شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

علی:

هیکلم قبلا پوشالی بود با کمی غم که ... خوب میشد من

تو پوشال هایم را سوزاندی الان کمی غم مانده که ... خوب باز هم میشود من

بعله!

از تمام موجودیتم فقط غم هایم معنا دارد...

 علی:

چه تفاوتی می کند یک ساعت با یک سال؟

یا یک ثانیه با یک دهه؟

به پاییز قسم با هم فرقی ندارند

وقتی تو نیستی همه ی ساعت ها ساعت صفر را نشان میدهند.

 

سلام.

خوبید؟ (مثل همیشه کامل جواب بدید لطفا)

یکی از جمعیت مخفی وبلاگ (از اینا که چند ماهه فقط کامنت خصوصی میزارن) پرسید :

علی تو چرا هیچ وقت خودت حالتو نمی گی؟

جواب: چون هیچ وقت هیچ کس حال واقعی منو نپرسیده حال واقعی ادما تا براشون مهم نباشی براشون مهم نیست رفیق. (رفیق؟ خخخخ با این رفیقه جمله شده شبیه دیالوگی ماندگار از قیصر).


چند وقت پیش تو دوربین دختر داییم یه عکس دیدم از خونه ی قبلا مادر بزرگه (مادر بزرگه دو ساله خونشو عوض کرده) می دونید بچه ها ، خونه ی مادربزرگه دقیقا شیبه خونه ی مادربزرگای تو فیلما بود از این خونه هایی که یه حیاط بزرگ بعد ورودی دارن و دور تا دور حیاط هم پر اتاقه منظورم از اون اتاقاست که پنجره های رنگی بزرگ دارن بعد هم ساختمون اصلی خونه بود یه خونه ی بزرگ با سقفی با تیرک های چوبی یادمه یکی از اتاق های خونه که بچه ها رو میریختن توش (تا شلوغ نکن) 33 تا تیرک چوبی داشت.

یادمه خاله ها و مامان هر شب کلی قصه از اون خونه برای ما تعریف می کردن تا 12 ، 13 سالگیه من هرسال همه تو اون خونه بودیم شاید 30 نفر...

(شامل 5 دختر مادربزرگه 3 پسر و تعدادی نامعلوم نوه و البته نتیجه همراه با زن و شوراشون!) بابا بزرگه هم قبل از اینکه من به دنیا بیام فوت می کنه.

تو یه حیاطم پر بود از درختای بادوم و انگور و سیب و انار شاید بارون های اون خونه من و عاشق بارون کرد...


تصور کنید بوی کاه گل صدای خوردن قطره های بارون روی ترکه های چوب و حوضی که با قطره ها حرف میزد و درختایی که با بارون میرقصیدن.

خوب اون خونه هم کم کم از بین رفت و بچه های مادربزرگه براش یه خونه ساختن تو شهر و اوردنش پیش خودش تا تو اون خونه درن دشت شبا تنها نباشه.

الان ایمان (پسر خاله ی هم سن من) تو اتاقه یادمه یه گاری تو خونه ی مادربزرگه بود من و دو دختر داییم و خواهرمو ایمان و بعضی وقتا اون یکی پسر خالم دخترا رو سوار اون گاری می کردیم و تو حیاط کلی گاری بازی می کردیم همیشه هم پسرا خرای گاری بودن همیشه هم وقتی اتفاقی میوفتاد یا خیلی سر و صدا می کردیم پسرا رو دعوا می کردن :|

ولی همه ی کیفش برای دخترا بود چه احمقایی بودیم منو ایمان :|

پ.ن:الان گیر داده میگه برو اب بیار داره تهدید میکنه می خواد... مثل اینکه تهدیدش جدیه من برم.

ماریون : هری، خیلی دوست دارم
باعث میشی احساس آدم بودن بکنم
اینکه خودم هستم و خوشگلم
هری: چون واقعا خوشگلی!
تو زیباترین دختر روی زمینی
تورو توی رویاهام میبینم !

مرثیه ای برای یک رویا-دارن آرونوفسکی

پ.ن: بچه ها چرا لباس این خانومه زیر بغل نداره؟

پ.ن: فیلم زیباییه...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین