی گل علی عزیز