شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

داره بارون میاد ای خدای باران ممنون.

دو ساعت زیر این بارون راه رفتم اما بازم سیر نشدم !

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم:

من تنها نیستم، تنها منتظرم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۱ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی / به که گویم که تو گرمای دستان منی

گرچه پاییز نشد همدم و همسایه من / به که گویم که تو باران زمستان منی . . .


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد

ولی باران نمیدانند که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم . . .


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

لحظه هایم نازنیند، وقتی حضور نازنین تو را دارم!
چگونه دم از تنهایی توانم زد وقتی که لحظه لحظه ی عمرم آکنده از عطر حضور توست؟!
نه! من تنها نیستم! این تنهایی من است که تنهاست!


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۸ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

ما
 در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
حسین پناهی



نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد.



نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

باز باران بی ترانه
گریه های بی بهانه
می خورد بر سقف قلبم
باورت شاید نباشد
خسته است این قلب تنگم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

 چقدر این ثانیه ها نامردند

                                  گفته بودند که بر می گردند

بر نگشتند و پس از رفتنشان

                           بی جهت عقربه ها می گردند

آه این ثانیه های نامرد

                                 چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

                                 نه ز بغضم گره ای وا کردند

از چه رو سبز بنامم به دروغ؟

                                 لحظه هایی که یکایک زردند؟

لحظه ها همهمه هایی موهوم

                                 لحظه هافاصله هایی سردند

آه بگذار ز پیشم بروند

                                 لحظه هایی که یکایک دردند

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٧ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

باران که می آید

حضور مبهم یک هیچ مرا فرا می گیرد

تپش های قلبم به شماره می افتد

دم می رود و بازدم به سختی باز می گردد

دلم سخت می گیرد کاش امشب دوباره چشمانم

پر کشد تا افق به مهمانی

کاش باران عشق می بارید

از افق های خیس نورانی

کاشکی در نگاه ماهی ها

مثل دریای بی کران بودیم

یا برای پرنده های قشنگ

لحظه ای مثل آسمان بودیم

پاک بودیم و مهربان بودیم

مثل آب زلال یک دیده

مثل دستی که سیب سرخی را

با محبت ز شاخه ها چیده

کاش فردا دوباره باشد.آه

اندکی سبز.اندکی آبی

کاش شب های شعرمان باشد

بعد از این تا همیشه مهتابی


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

 باور دارم باران اشک آسمان است

آسمان تحمل بغض را ندارد

برای سبک شدن می بارد

برای همین باران را دوست دارم

من هم می بارم تا شوری اشکهایم

در شیرینی باران گم شود

و چه زیباست سبک شدن

ببار باران



نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٦ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

 باران می آمد

خوب در یادم هست،
آن شبی را که در خلوت آن کوچه ی تنگ
من و تو پرسه زنان
بی توجه،
به چشمان تر آسمان
به خیال خودمان،
(زیر رقص باران) می رفتیم.
دست هر یک به دستان دگر،
گره از عشق خورده
بر لبان من و تو جاری بود، خنده ی شیرینی
و تو گویی که همه غصه به دل ها مرده
کو دلی افسرده؟!
من و تو غرق ز دنیایی سراسر خوبی، یکرنگی
و به دور از همه احساس بدی، دلتنگی...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٥ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

ببار باران

که دلتنگم .... مثال مرده بی رنگم

ببار باران

کمی آرام ....

که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

بزن بر شیشه قلبم....

بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٥ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

اگر باران نبارد آسمان دلگیر خواهد شد

                               و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر باران نبارد برکه ی احساس می خشکد

                               و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد

اگر باران نبارد کفتر سهراب می میرد

                               و کفتر باز آیا راغب شبگیر خواهد شد؟


نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٤ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

باران چرا حرف نمی زنی؟

ببار جانم ببارم

که خیلی دل گیرم ...

باز هم از همه چیزاین دنیا سیرم.

ببار...

نترس...

چون جایی برای تو روی چشمانم است.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٤ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

 می توان در قاب خیس پنجره

چک چک آواز باران را شنید

می توان دلتنگی یک ابر را

در بلور قطره ها بر شیشه دید

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان و بی ریا و ساده بود

می توان با واژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران را سرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای آغاز کرد

پاک شد در چشمه های آسمان
زیر باران تا خدا پرواز کرد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۳ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

خانه ام کو؟

خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران؟

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد؟دیگر کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غم های امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزو ها رفته بر باد...!



نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

این هم شعر مورد علاقم از عباس صفاری

دنیا کوچک تر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود!

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

یکی در مه،

                یکی در غبار،

                                     یکی در باران،

                                                           یکی در باد،

و بی رحم ترینشان در برف


آنچه بر جای می ماند

ردپایی است

و خاطره ای که هر از گاهی

پس می زند مثل نسیم

                . . . پرده های اتاقت را . . .



نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٢ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ، ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات ماه ، گردش کنیم ...

آسمان کاملا صاف بود . منتها، پاره ابری سیاه ، صورت نازنین ماه را ، در سیاهی خود ناپدید کرد ... گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه ، از گریبان ما چه می خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشید وگفت : آن ؟
آن ابر نیست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد.

یادم نمیاد از کیه!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۱ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

هم عاشق بارانم هم عاشق این شعر از کارو که مشکلات اجتماعی رو از دریچه ای زیبا میبینه.

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم


من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم


کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم


یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟

کارو دردریان
تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی‌کردی


کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی


به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
از این بایت خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

شعر از : کارو دردریان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱۱ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین