شب عجیب، لبخند زیبایش،از شهناز تا سمندر،بشه لطفا

علی:

لبخند زیبایی دارد

اما هیچ وقت به من لبخند نمیزند

شاید میترسد  دیابت بگیرم!

+همیشه پشت  این تخیل میگویم زکی خیال باطل...

(به پشت تخیل دقت کن)

 

علی:

بی گریه خداحافظی کن

لطفا...

گریه که می کنی راستی راستی باورم میشود

تو که بروی ...

بعد این خداحافظی

خواهم مرد

پ.ن: بی نهایت از لفظ خداحافظ بدم میاد همیشه میگم به امید دیدار اون بخش دعاشم تو دلم میگم ، میگم خدا نگهدارت اما پیش خودم لفظ غم باریه. سری اخر به ادمی که گفتم خداحافظی نکن و کرد می دونستم تاریخ دوباره تکرار میشه دیدی نباید خداحافظی می کردی؟ دیدی؟ دیدی؟؟؟


سلام.

دلم یه مقدار گشت گذار اخر شب تو خیابونای شلوغ می خواد که خوب وقتش نیست (نمیدونم چی شد همچین حس غریبی پیدا کردم؟) اما واقعا به همچین چیزی نیاز دارم ، دید زدن تو کافه ها ، بچه های تو پارکا، داستان های راننده تاکسیا ، از این تهران لعنتی (معمولا از این واژه استفاده نمی کنم البته به جز سه ماه اخیر) چیز زیادی برای لذت بردن پیدا نمی کنی .

دیشب و پریشب خانه هنرمندان ایران بودم سالن استاد شهناز کنسرت بود رفته بودیم به قصد یه تئاتر و سالن استاد سمندریان که یهو دیدم غرق صدای سنتور و دفم.

فکر نمی کردم دف ان قدر صدای زیبایی داشته باشه البته اون خانومایی که دف میزدن هشت نفری و هماهنگ دف میزدن که فوق العاده زیبا بود.

پ.ن: به این فکر می کردم که اگه اقوام وبلاگامو بخونن چی فکر میکنن؟ شما چی فکر می کنید؟

(درباره ی خودتون و وباتون؟) فکر می کنید جا بخرن از چهره های بدون ماسک ما؟برای خودم که فکر نکنم :|

چیز جالبی نیست برای فکر کردن اما تغریبا 80 درصد مطمئنم خواهرم این جا رو می خونه دستش دردنکنه که بروم نمیاره! و خوب اگه می خونه از همین جا بهش می گم خواهر گلم دوست دارم.

پ.ن: کمی زیاد حالم گرفتس و سرما هم خوردم که شده بد اندر بد.

________________________________________________

امیدوارم دلم روز قیامت از من شکایت نکنه

طفلک ،

اخه میدونید...

خیلی میزنم تو ذوقش.

پ.ن: عکس های این سری رو از مکان های شهری استفاده کردم فکر نمی کردم دلم روزی برای این شهر (هنوزم لعنتی) تنگ شه مثل یه پارادوکس در عین زشتی زیبا هم هست.

( درستش به جای پارادوکس تضاده اما از جهتی دیگه می گم!)

پ.ن: ببخشید کم سر میزنم به خدا دلم می خواد اما میدونید همین جوری وقت کم میارم ان شاالله اخر هفته ها و شاید بعضی وسط هفته ها مزاحمتون میشم.

پ.ن: حال الانمو دوست ندارم ولی چون ما خودمون مسئول احوال خودمونیم اعتراضی نیست ، شکر.

پ.ن: راستی خدایا لطفا...

بشه بشه بشه بشه بشه

نشدم فدا سرم. هفته ی بعد ولی، لطفا بشه بشه بشه :{( (لبخند با سیبیل خخخ)

پ.ن: بعضی شبا اخر شبا اگه وقت کنم بین 10 تا 12 فیلم میبینم فیلم چیز خوبیه مخصوصا فیلم یه خوب بعدا بیش تر مینویسم دربارش.

پ.ن: به امید دیدار که نمیشه گفت اما به امید نوشتارهای زیبا از همتون تو وب های زیباتون.

/ 39 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

راستش من می گردم...شاید تا وقتی که توان داشته باشم حتی....شاید یک روزی....یک جایی....یک چیزی باعث بشود فرشته ای را پیدا کنم....

سمانه

بله ...به همین سادگی.... البته لبخند پسرک سمت چپ که جای خود داره.. [عینک]. در یک نگاه خییلی شبیه به هم به نظر میان...انگار سه حالت چهره ست از یه نفر..

رعنا

سلام.. اهان پس تو پیله این

رعنا

هی کم تر وکمتر میاین :(

مهرسا

درثانیه های کدام فصل جامانده ای که برای طلوعت قنوت دستها به آسمان است.شبیه شهریور شدی نیامده گرما را میبری... دنیا سرد میشود وقتی که دست به نوشتن نمیشوی.نمیدانی وقتی هوس پروانه شدن میکنی دنیا چیزی کم دارد برای زیبا ماندن. بگو کدام شبی باران شبیه توست که تو رامیان قصه های آسمان جا نگذارم. به وسعت شب یلدا جایت خالیست،خزان را به ساحل دلنشین نوشته های سبزت نرسان! حضور شرجی واژه هایت تابستان شعرهای سپید است. برای آمدنت آسمان را صدا میزنم. پیله ات را بگشا...

raha....

باز باران بی ترانه،بی هوای عاشقانه، بی نوای عارفانه، در سکوتی ظالمانه خسته از مکر زمانه، غافل از حتی رفاقت، هاله ای از عشق و نفرت، اشکهایی طبق عادت قطره هایی بی طراوت،دیدن مرگ صداقت، روی دوش ادمیت میخورد بر بام خانه

مریم

آهای آقای رتبه ی یک سال آینده! بسه دیگه بیا پست جدید بذار منتظرم خو!

مهرسا

ممنونم زیبایی درنگاه شماست که خرج نوشته های من کردی. بسیار ممنون از تکثیر احساس خوبت.سپیدعمیقی بود پاسخ شما. صف آرایی دلنشین واژه هات من را به ذوق میاره برای نوشتن. حال ذهن و دلت رو به بهبود، حال خوبت پایدار و تمام غصه هات پایِ دار... بغض واژه ها را به بادبسپار تا ابر را به نقطه چین های بیرنگ احساس ببارد. شیفته پرواز میل به خزیدن ندارد،تنگنای پیله درخور شاپرک نیست.پرواز بال و پر قوی میخواهد و در آدمیزاد این پیله به نور ایمان گسسته میشود. برات نور و شادی آرزو میکنم به دل انگیزی سوغاتی الوان پاییز که بپاشد به بوم لحظات روزگارت و زیباترین نقش را ترسیم کند.سرفراز باشی

مهرسا

روی دیوار شب که راه میروم ردپای سکوتت را تا محاق ماه میگیرم.آنسوی دیوار شب، دربه در واژه های خیس میشوم،میروم تا قلب واجهای سپیدم تا دریا. پروانگی فصل الخطاب شعرهای پاییزی من است.شعرهایم مرا تا پاییز میبرد تا انتهای خواب باران... نیک گفتی مرحبا«شهریور دروازه پاییز است» و من پیشتر شعری نوشتم که تابستان ادامه بهار است و بیدادِ حرم عطش،هول و ولای رسیدن به پاییز را دارد. نرسیده به مهر حال دل من شعر میشود.مریم واژه هایم درد زاده شدن دارند.از شبهایم شعرمیریزد. به رسم مهربانی پاییز وقت پروانگی خبرم کن تا قاصدکهای خوش را برایت بفرستم...

رعنا

چه متنای زیببایی تو کامنتا و جوابشون بود .. کاملا هم حال و هوای حقیقی داشت .