شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

علی:

بر گرفته از یک توهم... .

عصر خیال انگیزیست همه در حیاط خاطره جمعیم مادرم پونه ها را یک یک در بغل می چیند خواهرم با لباس گلدار بلندش دست به سینه و ارام از زیر درخت مو می گذرد زن همسایه از بالکن، حیاط ما را می پاید گربه ای بر خواسته از خواب بعد از ظهر کلافه راه خود را به پشت بام پیش می گیرد پدرم از حمام داد می زند ببندید شیر اب را فشارش کم است!

و من هم در اندیشه انم که فردا چه دور است ...

چرتی باید زد در خنکای این باد.

و این عصر چه خیال انگیز بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین