شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

همه چیز داره تغییر میکنه:

بلاخره می تونم سیکا دوباره توذهنم تجسم کنم کار سختیه اما لارمه قطعا زمان میره تا همه چیز مثل قبلا پیش بره تا همه چیز بر گرده به سر جای اولش خیلی چیزا رو باید فراموش کنم و این بده چون هر چیزیو که میای فراموش کنی بد تر میاد تو ذهنت و همش احساس می کنی جلوی چشماته باید یه راهیم برای این پیدا کنم.

این نقاشیو دوست دارم مثل یه جرقه امیده.

از اینکه قراره خیلی چیزا خیلی ادما خیلی اتفاقا خلی غلطامو فراموش کنم و متاسفم برای خودم چون بعضی از این ها حماقت های شیرینی بودن و باید بگم اگه فراموش نکنم خیلی چیزا رو دلم برای خیلیاشون تنگ میشه و... . 

با خود گناه نیست،اگر گفتگو کنم
پرواز را برای خودم آرزو کنم!
گاهی دم غروب دلم تنگ می شود
لک میزند که  (_________)

_______________________________________________

 

خاطرات تلخ:

 

امروز اخرین رور از مدرسه بود یعنی اگه بخوام دقیق بگم اخرین روزی بود که پامو گذاشتم تو اون مکان و الان آزادم!چون امسال مدرسمون سال چهارم نداره.

 

هیچ وقت تابستون سال اول و که برای ثبت نام رفتیم یادم نمی ره اون روز با خودم گفتم اوهههه کو تا این 4 سال تموم شه چشم به هم زدم همش تموم شد و چه سه سال تلخی و چه روزهای و دقایق تلخ تری مهم این که الان ازادم اما حس کسیو دارم که سه سال بی گناه تو زندان بوده البته زندانی که خودش اونو انتخاب کرده.

 

5 شنبه تو یه غیرانتفاعی ثبت نام کردم که یکی از معلمامون زده و تمام معلمای مدرسه ی الانمو توش جمع کرده یکی از دوستام بهم می گفت : علی این سه سالو تحمل کردیم در عوض صبر ما سال چهرممون از هر لحاظ خوبه...  اون موقع بهش نگفتم اما نمی دونست ما تو این سه سال چه چیز هایی رو از دست دادیم کم ترینش برای من این بود که با دیدن اون تزویر که مدیرمون داشت و به اسم دین خیلی غلط ها رو می کرد نگاهم خیلی به دین تغییر کرد و از اون بیش تر به ادمای ریش دار و چاپ لوسی مثل اون.

 

ذکر مصیبت کافیه الان تنها چیزی که اهمیت داره اینکه باید این سه سال و از ذهنم پاک کنم و به خودم بگم بهتر فکر کنی اصلا وجود نداشته.


_______________________________________________

نیلوفر لاری پور

وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن
شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده
منصرفت کند از رفتن
شاید نم اشکی ببینی، غباری،
خیالی دور در آستانه ویران شدن
شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی
و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی: سلام ...
شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد
و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

____________________________________________________________________

این دفتر هم نا تمام ماند

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٧ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین