شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

علی:

باران من...

گفتم ببار

گفتی ببارم طوفان میشوم بر ذهنت

گفتم تو ببار عیبی ندارد طوفان شو

الان طوفان شده ای در دنیا

اما سکوتت پس این پرده سخت دلگیر کرده است مرا

این طوفان شدن باریدن هم دارد ایا؟

 

 

 

بی شرف! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست ؟
در دل  هر غزلــی جا شدنت  کافی نیست ؟
آینه  آینه  تالار ِ  فریبایی ِ  توست
هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست ؟

اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت !
نقش ِ تکراری ِ حوا شدنت کافی نیست ؟
هر که یک بار تو را دیده شده مجنونت
رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست ؟

گفتـــه  بودند  پرینـاز ،  نگفتند  اینقدر
مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست ؟
لعنتی ! ماه نشو ، این همه شب قصه نگو
شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست ؟

ملکه! این همه سرباز ِ عسل ریز بس است
شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست ؟
آی پروانـــه ترین  پیــرهن  ابریشـــم ِ رقص !
دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست ؟

موشرابی ِ لب انگوری ِ چشم الکل ِ مست!
پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست ؟
دست بردار  از این دلبری ات  یعنی چه
هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست ؟

من که هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست
در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست ؟
خسته ام می روم از بندر ، توفانی کاش
زن ِ آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست ؟


شهراد میدری

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین