شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

سلام دوستان.

داستانی که نصف نیمه اتفاق افتاد بقیشم ذهن من تعریف میکنه همراهی کنید ونظرتونو بگید لطفا.

از سالن بعد سمینار اومدم بیرون میبینم چند نفر هنوز دلشون میخواد خذعبل گوش بدن و هنوز دور (استاد) رو خالی نکردن استاد هم همچنان بلند بلند برای اونا اروق روشن فکری میزنه ، تو یه دستش کیفشو نگه داشته تو یه دست دیگش کاغذاشو...

استاد از بین جمعیت منو پیدا میکنن:

اقای اماده کجا با این عجله؟

من: برای امشب کافیه اجازه بدین مرخص بشیم.

استاد: (رو به جمعیت)

اقای اماده خیلی با سر سنگین نیستن؟

من: ظرفیت همنشینی با استاد رو نداریم ، سر ریز میکنیم خدایی نکرده.

استاد: همچنان کنایه های شما رو دوست داریم با ما بد تا نکنید.

من: (دستی تکون میدم و میرم اون ور خیابون)

همچنان زیر چشمی استادو میپام مثل اینکه استاد همچنان به خانوما عنایت ویژه دارن مثل اینکه خوش بختانه این حس استاد در گذر زمان همچنان ترو تازست اما زیر حرف های روشن فکرانه استاد گمه.

سمینار نقد فیلم استاد بود به غیر از من هم واقعا کسی اثر و نقد نکرد انگار اومده بودیم کمی از اثر تعریف کنیم بعدم بریم کاملا تشریفاتی.

استاد علاقه دارن کاراشونو لای مقوای روشن فکری بپیچن اون وقت ایراد که بگیری متهم میشی به تحجر مگرنه من موندم فیلم بسازی و توش داد بزنی که از زن داری استفاده ابزاری میکنی تو فیلم ، خود این موضوع اصلا روح هنری فیلمو از بین نمیبره؟

_در بست...

_کجا؟

داراباد

_تا داراباد زیاد میشه ها؟

تو فقط منو از این جهنم ببر...

_بیا  بالا داداش درم یواش ببند.

راننده:

انگار میخواد بباره؟

من:ببخشید چیزی گفتید؟

راننده: اسمونو میگم انگار میخواد بباره نه؟

من: فعلا که از زمینو زمان میباره بزار ابرم بباره.

راننده: اره والا... راه زیاده چایی میزنی؟

من: خیلی ممنون نه.

راننده: حوصله نداری نه؟ مزاحمت نمیشم تو حال خودت باش.

من: ممنون که فهمیدید.

باران شروع کرد به باریدن از داخل ماشین صدای برخورد قطرات به بدنه ی این پیکان زنگ زده را میشد شنید البته صدا یکم بم است.

من به قطره هایی که روی شیشه سر می خوردن نگاه می کردم قطره ها نور چراغ های قرمزو زرد و برای من تبدیل میکردن به گل های نرگس و رز... .

_روبه راننده...

جناب تا این موقع شب چرا با دنده و کلاج کشتی میگیری؟ چرا نمیری پیش اهل و عبال؟

راننده با یه مکث طولانی جواب داد:

مندس یه زن مریض دارم با دو سر عایله روم نمیشه برم خونه همین طوری چیزی تو دستم نیست که ببرم براشون تو خرج دوا درمون موندم ...

همین طور که حرف میزد در داشبوردو باز کرد ته داشبورد یه امپول بود با یه دفترچه

ادامه داد همین امپولو نگا 100 تومن پاش دادم درامد 3 روزم تغریبا اینه ، ماشینمم که لگنه بیش تر در نمیارم.

من زبونم بند اومده بود.

راننده هم ساکت شد اونم دلش نمی خواست حرف بزنه الان فقط صدای قیج قیج تنها برف پاک کن این پیکان به گوش میرسید.

راننده دوباره شروع کرد:

شبا که میرم خونه دو تا دخترم خوابن زنمم خوابه شام نخورده می خابم تا صبح صدای اه و ناله های اروم زنمو تو خواب میشنوم تا صبح از خستگی خوابم نمیبره این شهرو دوست دارم چون همیشه چند تا راه و بهت نشون میده برای فرار کردن.

_همون موقع صدای زنگ موبایلم در اومد.

به راننده گفتم ببخشید یه لحظه ، و دستمو کردم تو جیبم موبایلمو در اوردمو دیدم استاد دارن زنگ میزنن دلم می خواست جواب ندم اما اگه جواب نمیدادم حتما سر پایان نامه اذیتم میکرد.

گوشی جواب دادم...

الو بفرمایید

_از پشت خط  بدون سلام صدای استاد از پشت چاه میمود...

الو اقای اماده میخواستم فردا ببینمت ساعت 5 تو کافیه خیابون ...

منم زبونم بی فکر  چرخید .

_چشم استاد تا فردا.

و صدای بوق ...

راننده چیزی نمی گفت منم نپرسیدم راننده نزدیک شیشه شده بود تا بتونه خیابونو ببینه هراز گاهیم با استین دست چپش بخارو از روی شیشه پاک میکرد.

خیلی سردو اروم بی لبخند به من گفت:

شیشه رو بده پایین تا بخار کم شه.

منم به زحمت شیشه ی ماشینو یکم دادم پایین.

تا شیشه رو دادم پایین ان چنان نسیمی خورد به صورتم که برای چند لحظه اروم اروم شدم.

_بعد از دو ساعت رسیدم خونه یه سکوت عجیب غریب داره که با باز کردن در یخچال و تکون خوردن چندتا شیشه میشکنه.

راننده هم دستش دردنکنه از خجالت ما دراومد با کرایش!

اون قدر خسته بودم که با لباسام خوابیدم صبح روز بعد تا بعد از ظهر تو خیابونا الکی دور میزدم دنبال چندتا کتاب اخرم کتابارو با ترس و لرز تموم از ته یه انبار با 4 تا ادم ناجور پیدا کردیم تو یکی از کوچه های خیابون انقلاب.

بعدم رفتم تو کافه ای که با استاد قرار داشتم استاد خیلی وقت بود که تو کافه بودن تا ساعت مقرر برسه.

جلو رفتم استاد از جاشون تکون نخوردن.

استاد: به به اقای اماده مشتاق زیارت.

من: عصرتون بخیر.

استاد: بفرمایید...

صدای قیججج صندلی رو زمین و نشستن من.

من: امری داشتید؟

استاد: البته میخوام یه چیزی بهت بگم.

من: بفرمایید.

خیره شده بودم به لیوانایی که توشون یخ بود معلوم بود استاد همچنان به شامپاینای این کافه ی لعنتی اعتیاد دارن... .

ادامه دارد...


نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین