شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

فقط خدا بحواند...

حتما میشنوی حتما میبینی، تو که از رگ گردن نزدیکی تری حتما حس میکنی این هزاران بغضی که قورت داده میشنود و ...

حتما میبینی که همه مقابل من ایستاده اند و من ذهنم را ورق میزنم که کجا کج رفتم دروغ نمی گویم چون تو دیگر کج رفتن هایم را اما میدانی این کج رفتن ها قابل بخشش بودند نبودند؟

این جماعت چرا مقابل من اند بیش تر که دقت میکنم بله تو را میبینم که به دیواری تکیه داده ای خدایا دست به سینه ایستاده ای و میبینی من را که هراسان چشم میدوانم به دنبال کسی که پشتم قرار بگیرد و به تو خیره شده ام بغضی پایش را گذاشته روی گلویم میبینی؟

و از ترس استین میگزم به زحمت این بغض را قورت میدهم تا یک وقتی نشکند می دانی که بغض تا نشکسته غرور است وقتی بشکند التماس نمی خواهم این بغض لعنتی الان بشکند تو هم که مقابلم قرار گفته ای خودش دل گرمی است لااقل میگویم خوب است که امده پشت و جلو فرقی ندارد که.

خدایا ...

همه مشت هایشان گره ، همه سنگ در دست همه قدم به قدم جلو می ایند برای من...

لااقل یک قول بده برای اینکه زود تمام شود به همین ازرائیل که این جاست بگو لگد اخر را سریع بزند و مرا به دل خاک بسپارد.

این ها که مرا نپذیرفتند خدا کند خاک مرا بپذیرد این روح که مال خودت است چند لکه برش افتاده میبری این را با خودت؟

خدا کاشکی غرورت را میشکستی و به زمین می امدی...

با مردم هم سفره میشدی

نان بر اب میزدی ، از سرما دندان بر دندان میزدی

صورت زردت را انقدر سیلی میزدی تا سرخ بماند

خودت بگو ان وقت یا ایمانی در وجودت زندگی می کردی؟

هزاران نفر با ایمان خود هر روز ثابت میکنند که چرا برای افرینش ما به خودت احسنت گفتی حالا میشود بر گردیم خانه؟

اخر خیلی خسته ایم.

خدایا من دیوونم تو خورده نگیر بعضی وقتا میشه که خوب...

بهونه میگیره این دلم برای تو تنگ میشه.

اصلا میدونی چیه دیوونه مگه کاراش توجیه داره؟ تو بزار پای دیوونگی

تو منو ببین فقط بخند منم قول میدم اینا رو قورت بدم جیکم در نیاد خدایا تو بخند همین بسه.

 

 

 

کسی خبر دار نخواهدشد

تو خودت را به من برسان

برای گریز ازاین قصر محصور اسبی سیاه فراهم کرده ام

سربازان جهان را خوابانده ام

وتمام مردان جهان را زنی داده ام

تا بگریزیم

خودت را به من برسان

آشیانه ای ندارم

تنها ماه را آب وجارو کرده ام

ستاره ها را مرتب نشانده ام در آسمان

کمی آب و نان گذاشته ام کنار

تا تو آسوده باشی

خودت را به من برسان ...



نزار قبانی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٥ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین