شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

سلام دوستان :)

چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت: علی تو از دور یه ادم بزرگ به نظر میرسی ولی ادم که تو شخصیتت ریز میشه میبینه هنوز کودک درونت خیلی خیلی فعاله.

راستم میگفت اخه اگه تو 17 سالگی هنوز بعضی کارتون ها هیجان زدت کنن یا از نقاشی کردن یا چه می دونم از چیزهایی که اکثر بچه ها ازش لذت میبرن لذت ببری یعنی کودک درونت فعاله شایدم یعنی هنوز بچه ای واقعا نمی دونم ولی هر  چی هست  این کودک درون یا بیرون دوست دارم .

دلم برای تک تکتون واقعا تنگ شده بود با اینکه از شب بارانی میترسم اما دلم می خواست دوباره برگردم به شب بارانی برای صدای طبیعت که واقعا دارم میمیرم امروز باید به روزش کنیم.

اول امتحانات با خودم گفتم کی میشه این امتحانام تموم شه و دوباره زندگی بیفته رو قلتک قشنگش ، دقیقا تو یه چشم به هم زدن رسیدم به اخرش و وقتی یه کار سختو با موفقیت پشت سر میزاری و از خودت راضی هستی حس می کنی قهرمان خودتی.

مهم نیست اخرش چی میشه مهم نیست تهش چی منتظرمه مهم اینکه من تمام تلاشمو براش کردم حالا هر چی می خواد پیش بیاد :) .

همین.


_______________________________________________

خیلی وقته فامیلامونو ندیدم و واقعا دلم برای همشون تنگ شده تو وایبر باهاشون حرف زدن هم دردی و دوا نمی کنه ادم دلش لبخندهای ادم ها رو می خواد  و استیکرها جای لبخند و پر نمی کنن ادم دلش شوخی های ساده بین افراد و می خواد که جوک ها جاشونو پر نمی کنن ادم چهره ی اصلی خود ادمارو می خواد که عکساشون جای اونارو پر نمی کنن تو شبکه های اجتماعی بودن مثل اینکه به یه دم گشنه رو با پفک سیر کنی.

ما ادما هیچ وقت احساسات همو درک نمی کنیم اصلا انگار تو ذاتمونه و خوب بعضی وقتا از باز گو کردنش می ترسیم.

برای این یکی عکس پیدا نکردم!

_______________________________________________

به خاطر پست قبل متاسفم برای پست اول بعد از یه مدت طولانی مناسب نبود البته منظور خاصی از گذاشتنش نداشتم.

علی :

بعد از این همه روز امروز دلم لرزید

اشک هایم از گوشه ی چشمم لغزیدند

و گل هایی که در دست داشتم

همچو پرنده ای کوچک از ترس نیامدنت لرزیدند

و من ارام روی صندلی نشستم تا تجسم کن روی تو را

حیف که این همه بوی باران نشان نمی دهند کوی تو را ...


____________________________________________________________________

فروغ فرخزاد :


کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

خیلی این خونه هرو دوست دارم :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢۸ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین