شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

از بچگی میدونستم تخیل خوبی دارم ادم حرافیم بودم و هستم از بازی با کلمات هم لذت می بردم (می برم) اون قدر داستان های فانتزی نوشتم که نگو کلا هر وقت بی کار میشم مینویسم این هایی که تو وبلاگام مینویسم شاید یک دهم کل چیزی باشه که تو طول روز مینویسم.

اما چند وقتیه که نسبت به قبل کم تر مینویسم من ادم قبلم اما ظرف زمان ظرف قبلی نیست و انگار تنگ تر شده البته طبیعیه!

چندتا دفتر خیلی محرمانه دارم به نام سیکا نامه سیکا یعنی سایه تو 7 ماه گذشته زیاد نرفتم سرش شاید 30 صفحه تویه جدیده نوشته باشم هر قسمتی از زندگیمو میخوام فراموش کنم مینویسم و باید اعتراف کنم اصلا علاقه ای به خوندنش ندارم اما دوسش دارم چون باعث میشه اخر متنام بگم دیدی این نیز بگذشت... اما خوبه که تو از چیزی نگذشتی البته الان که فکر میکنم شاید بهتر بود از بعضی چیزا میگذشتم.

بگذریم...

دوستان ثابتی تو این چند سال داشتم که ساعت هابه پای حرف هم میشستیم کتاب و فیلم و موسیقی نقد میکردیم فلسفه و مثنوی میخوندیم هنوزم انجام میدیم اما نه به شدت قبل برای همین مجبورم دوباره صندلیمو بزارم وسط ذهنم دوباره موتور تخیلمو روشن کنم یه شخصیت بسازم و شروع کنم به گفتن شاید فکر کنید چون جفتمون وابسته به یه ذهنیم نمیتونیم ادامه بدیم اما اگه تا به حال تخیل و تجربه کرده باشید میبینید که چه قدر دوست داشتنیه اون وقته که توی دنیای واقعی به باران  به یه درخت انار شخصیت میدید توی دنیای واقعی سیکا دارید یا با چوبی به نام TED  حرف میزنید و در ضمن لازم به زبون چرخوندن هرز هم نیست کسی ناراحت نمیشه کسیم قهر نمیکنه فقط خودت و تقسیم کردیم تو اشیا و زمان ها اون وقت که سوال فلسفی داری به درخت نگاه میکنی جوابو میبینی به گل نگاه میکنی زندگیو میفهمی و چه لذتی لذتی که پوست گوشت و استخان از تحمل ان عاجزن.

سوار بر بال خیال شید ادما برای لذت بردن دو تا بال لازم دارن احساس و خیال با احساس و خیال هنر و ادبیات شکل میگیره بزارید جسمتون بشه هنر فکرتون بشه ادبیات اما خوب معایبی هم داره ادما با ادما به مشکل بر میخورید و پی بعضی چیزا و تهمتا رو باید به خودتون به مالید از نظر من فوایدش به معایبش میچربن حرف نزدن ادمو عجیب نشون میده و در معرض تهمت میزاره.

اگه میخواید دیالوگ ها و متون رو از یاد نبرید توی ذهنتون اون زمان و مکان و ادماشو تجسم کنید (یکم سخته اگه عادت نکنید) وبا اون دیالوگ ها مثل یه کارگردان مثل کسی که رو همه کنترل داره داستان بسازید و بشنوید بقیش اتفاق میوفته من با این تنیک تغریبا چیزیو فراموش نمیکنم.

رابطه ی تخیل و خواب (شب بارانیه من در خواب):

دیشب داشتم از جایی میومدم سمت خونه که یهو بارونی گرفت که نگو شیشه های عینکم خیس خیس شد بخار نفسمم روی شیشه ی عینکم مینشت و تغریبا به غیر لکه های نور چیزیو نمیدیدم دستام یخ کرده بود شلپ شلوپی راه انداخته بودم که نگو شلوارم تا زیر زانو خیس بود بارون یه جوری بغلم کرده بود که کلاه سویی شرتم چسبیده بود به سرم و ازش اب میچکید دلم نمیخواست بدوم اما انگار کودک درونم میگفت من میخوام بدوم،  ذهنه منم طرف دار کودکان شروع کردم به دوییدم!

همین طوری داشتم میدوییدم و لذت میبردم که یهو یه صدای مثل دید دیدید دید دیدیدید اومد توی مخم بعد چند دقیقه فهمیدم خواب بودم و عجب خواب شیرینی از خواب که بلند شدم دیدم زیر رو تختی تخت مچاله شدم از پنجره اسمون نگاه کردم شاید اونم دلش مثل دل من تنگ بود اما نه اون میتونست بباره نه من

علی:

 

 

 

 

 

 

 

 

از این نگاه های سرد از این کلمات سخت
دلم تنگ است برای بارانم
از این بی تفاوتی
از این بی قراری
دلم میخواهد اغوشی به وسعت بارانم
که هر جا  در افکارش بخزم
او فقط بر من ببارد
و چه پریشانم
از از این بی تابی
از این پریشان حالی
و سکوت بارانم
پس پرده ی هوای ابری من
سخت دلگیر تر است
نمیدانم کی باریدن خواهد گرفت؟
این رحمت الهی
اما تنها با یاد بارانم است که زنده ام.

 

حمید مصدق:

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می کردم

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین