شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی


علی:

 

 

هستم هم چو رودی سرگردان

شده ام اواره در صحرا

می پیچم در دل کوه

مرا سر گردان تر می کنند سنگ های سیاه

می پرسم از شبنم کدامین راه میرود سوی دریا؟

می خنددو می گوید:

گر ازاد باشی ز غم ها

تو هم خواهی بود دریایی در دل صحرا

می گویمش شبنم تو نیز ز من بودی روزی

حال از برگ بهتر میگیری روزی؟

باز خندید و گفت ز زیرکی:

بودن در دل خار

به است از ارزوی دیدن دریا

در دل سحرا

به راه خود میدهم ادامه

چشم دوخته ام به افق های این دشت بی کرانه

خوش بود روزگاری که میکشید مهتاب

بر سرم دست نوازش

می پرسم از ماه که چرا ندارد

رنگی بر رخسار؟

گفت چو بدست نیاوردم اخترم را

از کف بدادم ان را

از دور رقص نور را میبینم بر دریا

تا به خود می جنبم می بینم شده ام غرق در دریا

اکنون میبینم خود بودم دریایی در صحرا

اما الان نه دریایم نه رودی رها

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین