شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

توهم اول زندگی اول

دوستان عزیزم سلام.

روز زیبای همگی تون بخیر تو این چند وقت که کم تراین جا بودم واقعا دلم برای این جا و شماها تنگ شده بود و الان خوش حالم که این جام.

معمولا در برنامه ریزی هام درست پیش بینی می کنم اما هیچ وقت فکر نمی کردم اون چیزی که در پست (ذهنی که خواهد دوید) نوشتم به حقیقت ان قدر نزدیک میشه بله دقیقا به حقیقت.

نا مردا از بعد عید مارو گرفتن به رگ بار امتحان امتحانایی که اصلا هیچ اسم به خصوصی نداشت فقط می گفتن فردا از فلان درس از کل کتاب امتحان دارید 90 درصد بچه ها که کل کتاب رو کوه میدیدن برای یک شب ، و اصلا سمتش نمیرفتن ما هم که میرفتیم دو دستی میزدیم تو سرمون که کل کتاب برای یه شب ستمه... .

ذکر مصیبت بده ولش کن اما از همه وحشتناک تر صدای ماشین شماره ی 4 که هر لحظه داره نزدیک تر میشه خوش بختانه این امتحانات تموم شد و بد بختانه از هفته ی بعد دوباره شروع میشه ماهم قرار تا اخر این هفته فقط خوش بگذرونیم و بعد مدرسه جیم شیم تا اخرای شب.

دلم لک زده برای یه کوه که ساعت 4 صبح از دامنش شروع کنی به حرکت و برای ناهار قله باشی و شب دوباره تو دامنش باشی یه کوه وسط بیابون که شب ستاره ها جلوی بینیت باشن.

امیدوارم جور شه.

تهران الان عالیه پر از باد و یه افتاب گرم و درختای سبز روز زیبایی برای سپری شدن.

_____________________________________________

زندگی بدون زمان یعنی زندگی سایه ها

علی:

دیگر سایه ها هم لطفی ندارند

ومن چاره ای جز سایه ام ندارم

هم من از او خسته ام

هم او از من

چه کنیم که وابسته ایم به هم؟

شاهد غم من شادیه من

حالا هست غمخوار من...

در صورت باز نشدن عکس روی عنوان مطلب کلیک کنید

تابستان 92 :

نام: سیکا ، saika

ابزار: اتود

اندازه: 60 در 80

__________________________________________

توهم دوم زندگی دوم

علی:

این همه ابی این همه ابی؟

این همه ابی بر سر ابی؟

پشت ان ها اما ظلماتیست پنهانی

این همه لبخند این همه لبخند؟

این همه لبخند بر سر لبخند؟

این همه نقش ، بسته در صورت مترسک؟

از دل مترسک که دارد خبر؟

جالب است این همه لبخند بر سر لبخند

و نشان نمیدهند ان ها این همه غم را بر سر غم ها

این همه ابی این همه لبخند

پشت ان را دریاب

ظلمات را غم را...

_______________________________________________

تا قلمی دیگر بدرود :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٤ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

سلام باران.

سلام دوستان.

امروز عکسای اردو رو داریم البته عکساشو سه دسته کردم و الان فقط دسته ی اول و میبینیم که شامل خودم و دوستام میشه.دو دسته ی دیگه شامل اماکن و طبیعته.

ادامه ی مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٠ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

در شب غمباران من غم میبارد در دالان دلم

در دل غمباران من چطری نیست

تا بگیرم بالای سقف دلم

کسی نیست فقط منم و منم و منم

و سایه ای که افتاده در اب

و اشک های من تن اون را میلرزانند

سخت ناجوانمردانه سرد است

و کت من جیب ندارد

والبته در این جا در این دالان ...

هم کسی نیست

تا دستانم را بگیرد

عیبی ندارد خودم را اتش میزنم

لااقل سایه ام گرم میشود

با سوختن من لااقل او ازاد میشود

و همچنان در شب غمباران من

غم میبارد در دالان دلم

و چشم های خاکستر شده ام چکه میکنند ...




از بچگی از تاریکی متنفر بودم و این جا الان خیلی تاریکه

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٦ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

حمید مصدق واقعا میفهمد !

قصیده آبی خاکستری سیاه

____________________________________________________________________

عباس صفاری از زبان خود حال من میگوید:

 

 

دنیا کوچک تر از آن است


که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود!

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

یکی در مه،

                یکی در غبار،

                                     یکی در باران،

                                                           یکی در باد،

و بی رحم ترینشان در برف


آنچه بر جای می ماند

ردپایی است

و خاطره ای که هر از گاهی

پس می زند مثل نسیم

                . . . پرده های اتاقت را . . .

تا سلامی دگر بدرود.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٥ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

تخیل اول زندگی اول:

پنج ساعت دیگه مثل یک سکانس علمی تخیلی من پوست میندازم و ذهنمو برای یک سال و اندی با سبک و سیاقی جدید حاظر میکنم سبک و سیاقی که ازش میترسم و برام غریبس سبک  و سیاقی که شاید بعد از اون ذهنمو حسابی سنگی کنه (تحجر).

همزمان با غروب جمعه اخرین روز تعطیلات باید همه چیزو عوض کنم چون نا خواسته در یک مسیر یک و سال و نیمه قرار گرفتم که ازش خوشم نمیاد چون میگن تو این یک سال و نیم سرنوشتت ساخته میشه و من میگم هه خاک بر سر زندگی که بخواد تو یک سال و نیم سرو سامون بگیره و ساتخه شه!... .

داشتم با سیکا صحبت می کردم به جاهای عجیب و جالبی رسیدیم سیر تکامل من و تو این مسیر دیدیم و خندیدیم و البته افسوس خوردیم به خاطر وقت هایی که تو این مسیر تلف شد به قیمت تست زدن!

دوستان من...

ما این و انتخاب نمی کنیم چون اون قبلا ما رو انتخاب کرده فقط چشمانمون رو میبندیم و قبولش می کنیم و ته دلمون ارزو می کنیم فقط تموم شه.

از فردا تا 20.30 دوباره باید برم مدرسه البته این باید و خودم گذاشتم و متاسفانه فقط برای قانون های خودم ارزش قائلم پس بهش تن میدم به همین سادگی باید از کتابام و تنهایی خودم با خودم با شعر ها و نقاشی هام که به نظرم ستون های خیمه ی غمناک منن خداحافظی کنم و بشینم پای چیزی که معنی همه چیز میده جز درس!.

هر شب ساعت 10 تا 11 منتظرتونم  پشت همین شیشه ها دوست دارم شمارو در شب بارانی یا بهتر از اون در صدای طبیعت یا که نه اصلا خیلی بهتر بعضی هاتونو در ذهن زیبا ببینم قرارمون یادتون نره قبل از شما همون همیشگی هارو سفارش میدم البته دیگه این جا از تلخی ماه های پیش خبری نیست همین یک ساعت رو می خوام با شیرینی شعر نو ، داستان و ... بگذرونیم موافقین؟

گفتار ، یاد ، خاطرات ، طرز قلم ، شما
معجزه شیرینیست که رؤیای بهشت را در دل آدم زنده می کند از این به بعد در روز یک ساعت زنده خواهم بود یک ساعت زندگی واقعی در دنیای مجازی.

____________________________________________________________________

تخیل دوم زندگی دوم:

علی:

شب های بارانیم را با تو می خواهم.

پشت چراغ قرمز ماندن ها را با تو می خواهم.

این شهر

این قفس لعنتی را

با تو می خواهم

اما نمی دانم تو چرا من را

حتی با دنیایی که به پایت ریختم نمی خواهی.

هیچ وقت نگفتی و من همیشه از چشمان نمناکت خواندم

حرف هایی برای نشنیدن را ...


____________________________________________________________________

تخیل سوم زندگی سوم:

باقی حرفا این شعر و اهنگ ادامش بهتون میزنه.

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
بر من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
بس که گره زد به گره حوصله ها را
یک بار تو هم عشق من از عقل میاندیش
یک بار تو هم عشق من از عقل میاندیش
بگذار که دل حل کند این مسئله ها را
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

http://7text.ir
دو لینک دانلود برای این آهنگ:

___________________________________________________________________
تخیل سوم تخیل باران به قلم خانوم مریم احمدی از خوانندگان خوش ذوق وب:

تا حالا فکر کردین کلمه باران یعنی چه ؟

من گشتم پیدا نکردم ولی فکر کنم یعنی پاک کننده یادمه  برای تولدم از خدا خواستم برای روز تولدم بارون بیاد اومد خیلی باحال بود یه عالمه زیر بارون دویدم دوست دارم وقتی زیر بارون میدوم احساس تازگی داشتم  فکر کنم همه همین طورن اصلا کلا آب نماد پاکی چیزایی که آب بتونه پاکشون کنه چیزای خوبی نیستن (لطفا وارد جزییات نشوید میدونم لاک با آب پاک نمیشه باید با استون پاکش کنی) ولی مثلا آرایش زیر بارون پاک میشه فکر کنم اگه زیر بارون داد بزنین و بدویین بدی های قلبمونم پاک شه دقت کردین  اگه یه چیزیو تو ته ته قلبتون حک کنین هیچی نمیتونه پاکش کنه پس اگه میشه لیست زی رو وارد کنین.

1.لبخند حتی برای دشمن به هر حال خوبه

2.دوستی

3.هرچیزی که فکر میکنید خدا دوستش داره

خب دیگه خداحافظ

از طرف شما هدیش کردم به باران.


 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٤ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

کجایی؟

حواست هست خیلی وقت است نیستی؟

از تو فقط یادی مانده و...

 عطرت که در هواست.

و البته این فنجان روی میز که رد لب های تو بر روی ان باقی مانده.

دلم برایت تنگ است میفهمی؟

کاش بودی...

میشکستی با مهرت یخ اطراف قلبم را

فلبم؟

نه اتفاقا تنها قسمتی از من که پوشالی نیست همین قلبم است.

مگرنه که مترسک ها تماما پوشالند... .

____________________________________________________________________

 قسمت مشکی متن کپی از یه بنده خداییه (خخخخ یعنی یادم نیست از کی دیگه) بقیشم مال خودمه.:) (دو سه خط اضافه کردم).

ببینمت...

         گونه هایت خیس است.

بازبااین رفیق نارفیقت

 نامش چه بود؟

              هان!... باران ...

 بازبا بارن قدم زدی؟

 هزاربارنگفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها...

همدم خوبی نیست برای دردها

                  فقط دلتنگی هایت راخیس وخیس وخیس ترمیکند.

 گفتم او که نباشد با چه کسی دلتنگی هایم را مرور کنم با تو؟ 

_تو که دلتنگی هایت را مرور نمی کنی ،می کنی؟

نه نمی کنم اما لااقل وقتی کنارم هست درد همیشگی نبودنش کم تراست... .



 

الهی کاش باران بگیرد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱۱ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٠ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

به مناسبت این بارون قشنگ الان با یه مداد دارم ته دیگ های ذهنمو می کنم بعدم ادامه ی سفر نامه.

باران نم نم میگرد اما در دلم طوفان اغاز میشود

عجیب است که تکراری نمیشود

عجیب است که دلم از ان سیر نمیشود

اخر چرا؟

اب همیشه به یک شکل بر روی زمین میریزد

همیشه یک بو

همیشه یک صدا

همیشه یک اسمان

همیشه یک دل این جا درون من

واقعا نمی فهمم!

اما این همیشگی های لعنتی را دوست دارم

مثل خودم برای خودم تکرار میشوند

اما تکراری نمیشوند

چگونه می شود؟

(و عجیب تر از این عجیب بودن ها)  این گل های سرخ اند

که با هر بوسه ی من بر گونه ی تو

سبز میشدند

جالب است خیلی وقت است نیستی

و من تنها یک مشکل دارم

روزهایی که بی تو می گذرند

و شب هایی که بی تو نمی گذرند

البته وقتی بودی مشکل سخت تری داشتم

چشم هایی که حرف میزدند

لب هایی که پلک میزدند

و من می ماندم که به کدام گوش دهم و کدام را ببوسم!

البته همیشه چشم هایت تو را لو میدادند

مگر نه از لب هایت  شنیدن دوستت دارم

که توهمی بیش نبود

کلاغ زیبا از دور مرا می پایی؟

جلو نمی ایی؟

می گویی مترسکی

قبول من مترسک

اما بیا جلو چون من مترسک مهربانی هستم...

____________________________________________________________________

اما ادامه ی سفرنامه:

بلاخره هر طوری بود با همه ی سختی ها رسیدیم به روزهای اخر و ما ده نفر بودیم و بیست نفر که ازمون به خاطر پیچوندن امتحان فیزیک به خونمون تشنه بودن کم کم بین ما ده نفرم اختلاف افتاد و دو نفر به خاطر خواب بد و استخاره و فلان و بمان اومدنشون کنسل شد این دو نفر جز سران فتنه ی پارسال هم بودن یعنی از ما سه تا که سران فتنه بودیم الان فقط یکیمون داشت می رفت و خوب بچه های خرافاتی ما هم تو سفر شک کردن! حالا فرض کن یک تنه بخوای جهل تراشی کنی!

به هر حال هر جوری بود یه اکیپ 8 نفره تشکیل دادیم و من به وجود یه نابغه شر در بینمون پی بردم که زیاد استعدادش بر ما مخفی نبود اما عمق نا معلوم بود (میدونم خودمم این جملرو نمی فهمم سخت نگیرید).

روز رفتنم تو کلاس داشتیم وصیت می کردیم حال من که داغون بود به خاطر نیومدن محمد دوستم به ما گقتن کله ی سحر باید بیاید مدرسه منم با علی (یکی از بچه های ریاضی) ماشینو ورداشتیم اومدیم دم مدرسه دیدیم خبری نیست ساعت 5.30 دقیقه ی روز پنجشنبه بود و هوا چیزی از صفر بیش تر بود!

من و علی تو ماشین خوابمون برد  که یهو دیدم یکی داره با مشت می کوبه رو کاپوت با علی مثل جن زده ها از خواب پریدیم دیدیم ساعت 7 و بچه ها رفتن تو مدرسه جلسه توجیحی و اخر جلسه الانم یکی اومده بود بیرون دنبال ما ماهم یواشکی رفتیم تو سرتونو در نیارم ...

خلاصه سوار ماشینا شدیم چون میدونستیم اگه عقبو پر کنیم حال مونو می گیرن و جاهامونو عوض می کنن مثل بچه ها ی خوب وسط اتوبوس پر کردیم عقب هم دادیم ریاضی ها بخوابن جلو هم دادیم دست انسانیا اما قسمت جالب جریان وقتی شروع شد که جوکار (فرشاد جوکار دوستم) شد مسول کاروان یعنی غذا اسکان و... اومد دست اون اما طرف بد قضیه این بود که مدیرمون برای کنترل کردن ما اومد تو اتوبوسمون ...

این جا به بعد رو تو راه نوشتم.

راه شروع شد جاده خیلی زود حوصله سر بر شد و دیگر نه اهنگ و هدفون سر گرممان می کند نه اخر فصل سریال ومپایر!

از اطراف فقط بیابانیست که برای ما طنازی می کند و هیکل زمخت اما بزرگش را به رخ ما میکشد از اول سفر تا الان 100 عکس سلفی گرفته ایم خدا تا اخر سفر به خیر کند... .

من در حال نوشتن این چرت و پرتا بودم (حسام و دین) هم بغلم نشسته بود که یهو دیدیم اههههههه تو اتوبوس ما دو تا اخونده یکیشونم میکروفون برداشته بره رو منبر!

به بچه ها گفتم اگه درست و حسابی حرف زد که هیچی ما هم گوش میدیم اما اگه زد جاده خاکی گفتم اون وقت مجبوریم ... .

متاسفانه بچه ها گفتن در هر صورت باید ساکتش کنیم گفتم بد بخت گناه داره لااقل بزارید ببینیم چی میگه که یهو از تو باندهای بالاسرمون یه صدای عجیی در اومد بعد از چند دقیقه دیدیم حاج اقا از رو موبایلش و بلند گو داره نوحه پخش میکنه! با یه اشاره همه شروع کردن باندهای بالا سرشونو خاموش کردن که یهو کل اتوبوس ساکت شد اما برای بدست اوردن دل حاج اقا که لازم بود دستشو گرفتیم اوردیم عقب و باهاش گرم گرفتیم.

چند ساعت بعد...

دیگه بعد از ظهر بود ما هم رسیده بودیم به زاگرس جنگل های زاگرس شروع شده بودند از این جا تا شب ما فقط از مناظر موسیقی و چند تا فیلم و البته تو سر کله هم زدن لذت می بردیم.

شب که شد دیدیم نمیشه حوصلمون خیلی سر رفته ریاضیارو از خواب بیدار کردیم گفتیم بیاید پانتومیم بازی کنیم اول قبول نمی کردن اما با یکم کری خودندن ما تحریک شدن باورتون نمیشه از شدت خنده کف اتوبوس پهن شده بودم اما ریاضیا انصافا خوب بازی میکردن.

چند ساعت بعد...

  بعد از ظهر بود ما هم رسیده بودیم به زاگرس جنگل های زاگرس شروع شد از این جا تا شب ما فقط از مناظر موسیقی و چند تا فیلم و البته تو سر کله هم زدن لذت بردیم شب که شد دیدیم نمیشه حوصلمون خیلی سر رفته ریاضیارو از خواب بیدار کردیم گفتیم بیاید پانتومیم بازی کنیم اول قبول نمی کردن اما با یکم کری خودندن ما تحریک شدن باورتون نمیشه از شدت خنده کف اتوبوس پهن شده بودم اما ریاضیا انصافا خوب بازی میکردن اما یکیشون خیلی ما رو خندوند بهش گفتم پانتومیم مادر پدر بزرگ عمه ی عروسو در بیار طفلک همین جوری یک شوت میزد شروع کرد اجرا کردن رفیقاش همرو گفتن تا رسید به کلمه ی عروس بعد دیدیم داره کارای عجیب غریب در میاره و گیج شده بود اون قدر گیج شده بود که عروسو داشت از شخصی که تو محضر چیزی قبول میکنه توضیح میداد!

خلاصه سر گیج بازیاش کلی خندیدیم نوبت من شد قرار شد نقش رحم عنکبوت در حال زایمان و اجرا کنم! بعد از کلی چونه زدن با اونا که اصلا عنکبوت اصلا رحم نداره و اطلاعات کم ریاضیا در این مباحث مجبور شدم این نقشو به نحو احسنت اجرا کنم.

بعد از چند ساعت رسیدیم به پادگان دو کوهه شهر اهواز ... .

 

____________________________________________________________________

دیروز وسط نوشتن این متن 41 نفر مهمون وارد خونه شدن البته اونا سر زده نیومدن خونواده منو در جریان این مهونی قرار ندادن!

همه چیز عالی از سر سفره نشستن با 41 نفر و کلی خندیدن و البته رسوایی که برای من پیش اومد و اگه یادم موند بعدا توضیح میدم.

اینم بگم من تغریبا 40 درصد مهمونا رو که به نظر میرسید از اقوامنو تا حالا ندیده بودم!!!.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٠ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

:

بعضی وقتا فکرمی کنم مذهبی بودن بعضیا برای خدا مهم نیست و خدا دوسشون نداره اما خدا کافر بودن بعضیارو دوست داره چون اونی که کافر لااقل به وجود خدا از ته دل اعتقد داره بعد منکرش میشه البته من خدا نیستم و خوب خودش بهتر میدونه!

می دونید برای بعضی ادم ها که مثلا غذاشنو از تو جوب و سطل اشغال جمع می کنن و تخت خوابشون یه کارتون فکر می کنید براشون فرقی داره که اسم وسط پرچم چیه عکس رو اسکناس کیه؟

برای بچه ای که وسط بارون داره دندون رو دندون میزنه و استین میگزه به نظرتون برای اون بارون رحمت خداست؟

گرون ترین غذای دنیا رو کی می خوره؟

ثروتمندان ؟ نه

دولت مردان ؟ نه

برای یه دختر که برای یه وعده غذا خودشو چوب حراج میزنه به نظرتون تورم و گرونی معنا داره؟ به نظرتون این گرون ترین غذای دنیا نیست؟

نه دوست من سجاده وسط یه زندگی اروم فقط تشریفاته فقط تشریفانه ... و راستشو بخوای نمی دونم خدا تشریفاتیه یا نه.

فرض کن تو این قصه مثلا من مترسکم اومدم بترسوم یادتون باشه سر مترسک یه قوطی خالیه تا ذهنت خالی نباشه نمی تونی نگاه کنی نمیتونی حرف بزنی اون وقت که کلاغا ازت نمیترسن پس ذهنتو خالی کن تا کلاغا ازت بترسن بعضی وقتا مترسک زندگیت باش.



چه زیبا گفت مترسک
وقتی نمیتوان رفت یک پا هم
اضافیست

 

این هم به روایت کامنت ها خیلی جالب و کامله:

رعنا خانوم:

حقیقته ولی خیلی ترسناکه خیلی....اینکه فکرکنی عقیدت درسته و حتی به فکرتم خطور نکنه که به چیزایی که فکر میکنی معتقدی ایا صرفا به دلیل شنیدنو تکرار کردن نیست؟ ایا بخاطر خودمون خدا خدا نمیکنیم؟ خیلی ترسناکه ذهن باید سرای سکوت بشه تا بتونه حرفی برای گفتن داشته باشه اره باید مثل یه قوطی خالی بی صدا  و خالی خالی باشه.. میدونم برا منم گفتن خیلی اسونتر از عمل کردنه...ایا من اهل باور حقیی و عمل از ته دل هستم ؟ جوابش رو حتی نزدیکترینهامم نمیدونن خودمم اصلا نمیدونم .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٩ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

خوب خوب خوب

یه داستان طولانی داریم می خوام از سه هفته سفرو تجربه باهاتون صحبت کنم باران الان نیست امیدوارم همین الان بود و میخوند که خوب نیست دیگه!

راستی سلام.

نمی دونم از کجا بگم؟ یعنی از چه قدر عقب بگم؟ اها از این جا خوبه:

طبق معمول سر کلاس حوصله سر بر فیزیک نشسته بودیم و معلممون داشت میپرسید که یهو مدیرمون مثل عجل معقل (املاش درسته؟) اومد تو کلاس تو دستشم چندتا برگه بود خودمونو جمع و جور کردیم منم مبصر کاس (این چی این املاش درسته؟) یه بر پای سر گشاده گفتم یعنی تو این مایه ها : بببببببببببببببببببببببررررر پپپپپپپپپپپپپپپپاااااااا معلممونم که داشت چرت میزد کم کم سر حال شد و مدیرمون شروع کرد که بعضیاتونو می خوایم ببریم اردو و... اردوشم راهیان نوره البته مثل پارسال مجانی نیست و فلان و بمان من حال گوش کردن نداشتم رفیقمم گفت علی این اردو ها به فاز ما نمی خوره گفتم اره و به تخته خیره شدم تا اینکه فهمیدم منم جناب مدیر برای اردو انتخاب کرده بعد جناب مدیر ادامه دادن هر کی نیاد امتحان زبان و فیزیکم بهش اشانتیون فرجه میدیم یعنی امتحان بی امتحان بعدم به من گفت بعد کلاس بیا دفتر کارت دارم.

اقا ما رو میگی بلانسبت به خاطر پی چیدن به امتحان فیزیک دقیقا دقیقا مثل خر خوش حال بودیم!

من و چند نفر دیگه این طوری %)

معلممون درحال خمیازه این طوری :o

سایر بچه ها در حال فحش دادن به ما این طوری :()

خلاصه زنگ خوردو من رفتم تو دفتر البته خودم یکم تعجب کرده بودم به خاطر این انتخاب (توضیح میدم چرا؟) بعد که رفتم تو جناب مدیر شروع کرد:

ببین علی اقا به خاطر بلا هایی که پارسال سرمون اوردی اسمتو همون اول در اوردم (توضیح میدم بلا ها رو) اما به خاطراروم بودنت امسال و وضعیت درسی خوبت تو رو گذاشتم تو لیست تو رو به هر چی قبول داری پشیمونم نکن.

من با کمال پر رویی: من که هنوز قبول نکردم که بیام اما چشم میام و شر بازی و میزارم کنار.

پارسال:

منظور مدیر ما از از بلا چی بود نگاهی به سفر من در سال گذشته!:

پارسال که ما رو به زور بردن راهیان نور با رفیقام قسم خوردیم این سفرو به دست اندر کاران این اتفاق زهر مار کنیم و خودمون حالشو ببریم قبل سفر به ما گفتن موبایل نیارین ما پنج تا ، الاوه بر موبایل دو تا اسپیکر تپل و دو تا لب تاب و چندتا فلش پر فیلم(سینمایی و مجاز) و اهنگ برداشتیم و با بقیه بچه ها یه واگن و پر کردیم (متشکل از بچه های انسانی و تجربی ریاضیا فازشون با ما یکی نبود خیلی افسرده میزدن انداختیمشون بیرون) باورتون نمیشه اگه بگم ما اول  اسپیکر های قطار و قطع کردیم ازش اهنگ پخش میکردیم! تمام سفر به جای نوحه و از این چیزا اهنگ گوش میدادیم البته بعد از چند دقیقه گندش درومدو رییس قطار قاطی کرد بعدم مدیرمون قاطی کرد اما بقیه مسیر رو با اسیکرامون ادامه دادیم تو کل سفر بساط (املا؟) لهب و لعب بر پا بود شما از پاسور گرفته تا تخته نرد پیدا میکردی.

در پرانتز: رفتار ما فقط یکم نا به هنجار بود البته من الان خیلی ارومم اما همچنان اگه اب ببینم شناگر خوبیم!. و لطفا تا این جا درسی از سفر من نگیرید!!!

ادامه خبرها...

بعدم که رسیدیم خوزستان مارو بردن پادگان دو کوهه تو یه سالن بزرگ پر تختای سه طبقه ما هم گرفتیم خوابیدیم البته الکی و تا صبح نذاشتیم هیچ کس بخوابه گیرمون میاوردن دیگه پیخ پیخ میشدیم!

صبحم بعد نماز که همه تو اتوبوسا سوار شدن ما تو حسینه پشت پرده ها خوابیدیم بعدش گیرمون اوردن و برخورد سختی کردن با هامون تو کل سفرم در حال شعار دادن بودیم مثلا تا تشنه میشدیم همه میگفتیم (اب سو واتر) (اب اب اب به سه زبان مختلف!) که ابتکار خودم بودم بعد از روز اول از شدت گرما چپیمو پیچیدم دور سرم و از طرف مسولین زی ربط لغب شیخ فتنه رو گرفتم بعد که دیگه نمی تونستن مارو کنترل کنن مارو تو سایر اتوبوسا پخش کردن که طبق اعترافات خودشون موضوع بد تر شد و ما تمام کاروان ها رو به گند کشیدیم!

بد ترین کاری که کردیم این بود که تو سد کرخه از یه شیب رفتیم پاییم و لخت شدیم که بپریم تو اب که دیدم مدیرمون از بالا داره قلوه سنگ پرت میکنه و فحش میده ما هم از یه ور دیگه در رفتیم بعد فهمیدیم چه بلایی نزدیک بوده سرمون بیاد اگه میپریدیم از تو پره های توربینا رد میشدیم و قطعا الان هممون مفقود الاثر بودیم!

تنها درس من از سفر پارسال:

اما یه شب تو یه حسینیه بودیم به نام حسینیه تخریب چی خیلی فضای باحالی داشت اون جا بود که سیم معنویت من وصل شد و از اعمال زشتم تو اون مدت توبه کردم و تا صبح همون جا گریه کردم اولین درس سفر پارسالمو اون جا گرفتم و خلاصه اون حال و هوای منو عوض کرد و مسیر معنوی زندگی منو تغییر داد اما بگم در کل تا انتهای اون سفر ادم نشدم اما بعدش که اومدم تهران بد جوری دلم هواشو کرد و مسیر زندگیم در واقع تو تهران شکل گرفت.

فکر کنم دیگه منظور مدیرمونو کامل فهمیده باشید؟ نه؟

بر میگردیم دوباره به قبل از سفر امسال:

من کاملا دو دل بودم برای رفتم تا اینکه هم زمان یاد حسینیه تخریب افتادم و هم امتحان فیزیک! و مجبور شدم با هزار ترفند مامان بابامو راضی کنم برای رفتن چون با اتوبوس بود سفر امسالمون مادرم مخالفت میکرد اما هر جوری بود اوکی و گرفتم.

امسال قبل سفر نزدیک بود رای مدیرمون درباره ی من برگرده من تو کلا ادم اروم خرخون و مرتبیم به خاطر همین ناظم و مدیرمون یکم بین منو بقیه فرق میزارن اما نزدیک سر یه هوس و حس عالی ابروم بره قضیه از این قرار بود:

من و دوستم سر کلاس اجازه گرفتیم و اومدیم پاییم تو حیاط که دیدم یکی ازبچه های ریاضی کهع رفیقمه تو حیاط نشسته و داره باریدن برفو نگاه میکنه رو کردم بهش گفتم حسین میدونی تو این هوا چی میچسبه؟

گفت یه چایی داغ.

گفتم دمت گرم زدی تو خال اون یکی دوستم محمدم قبول کرد مدرسه هم خالی بود همه رفته بودن جلسه نصفه کلاسام خالی بود ماهم در کمال پر رویی رفتیم ابدار خونه سه تا چایی ریختیم رو پله های ورودی وایستادیم و شروع کردیم لذت بردم که یهو در حیاط مدرسه واشد مدیرو ناظمو و بقیه اومدن تو اقا مارو میگی تا گوشامون قرمز شد اما خوشبختانه کسی به ما توجه نکرد ما هم لیوانارو گم و گور کردیم! به همین راحتی اما بعدش ازمون توضیح خواستن.

این باشه تا این جا تا بقیشو تو پست بعد بگم.


ادامه دارد...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۸ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

دوباره صدای موسیقی های دوست داشتنیه خودم دوباره خودم با یه کوله خرت و پرت تو ذهنم که رو کاغذ مرتبش میکنم دوباره من دوباره توی اتاق دوست داشتنیم دوباره من و این تنهایی دوباره شعر نو دوباره این جعبه ی ابنبات...

بعد از سه هفته اومدم خونه خیلی دلم براش تنگ شده بود دلم برای گلدونام ، برای پرویز (لاکپشتم) برای یلدا (خرگوشم) برای گلدونام و برای تختم برای همه ی این چیزهای کوچیک تنگ شده بود اما از هر دو سفر پشت سرم نهایت لذتو بردم سفرهای توام با عشق معرفت خوشی و شادی یه کم معنویت و البته بارونی که همه جا میبارید!

از تهران تا جنوب شرقی ترین نقطه ی کشور تا شمال شرقی ترین نقطه ی کشور سفر کردم! یعنی قطر ایران و رفتم عالی بود عالی عالی عالی کلی تجربه کلی و اتفاق افتاد که دوست دارم قبل از اینکه یادم بره براتون و البته خودم مکتوبشون کنم این اتفاقات و تجربه هارو با 900 عکس اچ دی تپل هم ثبت کردم که خوش گلاشونو براتون میزارم.

الان همه چیز خوبه شیرازه ی ذهنم برگشته سر جاش کلی شادی و خنده حالمو خوب کرده فقط یه اتفاق بد داشتم که خوب اونم چشمامو باز کرد.

منتظر باشید از فردا دوباره مینویسم البته اگه کسی هنوز به این وب سر بزنه... .

اینم یه شعر از شاعر گمنام

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 

تو همه بود و نبودم تو همه شعر و سرودم

 

!!من و یک لحظه جدایی ؟؟ نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم ...

 

 

من از سفر میام
 با اسب خستگی
 از فتح یک سراب
 با سایه بونی از گرمای آفتاب
با زخم خار و شن
 سوغات کوره
راه
 با گلسنگی به دوش
 از دشت بی گیاه
 یه کوزه آب سرد
 یه سفره نون می خوام
 کو ؟ بسترم کجاست ؟
 من از سفر میام
ببین که رخت من
 غبار جاده هاست
 ببین که دست من
 برای من عصاست
تن خسته و غریب
 تنها و در به در
 با
حسرت پناه
 با وحشت سفر
 یه سقف مهربون
 یه سایه خواب می خوام
نوازشم بکن
 من از سفر میام
 با من چه دردها
 از این سفر به جاست
 غصه بغل بغل
 با من چه گریه هاست
 من از سفر میان
 تا با تو سر کنم
 تو جاده های عشق
 با تو سفر کنم
س با کوله باری از
 حرفای گفتنی
 حرفای تلخ تلخ
 اما شنفتی
 یه سوسوی چراغ
 یه تکیه گاه می خوام
 در بر بگیر منو
س من از سفر میام

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٧ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین