شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

علی:

ای پادشه گیسو

ای که لب تو لعل است

دیشب خواب تو را دیدم

خواب که نه ، تو را غزل دیدم

ای بانوی پاییزان

وقتی که تو می خندی

این خواب ها تعبیر نمی خواهند

این شعر تفسیر نمی خواهد

علی:

روزی همچون پیچکی دور قلب اهنی تو می پیچم...

اصلا شاید وظیفه من است تزیین ان؟

نمی دانم!

فقط تو را به خودت قسم لااقل چشمه ی احساست را نخشکان

تا سطلی از مهر برای پیچکم داشتم باشم...


پ.ن: این شعرا داغ داغن همین امروز تو ساعت استراحت تو مدرسه گفتم خوبی بدی چیزی هست ببخشید که عجله ای بود. (فک کنم باید از شعرای قبلا استفاده می کردم).

_______________________________________________

سلام.

خوبید؟ خوشید؟ سازتون کوکه یانه؟ (لطفا کامل جواب بدید).

چند تا خاطره بگم از این چند روز ...

اولیش یه قصه ی تکراریه البته برای من نه شما

من هر سال سر فهموندن تلفظ درست فامیلیم به معلم ها میمیرم زنده میشم و من و اولا همه چیز صدا می کنن به جز فامیلیم.

معلم برای جلسه ی دوم اومد سر کلاس فک کنم کلا سی سالشم نباشه فقط سال چهارم درس میده که بعدا فهمیدیم به خاطر اینکه یکم زیاد اخلاقش و روش تدریسش فلفلی و تند و تیز بچه های کوچیک تر زیر دستش دووم نمیارن.

خلاصه...

این اومد سر کلاس و قرار بود جلسه ی تحلیل تست داشته باشیم همه هم از ترسش مثل بز (بز حیوان نجیبی است) خونده بودیم اومد و کلاس شروع شد و اول از همه هم رفتیم سر اصل قضیه یه سوال پرسید و گفت هر کی بلده بگه...

من اب دهنمو قورت دادم دستمو بردم بالا...

معلم: اسمتون

من: علی

فامیل شریفتون: اماده

خوب ادامه بدید اقای اباد

من: ببخشید آماده ... الف میم الف دال هه

معلم: اها اباده بفرمایید جناب اباده

وسط نوشت: خوشم میاد همچین با هیجان داری می خونی.

در همون هین بغل دستی من محمد (عکسشون قبلا گذاشته بودم (صداقتی)  همون که 120 وزنش بود 1.95 قدش یادتون اومد؟) داشت مثل ژله از شدت خنده میلرزید منم با همچین قیافه ای :| دیگه سعی نکردم توضیح بیش تری بدم و از اون روز من و اباده صدا می کنه.

تو همون روز معلممون امینی رو امیری صداقت و سعادت و از همه بد تر، دادو رو یه چیزایی تلفظ می کرد شبیه فحش!

بیش ترین چیزهایی که من و تا حالا صدا کردن: اباد ، اباده ، اقا ده ! (این از همه مسخر تر بود)  ازاده ، و سایر کلمات بر وزن آماده.

بعد حالا فامیلیتو یاد می گیرن باید حالیشون کنی که اقای محترم ( یا خانوم محترم) من و همون علی خالی صدا کنید مگه می فهمن؟

پ.ن: (من به شوخی سر شام) به بابام می گم با با من می تونم 18 سالگی فامیلمو عوض کنم؟

بابام: اره معلموه که می تونی فقط ...

من: فقط؟

بابام؟ از ارث محرومت می کنم :|

من: یکم فکر کردم دیدم پول از هر چیزی مهم تره.


داستان بعد:

دیشب دنبال یه اهنگ فرانسوی می گشتم تو اهنگام تو قسمت سرچ داشتم سرچ می کردم که دیدم تو لیست یه عالمه اهنگ هست به اسم حمیرا و مهستی اسماشونو شنیده بودم اما تا حالا گوش نکرده بودم پوشرو باز کردم و اهنگارو play کردم که...

نمیدونم چرا حس کردم یک سری اتفاقات داره در فیزیک بدنیم میوفته هنوز گیج بودم و اخمام تو هم که دیدم گردندم در راستای افق داره به سمت چپ و راست حرکاتی رو انجام می ده و صد البته در ناحیه ی کمر هم داشت اتفاقاتی میفتاد (که افتاد) و جاتون خالی چقد خوش گذشت البته خوب زود دلمو زد ولی چقد شاد بودن انصافا روح و روانم شاد شد

پ.ن: یه خاطره ی سوپر خنده دار از معلم دینیمون دارم که چون میترسم موجب مسخره شدن اون اقا بشم صرف نظر می کنیم. (همچین ادم با شعوری هستم من).

پ.ن: الکی مثلا این روزا همه چیز خوبه! پس چی که همه چیز خوبه لازمه  خدا شکر کنم؟ اما بلد نیستم؟ ببینم چه جوری میشه تشکر می کرد.

پ.ن: می دونم حال ندارید نصف متنارو بخونید عیبی نداره ، سعی می کنم کم ترشون کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین