شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

دوباره قصه‌ات
مردان کافه را دور هم جمع می‌کند
به شب‌ها درازا می‌بخشد
و ما باز باید هر صبح
پرهای تو را از روی میز جمع کنیم

کمی به فکر خودت باش!
این قدر در کنایه‌ها و استعاره‌ها آشیانه مکن
آسیب می‌بینی
همیشه گلوله از سرب نیست
گاه لبخندی‌ست آلوده به تحقیر
بی‌آنکه بفهمی
در خون خود غرق می‌شوی
پرواز کن برو
بگریز از این مه
بگریز از دهان مردم
بگریز از دایره‌ی ماه تلخی که بر پنجره‌ها تابیده است!

دیروز قسمتی از آسمان بودی
امروز ذره‌ای از خاک
به سرنوشت آدم‌ها دچار شدی دوست من!
کوچک شدی
به پهنه‌ی این تیرگی
مواظب باش گم نشوی!
که تیرگی ادامه‌ی طبیعی آبی‌ها نیست.
هی کایابای
عقاب خانگی همسایه!
زندگی در اعماق عادت‌ها
هیچ فرقی با مرگ ندارد
تو مرده‌ای
فقط معنای مرگ را نمی‌دانی.

 http://tavab2.persianblog.ir/post/2395

رسول یونان



نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

تو باش تا باران هم باشد بر من ببارد

تو باشی باران و جاده هم باشند

دست سرنوشت را به دستانمان گره خواهم زد

بیا

بیا

که بیهوده خواهد ماند خیابان بی منو تو...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢۳ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

کویر افکار من همچنان بارانیست بارانم

به حدی رسیده ام که

چه تو هستی

چه نیستی

تو را تجسم میکنم اصلا شده ام

مثل تو

مثل تو در افکار خودم

مثل تو

ارام شده ام

وسیع شده ام

و هر چند وقت یکبار چهره هم مرطوب میکنم!

اما خودم که نمیتوانم جای خالی تو را

برای خودم پر کنم...

میتوانم؟

من هر چه قدر هم وسیع و مهربان شوم

باز هم جلوی تو هیچم

چون تو سفیر مهربانی خدایی

                                                      امضا

                                                                   علی آماده


نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

زیبا ترین شعری که منتا به حال خواندم این سه شعر کوتاه  است که به هم ارتباط دارند این سه شعر را از دست ندهید.

رابطه با سیب!!

پسر :

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را اما در دست تو دید

غضب آلود نگاهی انداخت

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوزم سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟

 

دختر:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی

باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را

من رفتم و هنوزم سالهاست

که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟

                  .....................................

سیب دندان زده ! :

دخترک می خندید

پسرک ماتش برد

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد

غضب آلود به او کرد نگاه

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که به خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

بین لب های پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

هر دو را بغض ربود

دخترک رفت ولی زیر لبش هی می گفت :

"او یقینا پی معشوق خودش می آید"

پسرک رفت ولی زیر لبش زمزمه بود :

"مطمئنا که پشیمان شده بر می گردد"


                          سال هاست که پوسیده ام آرام آرام

                   عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

                         جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم

                           همه اندیشه کنان غرق این پندارند

     !!این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!!



نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٢ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

بارانم کجایی؟

چند روزیست از تو خبر ندارم...

چند روز پیش این جا بودی

اما چه کنم بازدلم تنگ شده

بهانه میگیرد

چیزی نمانده از نبود تو و تنهایی خودم

زار زار گریه کنم

زود بیا که اگر دیر بیایی اشک هایم

برای عالم رسوا میشود

در عاقوش تو گریه کردن حالی دگر دارد

بیا

و

ببار

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٩ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند

انگار همه ی خوبی های دنیا در چند قطره جمع شده اند

و این قطره ها واقعا عمیق اند...

حس میکنم قطره قطره، نم نمک زندگی عاشقم میکند

اری زندگی ارام ارام بسیار ارام دلبری میکند

باران که میبارد باز با ترانه یا  بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم و رو به آسمان فریاد میزنم

خدایا شکرت...

خدا ابر رو به گریه میاره تا گلها بخندن، پس هر وقت بارون آمد یادت نره بخندی . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٥ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

بارانم ببار...

خوب میدونی منو چه طوری اروم کنی.

ادامه بده

ادامه بده

اخهیش...

نه کجا ؟

نکنه از بغلم بری اون ور

نوچ فعلا باید همین جا بمونی تازه الان اومدیا !

راستی از هفته ی پیش تا حالا کجا بودی؟

نه به تو شک ندارم به خودم شک دارم اگه بری و دیرتر و دیرتر بیای

میترسم عاشق چیز دیگه بشم.

مگر نه از تو پاک تر از تو اروم تر کجا پیدا کنم؟

ببار ببار

ای جانم...

همین طور اروم ببار

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین