شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

و هم عاقوشی زیبای من و سایه ام دم صبح

و نفس های پاکمان که جا به جا میشوند

و تنها صدای یک تپش ارام قلب این وسط

و شرم خورشیدی که شاید خجالت می کشد

به اتاق من سرکی بکشد یا نگاهی بیندازد

و ساعتی که چشم به عقربه هایش دوخته ام

تا تکانی بخورد اما به من میگوید

فقط 5 دقیقه ی دیگر

همه و همه صبح دل انگیزی را رقم زده اند

تا ما در ارامش این گرگ و میش

دوباره خود را در عاقوش هم به

خواب بزنیم ...

به خواب ببریم ...

به خواب برویم ...

و لبخندهای ریزمان را پنهان کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۳٠ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین