شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

علی:

پنجه خونین گلچین ، آه

میگیرد مرا هم روزی از غم ها

سرنوشت منو تیرگی فصل ها

همه زیر سر توست بانوی پاییزان

مشت گره کرده زده بر سر

پا برهنه دویده با درد

شاید همچون افتاب سرد زمستان

سرد و زرد و خسته و بی روح

می کشم هیکل پوشالی خود را

تا که طی کنم روزها

سال ها همچو عصر یخبندان

تا به کی طی کنم روزها؟

پ.ن: شعرو پری یروز اخر وقت تو مدرسه گفتم خیلی خسته بودم این شکلی شد.

علی:

زندگیم شده مثل یه ماگ بزرگ

به مزه چیزای تلخی که باهاش می خورم عادت کردم.

_______________________________________________

پ.ن: چقدر این عکس خوبه منو یاد روستای پدری (و مادری) میندازه. چقدر گرم و خوبه میمرم برای رنگ های گرم.

پ.ن: لطفا اگه عکسی باز نمیشه خبر بدید که لینکش و عوض کنم. حتما بگید.

پ.ن: دلم تنگ شده برای نقاشی کشیدن اما واقعا وقت نمی کنم نقاشی ها رو تو سایت ها می بینم و دلم برای خودم میسوزه برای عکاسی هم باید تا پاییز صبر کرد.

پ.ن: کلی حرف بود که بگم اومدم بگما اما دیدم دوستان رو فقط باید با خوشی از زندگیت سهیم کرد.

پ.ن: غروب جمعه خر است.

_______________________________________________

علی:

امشب یک شب معمولی فوق العاده است

تو نیستی و این معمولیست

خیالت هست و این فوق العادست...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٧ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین