شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

دوباره قصه‌ات
مردان کافه را دور هم جمع می‌کند
به شب‌ها درازا می‌بخشد
و ما باز باید هر صبح
پرهای تو را از روی میز جمع کنیم

کمی به فکر خودت باش!
این قدر در کنایه‌ها و استعاره‌ها آشیانه مکن
آسیب می‌بینی
همیشه گلوله از سرب نیست
گاه لبخندی‌ست آلوده به تحقیر
بی‌آنکه بفهمی
در خون خود غرق می‌شوی
پرواز کن برو
بگریز از این مه
بگریز از دهان مردم
بگریز از دایره‌ی ماه تلخی که بر پنجره‌ها تابیده است!

دیروز قسمتی از آسمان بودی
امروز ذره‌ای از خاک
به سرنوشت آدم‌ها دچار شدی دوست من!
کوچک شدی
به پهنه‌ی این تیرگی
مواظب باش گم نشوی!
که تیرگی ادامه‌ی طبیعی آبی‌ها نیست.
هی کایابای
عقاب خانگی همسایه!
زندگی در اعماق عادت‌ها
هیچ فرقی با مرگ ندارد
تو مرده‌ای
فقط معنای مرگ را نمی‌دانی.

 http://tavab2.persianblog.ir/post/2395

رسول یونان



نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین