شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

خوب خوب خوب

یه داستان طولانی داریم می خوام از سه هفته سفرو تجربه باهاتون صحبت کنم باران الان نیست امیدوارم همین الان بود و میخوند که خوب نیست دیگه!

راستی سلام.

نمی دونم از کجا بگم؟ یعنی از چه قدر عقب بگم؟ اها از این جا خوبه:

طبق معمول سر کلاس حوصله سر بر فیزیک نشسته بودیم و معلممون داشت میپرسید که یهو مدیرمون مثل عجل معقل (املاش درسته؟) اومد تو کلاس تو دستشم چندتا برگه بود خودمونو جمع و جور کردیم منم مبصر کاس (این چی این املاش درسته؟) یه بر پای سر گشاده گفتم یعنی تو این مایه ها : بببببببببببببببببببببببررررر پپپپپپپپپپپپپپپپاااااااا معلممونم که داشت چرت میزد کم کم سر حال شد و مدیرمون شروع کرد که بعضیاتونو می خوایم ببریم اردو و... اردوشم راهیان نوره البته مثل پارسال مجانی نیست و فلان و بمان من حال گوش کردن نداشتم رفیقمم گفت علی این اردو ها به فاز ما نمی خوره گفتم اره و به تخته خیره شدم تا اینکه فهمیدم منم جناب مدیر برای اردو انتخاب کرده بعد جناب مدیر ادامه دادن هر کی نیاد امتحان زبان و فیزیکم بهش اشانتیون فرجه میدیم یعنی امتحان بی امتحان بعدم به من گفت بعد کلاس بیا دفتر کارت دارم.

اقا ما رو میگی بلانسبت به خاطر پی چیدن به امتحان فیزیک دقیقا دقیقا مثل خر خوش حال بودیم!

من و چند نفر دیگه این طوری %)

معلممون درحال خمیازه این طوری :o

سایر بچه ها در حال فحش دادن به ما این طوری :()

خلاصه زنگ خوردو من رفتم تو دفتر البته خودم یکم تعجب کرده بودم به خاطر این انتخاب (توضیح میدم چرا؟) بعد که رفتم تو جناب مدیر شروع کرد:

ببین علی اقا به خاطر بلا هایی که پارسال سرمون اوردی اسمتو همون اول در اوردم (توضیح میدم بلا ها رو) اما به خاطراروم بودنت امسال و وضعیت درسی خوبت تو رو گذاشتم تو لیست تو رو به هر چی قبول داری پشیمونم نکن.

من با کمال پر رویی: من که هنوز قبول نکردم که بیام اما چشم میام و شر بازی و میزارم کنار.

پارسال:

منظور مدیر ما از از بلا چی بود نگاهی به سفر من در سال گذشته!:

پارسال که ما رو به زور بردن راهیان نور با رفیقام قسم خوردیم این سفرو به دست اندر کاران این اتفاق زهر مار کنیم و خودمون حالشو ببریم قبل سفر به ما گفتن موبایل نیارین ما پنج تا ، الاوه بر موبایل دو تا اسپیکر تپل و دو تا لب تاب و چندتا فلش پر فیلم(سینمایی و مجاز) و اهنگ برداشتیم و با بقیه بچه ها یه واگن و پر کردیم (متشکل از بچه های انسانی و تجربی ریاضیا فازشون با ما یکی نبود خیلی افسرده میزدن انداختیمشون بیرون) باورتون نمیشه اگه بگم ما اول  اسپیکر های قطار و قطع کردیم ازش اهنگ پخش میکردیم! تمام سفر به جای نوحه و از این چیزا اهنگ گوش میدادیم البته بعد از چند دقیقه گندش درومدو رییس قطار قاطی کرد بعدم مدیرمون قاطی کرد اما بقیه مسیر رو با اسیکرامون ادامه دادیم تو کل سفر بساط (املا؟) لهب و لعب بر پا بود شما از پاسور گرفته تا تخته نرد پیدا میکردی.

در پرانتز: رفتار ما فقط یکم نا به هنجار بود البته من الان خیلی ارومم اما همچنان اگه اب ببینم شناگر خوبیم!. و لطفا تا این جا درسی از سفر من نگیرید!!!

ادامه خبرها...

بعدم که رسیدیم خوزستان مارو بردن پادگان دو کوهه تو یه سالن بزرگ پر تختای سه طبقه ما هم گرفتیم خوابیدیم البته الکی و تا صبح نذاشتیم هیچ کس بخوابه گیرمون میاوردن دیگه پیخ پیخ میشدیم!

صبحم بعد نماز که همه تو اتوبوسا سوار شدن ما تو حسینه پشت پرده ها خوابیدیم بعدش گیرمون اوردن و برخورد سختی کردن با هامون تو کل سفرم در حال شعار دادن بودیم مثلا تا تشنه میشدیم همه میگفتیم (اب سو واتر) (اب اب اب به سه زبان مختلف!) که ابتکار خودم بودم بعد از روز اول از شدت گرما چپیمو پیچیدم دور سرم و از طرف مسولین زی ربط لغب شیخ فتنه رو گرفتم بعد که دیگه نمی تونستن مارو کنترل کنن مارو تو سایر اتوبوسا پخش کردن که طبق اعترافات خودشون موضوع بد تر شد و ما تمام کاروان ها رو به گند کشیدیم!

بد ترین کاری که کردیم این بود که تو سد کرخه از یه شیب رفتیم پاییم و لخت شدیم که بپریم تو اب که دیدم مدیرمون از بالا داره قلوه سنگ پرت میکنه و فحش میده ما هم از یه ور دیگه در رفتیم بعد فهمیدیم چه بلایی نزدیک بوده سرمون بیاد اگه میپریدیم از تو پره های توربینا رد میشدیم و قطعا الان هممون مفقود الاثر بودیم!

تنها درس من از سفر پارسال:

اما یه شب تو یه حسینیه بودیم به نام حسینیه تخریب چی خیلی فضای باحالی داشت اون جا بود که سیم معنویت من وصل شد و از اعمال زشتم تو اون مدت توبه کردم و تا صبح همون جا گریه کردم اولین درس سفر پارسالمو اون جا گرفتم و خلاصه اون حال و هوای منو عوض کرد و مسیر معنوی زندگی منو تغییر داد اما بگم در کل تا انتهای اون سفر ادم نشدم اما بعدش که اومدم تهران بد جوری دلم هواشو کرد و مسیر زندگیم در واقع تو تهران شکل گرفت.

فکر کنم دیگه منظور مدیرمونو کامل فهمیده باشید؟ نه؟

بر میگردیم دوباره به قبل از سفر امسال:

من کاملا دو دل بودم برای رفتم تا اینکه هم زمان یاد حسینیه تخریب افتادم و هم امتحان فیزیک! و مجبور شدم با هزار ترفند مامان بابامو راضی کنم برای رفتن چون با اتوبوس بود سفر امسالمون مادرم مخالفت میکرد اما هر جوری بود اوکی و گرفتم.

امسال قبل سفر نزدیک بود رای مدیرمون درباره ی من برگرده من تو کلا ادم اروم خرخون و مرتبیم به خاطر همین ناظم و مدیرمون یکم بین منو بقیه فرق میزارن اما نزدیک سر یه هوس و حس عالی ابروم بره قضیه از این قرار بود:

من و دوستم سر کلاس اجازه گرفتیم و اومدیم پاییم تو حیاط که دیدم یکی ازبچه های ریاضی کهع رفیقمه تو حیاط نشسته و داره باریدن برفو نگاه میکنه رو کردم بهش گفتم حسین میدونی تو این هوا چی میچسبه؟

گفت یه چایی داغ.

گفتم دمت گرم زدی تو خال اون یکی دوستم محمدم قبول کرد مدرسه هم خالی بود همه رفته بودن جلسه نصفه کلاسام خالی بود ماهم در کمال پر رویی رفتیم ابدار خونه سه تا چایی ریختیم رو پله های ورودی وایستادیم و شروع کردیم لذت بردم که یهو در حیاط مدرسه واشد مدیرو ناظمو و بقیه اومدن تو اقا مارو میگی تا گوشامون قرمز شد اما خوشبختانه کسی به ما توجه نکرد ما هم لیوانارو گم و گور کردیم! به همین راحتی اما بعدش ازمون توضیح خواستن.

این باشه تا این جا تا بقیشو تو پست بعد بگم.


ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین