شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

سلام بلاخره امروز رسید.

بارانکم خوبی؟ شما خوبید؟

خوب ساعت 6 مثل همیشه از خواب بیدار شدم رو مو کردم به سقف گفتم خدایا خودمو بدست سپردم 6.20 هم مثل همیشه زدم بیرون خیابون مثل همیشه تاریک هیچ کس هم نبود گربه ها و درختا هم که خواب بودند باز من با کفشام تق تق کنان سکوت صبح رو میشکوندم و میرفتم.

امروز وقت دکتر هم داشتم قرار بود با جناب معلم فیزیکمونم صحبت کنم که امتحان فیزیک دوم رو زود تر بدم و فلنگو ببندم امااااااااااااااااااااااااااااا از اون جایی که جناب بهرامی در توهم توطئه به سر میبرند گفتند نع باید وایستی زنگ اخر با همه امتحان بدی شاید سوالا لو بره! منم به حرفاش توجه نکردم رفتم پیش معاونمون که خیلی بود میدونست برای ازمایش و چکاب تیروئید باید برم بیمارستان فیروزگر اونم گفت میرم باهاش صحبت کنم ببینم الان ازت امتحان میگیره یا نه؟

خوب معلم ما هم بعد از کلی چک و چونه گفت نمره ی امتحان دفعه قبل و برات میزارم.

من :)

بچه ها:(

ناظم:|

معلم فیزیک %(

خلاصه ساعت 8 از مدرسه با نیشی تا بنا گوش باز زدم بیرون حیف این دو روز که نشستم فیزیک خوندم اونم چه سوالایی المپیاد شرکت میکردم مقام میاوردم ولی خوب الان که شما دارید این متن و میخونید هنوز دوستان من دارن در یک ظهر زمستانی سرد امتحان میدن و شانس بیارن یه ربع دیگه ولشون کنن من براشون ارزوی موفقیت کردم ولی با این که راضی نبودم از خدا خواستم امتحان رو براشون اسون کنه گور بابای رقابت... .

الان دیگه میتونم تو افتاب داغ و هوای سرد زمستون پاهامو دراز کنم و بگم خداجون شکرت بلاخره برگشتم به اون جایی که حقم بود.

جناب خدا لطفا لپ مبارک رو بیارید جلو ... جلوتر لطفا... ای بابا خدا بیا نزدیک تر اهااااااا ماااااااااااچچچچچچچچچچچچچچ به به چه بوس ابداری از خدا کردم.

خدایا شکرت که هواست به هممون هست و ما هواسمون به تو نیست.

بگذریم ...

هیچ وقت نمیخواستم تو این دو تا وبم از روزمرگی بنویسم اما خوب مشکلی کوچیک پیش اومد که گفتم اگه به ادمایی بگم که نمیشناسمشون حتما راحت ترم ممنونم که مزخرفات 3  پست اخرو تحمل کردید.

و اما بعد...

با خودم فکر میکردم که خوب بلاخره مکر معلممون لااقل از سمت من به خودش برگشت وقطعا کار خدا بود (وَمَکَروا وَمَکَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَیرُ الماکِرینَ)
ترجمه:
و (یهود و دشمنان مسیح، برای نابودی او و آیینش،) نقشه کشیدند؛ و خداوند (بر حفظ او و آیینش،) چاره‌جویی کرد؛ و خداوند، بهترین چاره‌جویان است).

از این به بعد با پستای مهم تری در خدمت شمام روزمرگی من چه فایده ای برای شما داره سعی میکنم با شعر نو و مراودات اجتماعی باهاتون باشم.

من به اندیشه ی یک کوچه حریصم

من به آن قامت ِ برخاسته ی سروی در باد

و به آن سایه ی نمدار سر پرچین

ظهر تابستان ..

من به باور دریایی تو محتاجم

که تمامم کند از عشق

که فرو شویدم از باران

که مرا دست به دست تو دهد

رویـا ..

من با آهسته ترین نغمه ی آغاز تو همراهم

که درونم بوزد نشئه ی پرواز

برساند به حقیقت ، به رگ ِ سرخ حیات

من به آن خوب ترین

حس ِ بارانی تو نزدیکم

و به این حادثه ایمان دارم

نوبت عاشقی وُ عشـق

همین امروزست ..

نیلوفر ثانی

این زیری خوب مورد اخرش هنوز پیش نیموده! %)

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین