شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

به مناسبت این بارون قشنگ الان با یه مداد دارم ته دیگ های ذهنمو می کنم بعدم ادامه ی سفر نامه.

باران نم نم میگرد اما در دلم طوفان اغاز میشود

عجیب است که تکراری نمیشود

عجیب است که دلم از ان سیر نمیشود

اخر چرا؟

اب همیشه به یک شکل بر روی زمین میریزد

همیشه یک بو

همیشه یک صدا

همیشه یک اسمان

همیشه یک دل این جا درون من

واقعا نمی فهمم!

اما این همیشگی های لعنتی را دوست دارم

مثل خودم برای خودم تکرار میشوند

اما تکراری نمیشوند

چگونه می شود؟

(و عجیب تر از این عجیب بودن ها)  این گل های سرخ اند

که با هر بوسه ی من بر گونه ی تو

سبز میشدند

جالب است خیلی وقت است نیستی

و من تنها یک مشکل دارم

روزهایی که بی تو می گذرند

و شب هایی که بی تو نمی گذرند

البته وقتی بودی مشکل سخت تری داشتم

چشم هایی که حرف میزدند

لب هایی که پلک میزدند

و من می ماندم که به کدام گوش دهم و کدام را ببوسم!

البته همیشه چشم هایت تو را لو میدادند

مگر نه از لب هایت  شنیدن دوستت دارم

که توهمی بیش نبود

کلاغ زیبا از دور مرا می پایی؟

جلو نمی ایی؟

می گویی مترسکی

قبول من مترسک

اما بیا جلو چون من مترسک مهربانی هستم...

____________________________________________________________________

اما ادامه ی سفرنامه:

بلاخره هر طوری بود با همه ی سختی ها رسیدیم به روزهای اخر و ما ده نفر بودیم و بیست نفر که ازمون به خاطر پیچوندن امتحان فیزیک به خونمون تشنه بودن کم کم بین ما ده نفرم اختلاف افتاد و دو نفر به خاطر خواب بد و استخاره و فلان و بمان اومدنشون کنسل شد این دو نفر جز سران فتنه ی پارسال هم بودن یعنی از ما سه تا که سران فتنه بودیم الان فقط یکیمون داشت می رفت و خوب بچه های خرافاتی ما هم تو سفر شک کردن! حالا فرض کن یک تنه بخوای جهل تراشی کنی!

به هر حال هر جوری بود یه اکیپ 8 نفره تشکیل دادیم و من به وجود یه نابغه شر در بینمون پی بردم که زیاد استعدادش بر ما مخفی نبود اما عمق نا معلوم بود (میدونم خودمم این جملرو نمی فهمم سخت نگیرید).

روز رفتنم تو کلاس داشتیم وصیت می کردیم حال من که داغون بود به خاطر نیومدن محمد دوستم به ما گقتن کله ی سحر باید بیاید مدرسه منم با علی (یکی از بچه های ریاضی) ماشینو ورداشتیم اومدیم دم مدرسه دیدیم خبری نیست ساعت 5.30 دقیقه ی روز پنجشنبه بود و هوا چیزی از صفر بیش تر بود!

من و علی تو ماشین خوابمون برد  که یهو دیدم یکی داره با مشت می کوبه رو کاپوت با علی مثل جن زده ها از خواب پریدیم دیدیم ساعت 7 و بچه ها رفتن تو مدرسه جلسه توجیحی و اخر جلسه الانم یکی اومده بود بیرون دنبال ما ماهم یواشکی رفتیم تو سرتونو در نیارم ...

خلاصه سوار ماشینا شدیم چون میدونستیم اگه عقبو پر کنیم حال مونو می گیرن و جاهامونو عوض می کنن مثل بچه ها ی خوب وسط اتوبوس پر کردیم عقب هم دادیم ریاضی ها بخوابن جلو هم دادیم دست انسانیا اما قسمت جالب جریان وقتی شروع شد که جوکار (فرشاد جوکار دوستم) شد مسول کاروان یعنی غذا اسکان و... اومد دست اون اما طرف بد قضیه این بود که مدیرمون برای کنترل کردن ما اومد تو اتوبوسمون ...

این جا به بعد رو تو راه نوشتم.

راه شروع شد جاده خیلی زود حوصله سر بر شد و دیگر نه اهنگ و هدفون سر گرممان می کند نه اخر فصل سریال ومپایر!

از اطراف فقط بیابانیست که برای ما طنازی می کند و هیکل زمخت اما بزرگش را به رخ ما میکشد از اول سفر تا الان 100 عکس سلفی گرفته ایم خدا تا اخر سفر به خیر کند... .

من در حال نوشتن این چرت و پرتا بودم (حسام و دین) هم بغلم نشسته بود که یهو دیدیم اههههههه تو اتوبوس ما دو تا اخونده یکیشونم میکروفون برداشته بره رو منبر!

به بچه ها گفتم اگه درست و حسابی حرف زد که هیچی ما هم گوش میدیم اما اگه زد جاده خاکی گفتم اون وقت مجبوریم ... .

متاسفانه بچه ها گفتن در هر صورت باید ساکتش کنیم گفتم بد بخت گناه داره لااقل بزارید ببینیم چی میگه که یهو از تو باندهای بالاسرمون یه صدای عجیی در اومد بعد از چند دقیقه دیدیم حاج اقا از رو موبایلش و بلند گو داره نوحه پخش میکنه! با یه اشاره همه شروع کردن باندهای بالا سرشونو خاموش کردن که یهو کل اتوبوس ساکت شد اما برای بدست اوردن دل حاج اقا که لازم بود دستشو گرفتیم اوردیم عقب و باهاش گرم گرفتیم.

چند ساعت بعد...

دیگه بعد از ظهر بود ما هم رسیده بودیم به زاگرس جنگل های زاگرس شروع شده بودند از این جا تا شب ما فقط از مناظر موسیقی و چند تا فیلم و البته تو سر کله هم زدن لذت می بردیم.

شب که شد دیدیم نمیشه حوصلمون خیلی سر رفته ریاضیارو از خواب بیدار کردیم گفتیم بیاید پانتومیم بازی کنیم اول قبول نمی کردن اما با یکم کری خودندن ما تحریک شدن باورتون نمیشه از شدت خنده کف اتوبوس پهن شده بودم اما ریاضیا انصافا خوب بازی میکردن.

چند ساعت بعد...

  بعد از ظهر بود ما هم رسیده بودیم به زاگرس جنگل های زاگرس شروع شد از این جا تا شب ما فقط از مناظر موسیقی و چند تا فیلم و البته تو سر کله هم زدن لذت بردیم شب که شد دیدیم نمیشه حوصلمون خیلی سر رفته ریاضیارو از خواب بیدار کردیم گفتیم بیاید پانتومیم بازی کنیم اول قبول نمی کردن اما با یکم کری خودندن ما تحریک شدن باورتون نمیشه از شدت خنده کف اتوبوس پهن شده بودم اما ریاضیا انصافا خوب بازی میکردن اما یکیشون خیلی ما رو خندوند بهش گفتم پانتومیم مادر پدر بزرگ عمه ی عروسو در بیار طفلک همین جوری یک شوت میزد شروع کرد اجرا کردن رفیقاش همرو گفتن تا رسید به کلمه ی عروس بعد دیدیم داره کارای عجیب غریب در میاره و گیج شده بود اون قدر گیج شده بود که عروسو داشت از شخصی که تو محضر چیزی قبول میکنه توضیح میداد!

خلاصه سر گیج بازیاش کلی خندیدیم نوبت من شد قرار شد نقش رحم عنکبوت در حال زایمان و اجرا کنم! بعد از کلی چونه زدن با اونا که اصلا عنکبوت اصلا رحم نداره و اطلاعات کم ریاضیا در این مباحث مجبور شدم این نقشو به نحو احسنت اجرا کنم.

بعد از چند ساعت رسیدیم به پادگان دو کوهه شهر اهواز ... .

 

____________________________________________________________________

دیروز وسط نوشتن این متن 41 نفر مهمون وارد خونه شدن البته اونا سر زده نیومدن خونواده منو در جریان این مهونی قرار ندادن!

همه چیز عالی از سر سفره نشستن با 41 نفر و کلی خندیدن و البته رسوایی که برای من پیش اومد و اگه یادم موند بعدا توضیح میدم.

اینم بگم من تغریبا 40 درصد مهمونا رو که به نظر میرسید از اقوامنو تا حالا ندیده بودم!!!.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٠ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین