شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

دلم تنگ شده برا یه ذره خذعبل گفتن چرت و پرت شنیدن از بس کتابای ثقیل و سخیف و خوندم ادبیاتم شده عینهون اونا حتی وقتیم که فکر میکنم خواب میبینم یا تو دنیاهای موازی ذهنم یکم با شخصیت های توهمی حرف میزنم انگار یکی دیگه داره به جام حرف میزنه خوب ب یکم باید برم تو جمع های خونوادگی یکم حرفای ساده و بی شیله پیله بشنوم تا برگردم رو تنظیمات کارخونه.

دلم تنگ شده برا اینکه تو یه روز تعطیل یکی بزور از خواب بیدارم کنه بگه دیوونه بیدار شو بیا ببین چه برفی اومده منم پتو رو تا زیر چشام بکشم بالا بگم چرت و پرت نگو بزار بخوابییم برف تو تهران توهم زدی عزیز ... اونم یه مشت برف از لب پنجره یا تو حیاط بزور بکنه تو یقم منم در جا نیم متر بپرم بالا ... هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها بعد بدون لباس گرم برم تو کوچه همسایه های دیوونرو ببینم که نمیدونن برفا تو دهنشون کنن یا تو گوششون! ای حال میده ای حال میده از بالا پشتبوم یکم حال بچه های کوچرو بگیری خدایا دلم تنگ شده برا اینا برای یکم خل بازی برای یکم وقت صرف کردن با چیزایی که فراموششون کردم.

چه قدر زود بزرگ شدم باید یکم باب اسفنجی ببینم نقاشی بکشم چند روزی درس و مشق و بعد از امتحانا بزارم کنار تابرگردم رو حالت کارخونه.

بارانم تو چرا قیافتو این شکلی کردی حالا من یه چیزی درباره ی برف گفتم تو ناراحت نشو هنوزم تو منو بیش تر هیجان زده میکنی تا برف خودتم میدونی هیچ چی جای تو رو برا من پر نمیکنه زود برگرد لطفا ...

اینم یه شعر از بنده:

حال من هم چو جوانی است که از بخت بدش 

پسر تاجر شهر عاشق یارش شده است

حال من همچو درختی است که از بخت بدش

شاخه اش دسته بر تبر است

ندارم پایی برای رفتن نه دستی برای کمک خواستن

حال من هم خوب خواهد شد گر بدانم

چاره از که کنم در کارم

خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۸ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین