شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

به مناسبت بارون امروز دست و جیغ و هوووووووووراااااااااااااااااااااااا و یه متن تپل.

بگذار این انگشتان ارام راهی میان موهایت پیدا کنند کمی نزدیک تر بیا بگذار تا نفس هایمان یکی شود نترس عاقوش من برای تو وتو برای من گناه نیست چون گناهی همراه با ارامش نیست و البته که عاقوش تو قرین ارامش است کمی بخند سرم درد میکند مسکنی قوی میخواهم چشمان غم زده ی خمارت کنار این گلشن مشکین موهایت همچون ستاره میدرخشند بگذار تا با دلی پاک امشبی را من   بوسه زنان از صورت تو بگذرم میدانی رهگذر نیستم میدانی من اسیرم هستم در این نگاه ها زیبای من با کلماتت ببار در ذهنم با ضرب اهنگ کلماتت به شیروانی چوبی احساسم معنا ببخش بگذار تا بوی خوش کلماتت کمی این غصه های نشسته بر ایوان دلم را خجالت دهند شاید ان ها هم فهمیدند زندگی پر کاهیست از ان کوه نسازیم.

صبر کن این صدای پای کیست؟ اههههههه خدای من صدای کفش های پدرت است بیاد در عاقوش من قایم شو... قربان این گونه های سرخ شده ات  جان من، گفتم که این عاقوش ها گناه نیست بیا پدرت رسید.

جانم رعد بگو...

ارام باش مرد شمرده تر بگو تا من هم بفهمم.

چی باران؟ نه باران این جا نبوده.

دروغ؟ نه دروغ نمی گویم خیلی وقت است نیامده.

عطر او؟ آهههه خدای من این عطر وجود باران نیست عطر اشک های خودم است.

 _ من زیر لب:

بارانکم چه برق نگاهی دارد این مرد انقدر تکان نکن نخور در قلبم که الان رسوا میشویم.

جانم؟ نه با کسی حرف نمیزدم خیلی وقت است که روان پریش شدم با خودم حرف میزنم!.

خدانگهدار

بارانم سرت را بلند کن پدرت رفته  بله؟ نباید دروغ میگفتم؟ لابد میخواستی بگویم چرا اتفاقا این جاست همین جا در عاقوش من مخفی شده... اخم نکن میدانی که سفیر مهربانی خدا نمیتواند قهر کند

اها اها بخند حالا شد

_بله خیلی وقت است من هم دیگر ادم نیستم شده ام شبیه دسته ای علف تا تو نباری شاداب نمیشوم.

کاشکی من هم مثل تو می توانستم ببارم هاهاهاها تو هم دوست داری گریه کنی؟ ولی به نظرم باریددن خیلی زیبا تر است.

باید بروی؟ نمیشود کمی بیش تر بمانی؟ اخر دلم تنگ میشود می دانی که؟ پس به نسیم بگو تو را همراهی کند این طوری خیال من هم راحت تر است لپ گرام را بیاورید جلو جلوتر لطفا این هم توشه ی راحت.

تو رفتی شوق وصالت اما

در این شب های بارانیه من

تا سحر با من خواهد بود

تو رفتی...

 عطر بوسه هایت اما هنوز هست در هوا

تو رفتی...

رد لبت اما هنوز هست بر گوشه ی پیک هایمان

نفس میکشم و من چه دیوانه وار

به هوای ان بوسه ها

و من مینوشم چه بی عبا

بازهم به هوای ان لب ها

 

از این به بعد من به شوق خزان به گلستان میروم و به شوق نم بارانی حرفی ز سر ذوق به پای شمع عمر خواهم سوخت.

میدانی بارانم حالا که نیستی میبینم که  نه اتفاقا :

باران نیز گاهی باید گریه کند

شب نیز گاهی باید بخوابد

اما دلم من هیچ گاه ارام نمیگرد

قلب من سرد تر از سرماست

افکارم خاموش تر از تاریکی

من این جا گم تر از هر قاصدک

چشمانم خیس تر از شبنم

ناله سر میدهم بیش تر از هر ابر

رخت خوابم بی تو بد تر از هر قبر

روزهایم تاریک تر از هر شب

زندگی ام بی ثمر تراز هر خار

من این جا پست از هر خاک

من چون بی تو همنشین شدم با غم...




 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین