شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

هاهاهاهاها

همین الان یاد یه خاطره از بچگیم افتادم جالبه بدونید حتما شما هم همچین خاطره مشترکی دارید.

یادمه9 سالم بود من و داداشم (حسین) خونه بودیم داداشم از من 8 سال بزرگ تره یعنی اون موقع 17 سالش بود من تو بچگی علاقه ی عجیبی به فیلمای ترسناک داشتم (الان دیگه نه) خوب کلا بچه که بودم دیونه ای بودم برای خودم  و فوبیا جاهاش تنگ و بسته هم داشتم خلاصه اون شب من و حسین خونه تنها بودیم تلوزیون اون شب یه فیلم داشت درباره ی ادم فضایی ها اسمشو یادم نمیاد ولی زمان خودش فیلم عالی بود جایزه اسکار هم برده بود اقا ما نشستیم این فیلم رو دیدیم خونه هم بنایی داشتیم و سرویس بهداشتی تعطیل بود اما تو پارکینگ خونه یه دست شویی داشتیم یهو وسط فیلم حسین خان تصمیم گرفتن برن دست شویی حالا منو میگی با خودم میگفتم این الان بره چه غلطی بکنم؟

خوب حسین خان رفتن دست شویی منم تو پارکینگ وایستاده بودم تا بیان که یهو برقا رفت ... فیلم یه نکته ی جالب داشت اونم این بود که هر وقت ادم فضایی ها میومدن برقا میرفت! حالا منو میگی تا برقا رفت داشتم میمردم تو پارکینگو ظلماتی گرفته بود که نگو از پشت پنجره پارکینگ نور چراغای کوچه دیده میشد منم فاصله ی 10 دوازده متری تا درو با تمام سرعت دوییدم با مخ رفتم تو در در ضمن یه جیغ بنفشم میکشیدمو میدوییدم وقتی خوردم تو در اهنی پارکینگ اصلا برام مهم نبود چه اتفاقی داره میوفته زود درو واکردم اربده کشان دوییم تو کوچه حالا تو کوچه هیچ خبری نیست نه ادمی نه ماشینی دیگه نمیدونستم چی کار کنم اما چون از محیط بسته و تاریک خارج شدم یکم خیالم راحت شد همین طور داد میزدم که دیدم داداشم از شدت خنده داره در پارکینگو گاز میگیره خلاصه ما رفتیم خونه و بقیه فیلمو دیدیم حسین خان جریان اون شب و برا همه تعریف کردن کلا فامیل تا یه مدت منو سوژه کردن اما نمیدونستن باعث شدن من تو 9 سالگی برای اینکه مسخره نشم ترسمو پنهون میکردم و شبا تو اتاقم با چراغ روشن نمیتونستم بخوابم!

از شما چه پهون این ترس تا 13 سالگی با من بود!

خلاصه سعی کنید بچه هارو نترسونید و البته اگه یه پسر بچه ی خیال پرداز هم خونه دارید حواستون بهش باشه.

البته من از سمندون هم به مدت طولانی میترسیدم یادمه یه شب رو مخ همه بودم فکر کنم 8 سالم بود اون شب اشک خواهرمو در اوردم(دو سال از من کوچیک تره) دفتر داداشمم که پر بود از نقاشی های من مامانمم کلی اذیت کرده بودم که بابام برای اولین و البته اخرین بار منو تنبیه کرد و منو انداخت تو حیاط حالا حیاط ما مثل جنگل امازون ساعت 10 شب من تو اون ظلمات نشسته بودم که یهو خواهرم از پشت پنجره گفت علی سمندون تو حیاطه الان میاد پیشت اقا این این حرف و زد داشتم از ترس جر میخوردم با خودم گفتم نکنه لای درختا باشه؟

از بچگی از التماس متنفر بودم برای همین به بابام التماس نکردم منو بیار تو خونه این جوری شد که این دو ترس در من نهادینه شد.

یه ترس دیگه هم هست که موضوش طولانیه بعدا میگم.

شما هم از ترساتون بگید....

اینم سمندون لعنتی هنوزم میبینمش مور مور میشم.


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین