شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

چند گلدان لب پنجره منتظر خشک شدن نرده های زنگ زده ی پنجره نمی گذارند گل ها لااقل یک دل سیر بسوزند خورشید کم کم در حال غروب است  قبل از ان که کامل برود اسمان را به اتش میکشد من پشت همین پنجره نشسته ام و دانه های اشکی را که تا الان نریخته ام را میشارم.

بله اعداد هم تمام شدند...

خورشید تمام این اتاق خالی را پر کرده و از موجودیت من تنها به سایه ام معنا بخشیده سایه ای که زانوهایش را بغل کرده و از لب هایش هم این دودی لعنتی خارج میشود سایه ای که نه روح دارد نه احساسی...

می دانید حتی کلمات این سایه هم تازگی ها عجیب غریب شده اند مثل همین متن لعنتی.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین