شب بارانی من

ان شرلی پسری با موهای مشکی

به نام خدای باران

ای ذخیره هنگام سختی من ای امید من در برابر پیش آمدهای ناگوار ای همدم من هنگام ترس و وحشت ای رفیق من در غربتم ای صاحب اختیار من در نعمتم ای فریادرس من در غم و اندوه ای دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانی ای توانگری من هنگام نداری ای پناه من هنگام درماندگی ای کمک کارم در بیچارگی و پریشانی...
(خودت اخر این متن و کامل کن هر چی ازش می خوای بگو).

علی هستم یک معتاد سال هایست دچارم خیلی هم تقلای ترک کردن داشتم اما فایده نداشته.از وقتی چشم باز کردم فهمیدم معتاد بارانم از باران سیر نمیشوم مرا خسته نمیکند و بدون این که چیزی بگوید فقط مرا میشنود همه ی پست های این وب هم بارانی خواهد بود... .

دوست عزیزم اگر از من میپرسی که این جارا بخوانی یا نه به تو میگویم نه * اگر وقت داری این جا را بخوان  http://sedayetabiat.persianblog.ir/  اگر زیاد وقت داری میگویم ان جارا بیش تر بخوان.

اما اگر شب هایت بارانیست همین جا بمان درست آمده ای.

نظر؟ هر طور که خودت دوست داری.

و ممنون به خاطر وقتتان.

اگر شعر از شاعر خاصی میخواهید کافیست بخشی از شعر یا نام شعر را بفرستید.


اینم دو تا موزیک که فکر می کنم خودتون دانلود کنید و گوش کنید بیش تر لذت ببرید.

موزیک اول

موزیک دوم

نوشته شده در ۱٤٠٠/٧/۱٢ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()


علی:

یک دقیقه اول پاییز نمی شناختمت دوست نداشتم

پاییز یک دقیقه وقت اضافه گرفت 

برای دوست داشتنت اسمش شد یلدا

 

علی:

مرا چه به طول شب و روز

مقیاس من برای شب و روز نبودن توست

راستی یلدا یک دقیقه بیش تر نبودی

 

علی:

لازم نمی دانم شعرهایت را برایم بنویسی 

غزل های خودت را برایم بخوان 

همین که خسته ای به من لبخند می زنی 

همین که از من ناراحتی به من لبخند می زنی

از کارهایت کلافه ای به من لبخند می زنی 

همین که خیلی معمولی به من لبخند می زنی

 

عزیز من 

با لبخند زندگی کردندنت برایم

دیوان شعری است 

به زیبایی خودت 

به شیرینی لبخندت

به مفهوم چشمانت

 

ازتو می خواهم غزل (خودت) را هر روز برایم بخوانی...

 

 

سلام 

بلاخره علی بد قول از راه رسید 

می دونید فکر کنم این سه ماه هیچ وقت جز عمرم به حساب نیاد چون سریع ترین سه ماهه ی عمرم بود باورم نمیشه انگار واقعا همین دیروز بود از این ساختمون می دوییدم به اون ساختمون تا کارهای ثبت نامم تموم شه...

حس می کنم دارم پیر میشم.

یک ترم از پرستاری تقریبا داره تموم میشه و من هر بیش تر از قبل به پرستاری علاقه مند شدم تو عمرم هیچ وقت فکر نمی کردم پرستار شم حتی تا شب انتخاب رشته هم می خواستم مهندس منابع طبیعی بشم نمی دونم چی شد که تو مسیر جدیدی قرار گرفتم مسیر خوبیه هیجانات خاص خودش رو داره ...

اما

هنوزم هر شب به مهندسی منابع طبیعی فکر می کنم حس می کنم به معشوقه ای خیانت کردم حس بدی داره ولی چه میشه کرد؟

دانشگاه عالیه دوستای خیلی خوب و صمیمی ای دارم محیط دانشگاه هم بی اندازه گرم و صمیمیه دانشکده ما روی کوهه و کل کرج و میشه از اون بالا دید.

درسامون دوست دارم چون عملین و کاربردی از خوندنشون لذت میبرم.

از دوم بهمن برای کار اموزی میرم بیمارستان فیاض بخش تهران امیدوارم با محیط بیمارستان اداپته بشم.

پ.ن:دلم برای همتون تنگ شده حس می کنم بخشی از سرمایه ی زندگیم یعنی شما و وب شب بارانی و از دست دادم خیلی دوست دارم حتی اگه شما این جا رو یادتون بره شب بارانی و من هیچ وقت شمارو فراموش نمی کنیم :)

به خاطر بد قولیام ببخشید تعداد واحد ها بالا بود و کلاس ها از ۸ صبح تا ۵ بعد از ظهر طول می کشید.

پ.ن: سلام 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/۸ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

می گویند توهم مسخره است

اما توهم کنار تو بودن برای من دلخوشیست

شاید مسخره باشد اما دلخوشیست دیگر...


علی:

هرچه هدر نوشته ام از تو از وفای تو

لیک همه پوچ بود از من و از جفای من

سلام 

حالتون چه طوره؟ 

من خوب خوبم و امیدوار.

وبسیار دلتنگ تک تکتونم نمی دونم چه طوری میشه بعضی از افراد فامیل و سال به سال نمی بینم ولی دلم براشون تنگ نمیشه ولی این یک ساله همش دلم تنگ بود، برای شما، برای شب بارانی و برای تمام چیزهایی گه دوسشون دارم...

فکر می کردم بعد کنکور بلاخره زمانش می رسه که بر گردم خونه (شب بارانی) کتاب بخونم نقاشی کنم و...

که خوب شرایط تغییر کرد سر کار می رم که اگه دست خودم بود نمی رفتم ولی تو رو در بایستی مجبور شدم قبول کنم و خوب بلاخره هر کاری به تجربه ی ادم اضافه می کنه.

کلی عکس خوب برای پست ها پیدا کردم و شاید قالب وب و چند تا چیز دیگشم عوض کنم مطمئن باشید زمانی که بر گردم دیگه تن تن پست می زارم ولی فعلا کامپیوترم خرابه و از کافی نت دارم پست می فرستم.

به زودی بهتون سر می زنم (این دفعه دیگه خیلی طول نمی کشه!)

پ.ن: اگه مرشد و مارگاریتا یا بقیه کتاب هایی که معرفی می کنم و خوندید بیاید نظراتون بگید شاید رستگار شویم.

پ.ن: کلی پ.ن و حرف دارم که می خوام از سر فرصت براتون تعریف کنم.

پ.ن: وقتی نیستی وقتی کسی تو خونت (وبلاگت) نیست حس خوبی نداره این جا تنها جاییه که برام باقی مونده تنها دلخوشیمه و دوستانی که تا حالا ندیدمشون تنها دوستامن امیدوارم خداحفظمون کنه :)


نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٦ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

نیستی

و عشق نداشته ی مان

لحجه ی قفس گرفته

علی:

اگر قشنگ توجه می کردی می فهمیدی بر صورت هیچ کس

سراب نمی شیند

بلاخره  سرابی که می پنداشتی

سیلی خواهد شد

خواهد غرید

و هر دویمان را خواهد برد.

حامد عسکری

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاه

حامد عسگری

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

___________________________________________________

سلام.

حالتون چه طوره؟ (لطفا توضیح بدید:)

اگه درباره ی حال من می خواید بدونید باید بگم با اینکه کار می کنم و خسته از کنکورم و از تمام تفریحات و دلخوشی هام به دورم اما شکایتی نیست! 

حالا علت چیه؟

چند روزیه به شدت غرق خودندن یک کتابم، کتابی بی نظیر کتابی کامل، بی نهایت بی نقص، کتابی که همه ی ادم هایی که شرع کردن به خوندنش اعتراف می کنن علاوه بر اینکه فوق العاده است وقتی می خونیدش نمی تونید بزاریش کنار.

اسم کتاب مرشد و مارگاریتا ست.

همین الان که دارم دربارش مینویسم دوست دارم همه چیز و ول کنم و دوباره برم سراغش با اینکه هنوز صد صفحش مونده از الان دارم برنامه می ریزم برای دوباره خوندنش!

مُرشد و مارگاریتا، رمانی روسی نوشته میخائیل بولگاکف هست و به باور بسیاری این اثر در شمار بزرگ‌ترین آثار ادبیات روسیه (شوروی) در سده بیستم است. بیش از صد کتاب و مقاله درباره این کتاب نگاشته شده است.و کتاب موجب الهام گرفتن صدها فیلم، نمایش نامه و... شده.

در 1941 نسخه‌های آن یک‌شبه به فروش رفت و کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه تبدیل شد.

یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره یک پروفسور خارجی به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند به همراه گروه کوچک سه نفره‌اش: عزازیل، بهیموت و کروویف. دوم داستان پونتیوس پیلاطس و مصلوب شدن عیسی مسیح در اورشلیم  و سوم داستان دلدادگی رمان‌نویسی بی‌نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی‌اش به زنی به نام مارگریتا.

داستان فلسفی بدون جملات فلسفی داستانی رمانتیک بدون جملات رمانتیک داستانی سیاسی بدون هیچ اشاره ای به سیاست این کتاب یک جادوی واقعیه.

سه داستان بی ربط به طریق جالبی یا هم قاطی میشن از هم جدا میشن و اخر مثل یک پیکر جلوت وایمیستن!

هم جنبه ی رمانتیک داره هم رئال هم سو رئال هم فلسفی و هم سیاسی.

پیشنهاد می کنم قبل از اینکه بمیرید و قبل از اینکه هر کار دیگه ای بکنید حتما این کتاب و بخونید به جون خودم پشیمون نمی شید.

پ.ن: عکس از میخائیل بولگاکف نویسنده کتاب مرشد و مرگاریتا و چند اثر دیگر. به نظرم جذاب ترین مردیه که می تونسته وجود داشته باشه ( از لحاظ تفکر و قوه ی نویسندگی بارزش)

پ.ن: کلی حرف دارم اما نمی خوام هیچ چیز دیگه ای وجود داشته باشه تا همه توجه شما به معرفی کتاب جلب بشه :)

پ.ن: دیروز از کرج میومدم تهران که تو ترمینال ازادی به یه دست فروش کتاب برخورد کردم که کتابای چاپ زیر زمینی می فروخت و کتاب هایی مثل نسخه های قدیمی و تحریف نشده صادق هدایت، کارو و... کتابایی که من ازش گرفتم همه چاپ قبل از سال   1350بود اگر کتابی می خواید که گیر نمیاد چون شمارش و دارم می تونم کمکتون کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۳ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

سلام

امیدورام حال همتون خوب باشه.

یکی از سختی های این مدت دور افتادن از شما بود شماهایی که بعضیاتون الان چند سال با من اید الان با همیم.

دوران دبیرستان من هم تموم شد با نسبت نا جوانمردانه ای از تلخی به شیرینی...

و ادم هایی که به راحتی در روز ها کم رنگ شدن تا کم کم در تار و پود روزگار محو شدن و با رفتن هر کدومشون حتی بد ترین شون لحظه ای قلبم گرفت و بعد با ارزوی موفقیت براشون از شون جدا شدم.

دقیقا اولین روز ثبت نامم و یادم و اخرین روز فرارمو

روز هایی که در ان هر ثانیه ساعتی بود ، زمان کش می امد و خوش بختی و راحتی ان سو کنار دیواری خمیازه می کشدند.

نمی خوام ذکر مصبیت کنم کافیه.

دبیرستان و خاطراتش هم برن به یه جای دور.

برای روزگاران بعد کنکور مطالعه خواب و فیلم و استخر برای خودم تجویز کردم اگه با این دقت و برنامه درس می خوندم الان دکتر بودما :{

در حال خوندن رمان مرشد و مارگاریتا هستم که بعدا بیش تر دربارش توضیح می دم.

سناریویی برای پسران هورمونی ، دختران پوروتزی!

تصمیم گرفتم ورزش کنم چون یه مدت بود حس می کردم بیش تر یه خرس کووالام تا یه ادم اتفاقی یکی از دوستای قدیمیمو دیدم حرف گل انداخت اونم می خواست بره باشگاه گفت حالا کدوم باشگاه می خوای بری؟

گفتم: قبلا چند سال بکس کار کردم الان دوباره می خوام برم دنبال همون...

با کلی اصرار گفت: نه بیا بریم بدنسازی.

من: از محیط باشگاه بدنسازی و ادماش خوشم نمیاد اکثرا مثل گاو های پر زور با کله های خالی اند و صمیمیتی هم تو باشگاه نیست هر کسی داره با یه هندزفری ورزش می کنه خوشم نمیاد.

اون قدر گیر داد که شب باهاش رفتم باشگاه خیلی زود فهمیدم واقعا قضاوتم درباره ی باشگاه بدنسازی درست بوده...

یه زمان تو این کشور ورزش در زورخونه بود که اول با اخلاقت می کردن بعد بدنت رو پرورش می دادن اما الان...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٧ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

همه اش تقصیر این شلوغی هاست که یادش رفته

یادش رفته

کاشکی یادش هم می رفت...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٠ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

همش از اون جا شروع شد که گرگور سامسا هفده ساله از خواب بیدار شد و دید هیچ چیز مثل قبل نیست، بعد از کلی کلنجار فهمید تبدیل به یه حشره شده! به همین سادگی.

(برشی از رمان کوتاه مسخ اثری از فرانس کفکا)

پارسال که این رمان می خوندم با خودم گفتم چه خوب یه رمان با موضوعی سمبلیک!

(ادمی که از خواب بیدار شد و به خاطر زندگی یکنواختش و کار اجیاری که به خاطر قرض خانواده اش باید انجام می داد و در اخر هم در همان اتاق جان داد و خانواده اش که اول متاثر بودند جسدشو میندازن بیرون و بعد زندگیشون همون رنگ و لعاب قبلی رو پیدا می کنه.)


امروز بعد از دو هفته سخت درس خوندن رفتم ازمون بدم، و افتضاح ترین ازمون تاریخ عمرم رو یک ماه به کنکور دادم رو تخت دراز کشیدم سعی کردم بخوابم خوابم نمی برد به این 4 سال فکر کردم 4 سال تابستون مدرسه رفتن 4 سال 5 شنبه ها مدرسه رفتن 4 سال تا 8 شب مدرسه موندن 4 سال عذاب و در اخر روزی 20 ساعت در یک اتاق بودن 4 ساعت دیگرم تو خونه پرسه می زنم شاید چند دقیقه برای یه خرید کوچیک  بیرون برم.

از نظر گرگور سامسا همه چیز در دوران حشره شدنش چند روز طول کشید از نظر من یک سال اون اوایل که از اتاقش میومد بیرون پدرش با سیب بهش حمله می کرد من هر وقت از اتاق میام بیرون با حرفا به هم حمله میشه حالا بینهایت احساس قرابت می کنم با داستان...

چه احمقانه یک داستان رو سمبلیک فرض کردم حالا خودم نمونه بارزش شدم.

بعد از دیدن این عکس فهمیدم چرا این همه مدت برای خودم شخصیتی مثل سیکا (سایه) خلق کردم اون موجود جزیی جدا از من نبود خودم بودم بخشی از خودم که سعی می کرد هنوز هم زندگی کنه.

رمان مسخ تنها چند صفحه است و خیلی سایت ها اون رو گذاشتن پیشنهاد می کنم بخونید.

تا بعد...

لینک مرتبط:

(نقد مسخ)

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=186007

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٢ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

سلام من علی هستم.

18 سال دارم...

وزش باد در دشت

مثل خروش امواج

روییدن گل سرخ

بر تن عور صحرا

مثل هلول ارواح

باریدن اسمان بر سر نیزاران

همچونان که اشک

من بر سر مژگانم


نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط.
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه که جوانست هنوز،
بگذارید جوانی بکند ،
بهره از عمر بَرَد   کامروایی بکند.
بگذارید که خوش باشد و مست،
بعد از این باز ورا عمری هست
یک نفر بانگ بر آورد که او   از هم اکنون باید فکر آینده کند.
دیگری آوا داد : که چو فردا بشود فکر فردا بکند.
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ،
بگذرد امروزش،همچنین فردایش
با همه این احوال     
من نپرسیدم هیچ  که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم  به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی،
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی.
چه توانی که زکف دادم مفت،
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.
قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد،
لیک بیهوده تلف گشت جوانی     
هیهات

پ.ن: اگه روزی 23 ساعت تو یه اتاق 18 متری باشی فکر نمی کنی زندانی هستی فکر می کنی مردی و اون اتاق قبرته حس می کنم تو اتاقم مردم و حس می کنم باید یک سال دیگه هم تو این اتاق مرده بمونم.

پ.ن: نسبت به 4 سال سختی که کشیدم احساس مسئولیت می کنم به طرز ناجوانمردانه ای نفهمیدم کی 18 سالم شد... 

و اصلا از ایتکع الان 18 سالمه خوش حال نیستم.

پ.ن: سخته فامیلات فکر کنن کلی دوست داری و سرت با اونا گرمه و سخته دوستات فکر کنن کلی ادم دیگه مثل فامیلات کنارتن و سرت با اونا گرمه ولی تو نه دوستی داشته باشی نه فامیلی...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٥ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

سلام.

زنی که از درخت میوه میچیند و به فرد مقابل پیش کش می کند.

مردی که دست مهر بر سر دخترکی میکشد.

دو پسر که با هم بازی می کنند.

زنی که برای نماد ملل مختلف دست تکان می دهد.

زنی که کودکی را در اغوش کشیده.

دنیایی که همه حصار محدود دیوار ها و مرزها را شکسته اند.

همه با هم می خندند.

دنیایی که درختی در ان نسوخته.

و خورشیدی که هر روز برایمان پیام اور صلح است و می تابد بدون ان که به رنگ پوستمان نگاه کند.

و به راستی که همین مفاهیم ساده برای همه قابل درک نیستند و صلح در دنیا تبدیل به توهم شده یا مربوط است به جهانی ایدال، ورای جهان ما.

این نقاشی توسط دوست خوب هممون صباخانوم (مصطفوی) کشیده شده و برنده جایزه بین المللی صلح هیروشیما شده واقعا از این همه شعور هنری و زبان عاطفی لذت بدم همه چیز این نقاشی ساده و زیباست واقعا براتون خوش حال شدم و مرسی که خبر دادید.

پ.ن: خخخخخخ چرا این جوری نوشتم؟ انگار دارم روایت فتح و گزارش میکنم.

اهل تملق نیستم ولی واقعا حس زیبایی داره این نقاشی.

 

منبع خبر:http://www.tehranpeacemuseum.org

این هم نقاشی دیگه ایه که از ایران برنده شده. (طاهره محمدحسینی)

که این هم واقعا ترکیب رنگ عالی و حس خوبی داره.

عاشق حس این مادره و حالت ابروهاشم :) .

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢٥ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

اون قدر عمیقا شاد نشدم که

اصلا یادم نیست عمیقا شاد شدن چه شکلی بود؟

 یا با چی میشه عمیقا شاد شد؟

پ.ن: عیدتون مبارک.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱٦ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

اخرین دیالوگ من در اخرین روز:

بغل دستیم: علی اگه بهت ازادی بدن باهاش چی کار می کنی؟

من: بستگی داره فقط به من بدن یا به همه...

بغل دستیم: فرض کن به همه

من: خوب میرم قایم میشم.

بغل دستیم: اگه فقط به تو بدن؟

من: میرم می خوابم.

و من الان دلم میخواد برم بخوابم چون چند ساعت بعد از این مکالمه ازاد شدم.

 

عکس ها در ادامه مطلب.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٧ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

 

عکس از من:  زمستان 1394 سرخه حصار

برای باز شدن عکس روی عنوان مطلب کلیک کنید.

 علی:

من همان باغ بی برگم

همان باغ که تن عورش را کلاغان

امسال لانه خواهند کرد

و تنه های زخمی لاغرش را

خواهند برد

برای چند کار بیهوده

فقط حیف کسی به ریشه هایم دست نخواهم زد

و ان ها همچنان خواهند ماند...

 

 علی:

خیلی ها را دوست داشته ام

عاشق بعضی چیزها بوده ام

اما به تو

... اووم به تو فکر کنم فقط مقدار زیادی

احساس بی نام و نشان دارم

 علی:

مثل مداد شمعی اب رفتم تا تو را

در ذهنم تخیل کنم.

راضیم

ظاهرم عوض نشده

اما ساکت تر شده ام

________________________________________________


سلام بر دوستان جان.

حالتون چه طوره (لطفا کامل جواب بدید).

روزگار عجیبی بر من میگذره شما رو نمی دونم.

و خوب نمیدونم چه کنم با این روز های عجیب ، تجربه ی بدی نیست اگه فقط تجربه بمونه.

از اخرین باری که نوشتم خیلی می گذره و شما ها سر میزدید و این برام مهمه ، خیلی ممنونم ازتون.

مایا (افسانه) این سری که اومده ایران داره یه مستند میسازه راجع به قوانین جدید وضع شده برای افغانستانی ها در ایران که مثلا اگه بخوان از تهران برن کرج باید کارت عبور و مرور تهیه کنن و اگه بخوان برن دانشگاه باید کارت اقامتشون رو باطل کنن و اقامت موقت بگیرن و بعد درسشون بر گردن افغانستان و کلی قوانین دیگه که زندگی رو برای هر موجودی سخت میکنه چه برسه برای یه آدم.

شاید شما هم قصه ی غم انگیز ستایش قریشی ساکن ورامین رو شنیده باشید داشتم به این فکر می کردم که اگه داستان عوض میشد و یه پسر 17 ساله ی افغانستانی به یه دختر 6 ساله ی ایرانی ........ اون وقت رسانه های ملی ما ان قدر سکوت می کردن؟

اگه  تو امریکا یه سگ بیفته تو جوب این میشه تیتر اصلی اخبار اون وقت...

در حالیه که وقتی مردم مریض احوال ایران با امار جرم جنایت تو دنیا رکورد می ترکونن و ایران جز کشورهایی با شلوغ ترین زنداهاست به نقل از وزیر کشور، افغانستانی ها در ایران پایین ترین امار جرم رو دارن و بنده خداها به خاطر قوانین غیر الهی کشور من هم از زمین خدا رونده میشن هم حقوق انسانیشون ازشون گرفته میشه و تنها باید در 30 شغل خدماتی کار بکنن یعنی همون کارایی که من و شما ننگمون میاد!

آنان که (مجاهدان و مهاجران را) پناه داده و یارى کردند، آنان دوستدار و حامى و هم‏پیمان یکدیگرند. امّا کسانى که ایمان آورده، ولى هجرت نکردند، حقّ هیچ‏گونه دوستى و حمایت از آنان را ندارید، تا آنکه هجرت کنند. و اگر (مؤمنانِ تحت فشار، براى حفظ دینشان) از شما یارى طلب کردند، بر شماست که یاریشان کنید، مگر در برابر قومى که میان شما و آنان پیمان (ترک مخاصمه) است، و خداوند به آنچه انجام مى‏دهید بیناست.

همانا کسانی که فرشتگان آنها را در حالی که ستمکار نفس خویشند قبض روح می کنند ( به آنها ) گویند: در چه ( حالی از نظر دین ) بودید؟ گویند: ما در زمین مستضعف بودیم ( ناتوان شده در جنبه ایمان و عمل ) . فرشتگان گویند: آیا زمین خداوند وسیع نبود تا در آن ( از محیط کفر به محیط اسلام ) مهاجرت کنید؟! پس آنان جایگاهشان جهنم است و آن بد جای بازگشتی است.


مشکل جامعه شناسیش کجاست؟ با این کار شما 3 میلیون ادمی رو که برای نسل سوم در این کشور زندگی میکنن باهاشون جوری رفتار کردید که بفهمن ایرانی نیستن و این برای ادمی که تا حالا اصلا افغانستان و ندیده فقط حس بی هویتی به همراه داره و بی هویتی براش یه مجوز تا هر کاری می خواد بکنه و این اتفاق خواهد افتاد.

پ.ن:دیگه حال ندارم بنویسم :|

پ.ن: # من ستایش هستم.

چیزی که قلب ادم رو به درد میاره اینکه میبینی نسل جوانت جوان نیست بزهکاره و مردمت به لطف رسانه های مجازی در اوج بی ادبی به سر میبرن و امار بی کاری و جنایت و تورم داره بی داد می کنه بعد وقتی که اخبار شبکه 6 میزنی اروپا تو بحران اقتصادیه امریکایی ها جنون ج.ن.س.ی دارن و ش.ه.و.ت داره بنیان خونواده های اونارو از بین میبره و خلاصه (با عرض پوزش) کل دنیا ع.ن.ن ما خوبیم با افزایش 100 درصدی مزاحمت های خیابانی برای خانوم ها در پایتخت و امار 76 درصدی مردان متاهل که در خیابان ها مشغول این کارن و خیلی از امارهای دیگه که شب بارانی مناسب انتشارشون نیست دهنت کف میکنه.


پ.ن: من فرق نکردم فقط به خاطر دنبال کردن یک روز اخبار این مملکت حالم خوب نیست از اون ادماییم که نباید اخبار ببینن.

پ.ن: خوبه که از اول عمرم هیچ وقت علاقه ای به دنبال کردن اخبار نداشتم.

پ.ن: خیلی ببخشید بعد این همه نبودن یهو این جوری شد ولی یکم خالی شدم.

پ.ن: با این گردن درازش مثل شتر مرغه :|

چهارشنبه ی هفته ی قبل اخرین روز دبیرستان برای من تموم شد روزهای بدی و تو این 4 سال پشت سر گذاشتم که هیچ وقت دلم براش تنگ نمیشه ،سال های بی منطق ...

و الان در اخر سال نتیجه ی 4 سال دبیرستان رفتنم اشنایی با ادمایی که دوسشون ندارم اکثرا دودی شدن اکثرا بی هویتیم و هر کدوممون یه ادم درونمون داریم مثل (امید ، پسر 17 ساله ی چند خط بالاتر).

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٧ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

یه مقدار بی حوصله ام

بعدا آپ می کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱٤ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

من شن قسمت پایین ساعت شنی ام

ترس اوار روزهای اینده...

و نشسته بر خاکستر روزهای گذشته.

 

حامد عسکری:

چنان بر روی صورت ریخته ای موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...

http://tavab2.persianblog.ir/

اصغر عظیمی مهر:

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود

آب ؛ سرمست است وقتی از تنت رد می شود

من که دورم از تو اما خوش به حال هر نسیم

وقتی از گل های سرخ دامنت رد می شود

خوش به حال لرزش دستی که با لرزیدن از -

مرزهای دکمه ی پیراهنت رد می شود !

خوش به حال گردش سیاره  وقتی نیمه شب -

از مدار چشم های روشنت رد می شود !

خوش به حال هرم آن بازوی عریانی که گاه

مثل پیچک های باغ از گردنت رد می شود !

من که گفتم « چشم » ! اما خوش به حال هر که از -

« لطفا از این بیشتر نه ! » گفتنت رد می شود !

http://tavab2.persianblog.ir/

علی:

گل نیستم اما نمی دانم

چرا روی مژگانم شب تا سحر شبنم مینشیند؟

گل نیستم اما نمی دانم

چرا هر روز در این افتاب سرد می خشکم؟

گل نمیستم اما نمی فهمم

نیش این همه زنبود وحشی را در قلبم.

من همان خار مغیلانم که ام مغیلان غم

از درونم نجوا می کند

و تو پنداری پشت این شیشه ها

کاغذها...

ادمی نشسته؟


 _________________________________________________

پ.ن: هر عکس با مقصود گذاشته شد شاید متذکر شوید.

سلام بر دوستان جان

دلم برای همتون تنگ شده

خیلی وقت نبودم ...

حالتون چه طوره؟

حال من که خوبه ، حالا تا ببینیم حال شما رو ...

اتفاق؟

خوب این روزهایی که نبودم خیلی اتفاق افتاد مثلا جناب برادر به جناب زن برادر رسید و عید عقدی دارن مثلا کلی مسخره داشتم مثلا من تو این مدت ادم بودم مثلا...

بعد ازظهر فکر می کردم که جدیدا چقدر تغییر کردم چقدر عوض شدم مثلا قبلا از دست کسی دلخور نمیشدم اما الان از کلی ادم دلخورم البته یواشکی! مثلا قبلا حال و حوصله داشتم خودم شعر می گفتم عکس میگرفتم نقاشی می کشیدم ددر دودور  (بیرون مقصود است) می رفتم کم تر اهنگ گوش می دادم حواسم به پرتی های وقتم بود (با این مورد دو سه روز درگیرم) و مثلا های دیگه حالا باید یکم بگذره ببینم این اتفاقات افتاده خوبن یا نه؟

شعر نوشت: زمستان است هوا سرد و در نبود مثل خودی در اطراف

هوا سردتر...

زمستان است و همه چیز خاکستری و در نبود مثل گلی در اطراف

همه چیز خاکستری تر

نیستی ،انتظار هست، سردم است ، به راستی  که نیستی و زمستان است

و من در این دریای غربت خاکستری سرگردان

و هوا سرد است

پ.ن:غربت اصطلاحی است که برای تعریف احساسی در انسان‌ها هنگام دوری از وطن یا خانه به کار می‌رود. غربت همان دلتنگی برای میهن یا خانه است و یا دلتنگی برای اشیایی که روزی به انسان تعلق داشتند ولی اکنون در دسترس او نیستند.(ویکی‌پدیا)
 
 
پ.ن:لابد می پرسید چرا شعرای اول پست یا قدیمین یا مال من نیستن؟
فکر کردم جدیدا دارم تکراری مینویسم برای جلوگیری از تکراری نویسی تمام شعرهای گذشته رو پاک کردم (خیلی احمقانه به نظر میرسه؟) تا بلکه شیوه ی جدیدی در دست گیریم.
______________________________________________
ادامه نوشت :سال کنکور عجیبه البته از وقتی یادم میاد همه چیز عجیبه و در سال کنکور همه چیز عجیب تر تر شده بلاخره میرسه زمانی که دغدغه نداشت اروم بود فکر اضافی نداشت نگرانی نداشت بعضی وقتا با خودم می گم خوش به حال به بعضیا راحتن نگاشون می کنی با خودن می گی چه ادم (سبکی) یعنی بی خیالی بعد میبینی از بعضی جهات خودتم همچین ادم به فکری نیستی ...
خلاصه زمانش کم کم داره میرسه کم کم باید تصمیم گرفت بر پریدن تهران دیگه شهر زندگی کردن نیست حوصله سر بر شده همه چیز این جا تکرار میشه خودت هم تکرا میشی و حواست نیست برای این روز های تکراری داری چیو از دست می دی.
متن عجیی شد نه؟ شاید عکس واضح تره!
پ.ن: هر عکس با مقصود گذاشته شد شاید متذکر شوید.
 
تو فامیل سونامی طلاق راه افتاده به نظرم بد ترین چیز ممکنه همه هم با لبخند از هم جدا میشن یا به قول خودشون توافقی سر نوشت بچه هاشون و کاری با زندگی خودشون می کنن به من ربطی نداره (با اینکه نمیشه به اون همه بچه قد و نیم قد فکر نکرد)
برای برادرم و همسرش زندگی خوبی ارزو می کنم خوب، هیچ وقت نمیشه از رفتار زن و شوهر پیش بینی کرد که ایا پیوند دائمی محکم برقرار می کنن یا پیوند های سست و موقت ولی امیدوارم همیشه چیز درست رو انتخاب کنن حتی اگه ... باشه.
 
پ.ن: هر کس با مقصود گذاشته شد شاید متذکر شوید.
پ.ن:ببخشید پر حرفی کردم
پ.ن:ببخشید چند بار بد قولی کردم
پ.ن:به زودی زود بهتون سرم میزنم
پ.ن:خداحافظیم نمی کنم چون نشستم ببینم کی میره کی میاد پس فعلا سلام!
پ.ن:من عاشق پ.ن: ام.
پ.ن: غلط های حاصل از ویرایش نکردن رو نبینید لطفا :)
 

در این زمانه که احساس مثل سابق نیست
برای عشق، کسی جز تو لایق نیست
هواشناسی کشور دروغ می گوید
که هیچ باد خوشی با دلم موافق نیست
جهان به منطقه ای جنگ دیده می ماند
فقط تویی که دلت جزو این مناطق نیست
ولی چه سود، که سرگرم کار خود شده ای
و بی خیالی ات از روی عقل و منطق نیست
چگونه نورِ هدایت به دادمان برسد؟
کسی که فکر تماشای صبح صادق نیست
به این نتیجه رسیدم که بی تو سر بکنم
قبول می کنم این مرد، دیگر عاشق نیست
امید صباغ نو.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()


علی:

من مثل یک بمب دستی

بوسه هایم انفجارم

ضامن انفجارم اما لبخند توست... :)

پ.ن: قلبه شبیه گیلاسه دلمان گیلاس خواست.

علی:

به خواب میبینم هر شب بافتن گیسوی تو را

با هیجان بر می خیزم از خواب در کنارم اما نمی یابم تو را

دم سحر میزنم به خیابان تا دنبال کنم عطر تو را

کوچه غرق عطر باران بوی تو

حیف اما نشان نمی دهد این همه بوی باران کوی تو


علی:

پاییز من

نترس من خواهم ماند

خواهم نشست به انتظار ، تا دوباره برگردی

غروبی بیاوری

جنگلی را رنگ کنیم

نترس من خواهم ماند

تا دوباره کفش هایمان خیس کنیم

مثل هر سال

من منتظرت خواهد ماند...


قبل از سلام و چاق سلامتی...

یه عده افسردگی فصلی می گیرن و این حرفا و از پاییز خوششون نمیاد ولی انصافا شما ها که این همه با پاییز خاطره دارین از غروب و بارونش گرفته تا شبای طولانیش و... شما چرا؟ شما چرا با رفتنش جشن گرفتید؟ یلدا؟ نازیباترین جشنیه که میشه گرفت...

دختر زیبا ی پاییز رفت تا سال بعد ، شایدم پسر زیبای پاییز! 

و من ماندم کلی خاطره چرا انقدر پاییز خوبه حال ادم و خوب می کنه خوب نگه میداره، کاش همیشه پاییز بود دوستی می گفت پاییز ادم ها را به هم عاشق می کند همچین بی راه نمی گفت.

 

و اما...

سلام

حالتون خوبه؟ دیگه جواب نمیدید پس این سوال تا اطلاع ثانوی جنبه ی تشریفاتی داره.

ولی حال من خوبه درس ها هم (این مهمانان ناخوانده) حالشون خوبه.

امیدوارم حال شما هاهم خوب باشه.

الان مادر بزرگه خونمونه و این حس خوبی به ادم میده اون قدر ندیدمش که متوجه نشدم کی مادربزرگم ان قدر پیر شد :(

چهار روز پیش قبل از نوشتن این متن با خودم گفتم کلی حرف هست اما الان نیست...

چند روز پیش یه فیلم دیدم ( در دنیای تو ساعت چند است؟)

فیلم خوبی بود اون قدر خوب بود که شاید دوباره رغبت کنم ببینمش فیلم ایرانی چیزی نیست که بشه همیشه خوبشو پیدا کرد برای همین پیشنهاد می کنم از دست ندینش فیلم فضای خوبی داره.

از خود فیلم زیبا تر موسیقی متنشه.

 

پ.ن:هیچ وقت فکر نمی کردم تو نوشتن پی نوشت به مشکل بر بخورم :|

پ.ن: فعلا خوش باشید :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۸ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

اگر به چشمانم خوب دقت می کردی می فهمیدی

دوستت دارم لب هایم دروغ نیست.

علی:

این جا انگار تو همه برگ شده ای من پاییز

این جا انگار تو همه ناز شده ای و من بوسه

این جا انگار تو همه گیسو شده ای و من شانه

این جا انگار تو همه شعر شده ای من شاعر

ای استعاره ی زیبا

ای که شاید صنعت جان بخشی اشیا

این جا انگار تو همه بی مهر شده ای و من ساده.

پ.ن: یه شعر قدیمی (تکراری) که ازش لذت میبرم.

علی:

نمی دانی وقتی می خندی ماه چقدر حسودی می کند به چال گونه هایت

و چقدر این چال

این مشکی موهایت

می آید به شرقی صورتت.

علی:

تا ببینمت بیمار میشوم یا لاقل خود را به بیماری خواهم زد

تا شاید بستری شوم در تخت مراقبت های ویژه اقوشت.


_______________________________________________

سلام.

حالتون خوبه؟ (لطفا کامله کامل بگید).

خیلی وقته به وبلاگاتون سر نزدم چون تو این مدت کلی مسئله پیش اومد که زمان کافی برای دنیای مجازی نداشتم حس عجیبی بود ساعت ها در پیله ی خودم مشغول کارهای روزمره و پیش اومده میشدم زمان واقعا معنا نداشت...

دو هفته پیش که  مثل هر شب خوابیده بودم که از اتاق روبه رو (اتاق والدین) صدای زنگ موبایل پدر به گوشم رسیدم ساعت 3 صبح بود...

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما خبر مرگ رو این موقع میدن ...

پدرم از اتاق خارج شد و مادرم به دنبالش هممون خواب سبکی داریم پس خواهر و بردارم هم بیدار شده بودن و منتظر اتمام تلفن پدرم بودند پدرم بدون اینکه حتی یه کلمه تا اون لحظه باشه با صورتی یخ زده رو کاناپه نشست و گفت طلعت مرد...

شب بدی بود شب خیلی بدی بود.

یکی از عمه هام فوت شده بود و اصلا باورم نمیشد من همه ی 5 تا عمم و 4 تا خالمو به شدت دوست دارم و با این خبر واقعا شوکه شدم عمم خیلی زن خوبی بود اروم مهربون دوست داشتنی بدون حاشیه ... .

نتونستم برم مراسم خاکسپاریش و این خیلی بده.

شب یلدای سال قبل برام یه خرگوش قهوه ای سفید اوردن اولش برام مثل تمام حیوونای دیگه ای بود که نگهشون میداشتم (می دارم) اما خیلی زود رابطهمون عمیق و عمیق تر شد از لحاظ علمی خرگوشا خنگن و این خیلی خوب بود چون موجودات زنده هر چی خنگ تر از لحاظ عاطفی عمیق تر ...

اسمش و گذاشتم یلدا الان دو ماهه نیست و من دلم برای یه خرگوش سفید قهوه ای گنده تنگ شده و یه بخشی از وجودم میگه بابا این خیلی مسخرس بخشه دیگه میگه نکنه این حس و سرکوب کنی!

ما ادما اطرافیانمون و خیلی ساده از دست می دیدیم مثل من که نصف فامیلمونو با بهونه ی وقت نداشتن دارم از دست میدم البته برنامه هایی دارم برای دوباره جز فامیل شدن این اخر هفته درس و کتاب و فرستادم ددر تا خودم برم ددر یکم با بقیه وقت بگذرونم مهمونی اخر هفته خونه عمه کوچیکه موقعیت خوبیه.

با این حال همه چیز خوبه درسا خوب پیش میره من خسته نیستم دلم خیلی براتون تنگ شده بود که به این تنگی دل باید پاسخ میدادم مرسی که هستید مرسی که می خونید.

پ.ن: فکر کنم دارم سرما می خورم ... وای خدایا نه لطفا حال و حوصله سرماخوردگی و ندارم.

پ.ن: این پست 4 ساعت طول کشید از 8 تا الان که 11.5 سعی کردم عکس های خوبی انتخاب کنم.

پ.ن: بخاری موجود بغل کردنی خوبی است.

پ.ن: لطفا بگید از چند تا پست اول چند تا عکس باز نمیشه تا لینکارو عوض کنم.

پ.ن: شب خوبی داشته باشین.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٩ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

چه بنویسم؟

چه بگویم؟

از خاک؟

به خدا که من همان باغ بی برگم

همان باغ

که خفته در بتنش ارزوی روزهای لبخند

باغبان و رهگذاری نیست

این باغ نومیدان را

 

پ.ن: همین روزاست که برگردم.

یکی از همین روزا...

تا چیزی پیدا کنم بر ای نوشتن.

پ.ن:راستی سلام.

پ.ن: عکس از پیله!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٥ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

مهم نیست با تو دنیایم چقدر کوچک خواهد شد

که هارا از دست خواهم داد

با تو روی دانه ی برفی قطره ی شبنم

قصری خواهم ساخت

مهم نیست زیرپایمان زود اب خواهد شد

با تو تا زمین خواهم رقصید

اگر نباشی سردی زمین بر من چیره خواهد شد

یادم خواهد امد که در آبم

بی تو خدایا نتوانم پرواز کنم.

پ.ن: چرا در اب؟ قطره ی شبنم.

پ.ن: شعر مورد علاقمه که دوباره گذاشتمش :)

علی:

یه جای گم و گور وسط ذهن من

دوباره زیر بارون

چک چک اشکای من

هق هق و حرف های من

دوباره همون شب

دوباره همون اشک

باز من و یه شب بارانی

دوباره یه سایه دوباره من و همون هم اتاقی

دوباره من و همون حس بی قراری

فقط یک صدا  فقط یک نوا

چک چک بارون رو شیروونی خاطرات.

سمانه سوادی:

حرف برای گفتن زیاد بود


وقت کم...


بوسیدمت


علی:

مثل باد همراه باد غم بامن است

غم سایه کرده مرا

رد پایم معلوم نیست برای ادم ها

زندگیم زندگی نیست سمفونی یک عزاست

این ها که می نویسم از غم نیست خدایا

فقط دکلمه است از زندگیم

یک عزا

پ.ن: این شعر ربطی به حال خوب من نداره و تنها به خاطر جنبه ی هنری (کدوم جنبه ی هنری؟) این جا اورده شده.


_________________________________________________

سلام به همه دوست های خوب و گل و گلابم حالتون چه طوره (فکر کنم می دونید که باید کامل جواب بدید).

این جا هم اطراف من همه چیز خوب است و بارانی میبارد و شب هایم هم بارانیست.

خلاصه اینکه من خوبم.

از یه چیز شبکه های اجتماعی و اینترنت همیشه بدم میومده و هنوزم بدم میاد می دونید من ادم ها رو فراموش نمی کنم ادم های مجازی هم برام فرقی ندارن ادمی با قوه ی تخیل من راحت برای همه ادم های مجازی شخصیت و قیافه میسازه و *حتی* اون ها رو در ذهنش به غار تنهاییش وارد میکنه پس هیچ کدومتون مجازی نیستید چون همین الانم یه جایی تو یه گوشه از ذهن من دارید زندگی می کنید.

اما چیزی که ازش بدم میاد محو شدن این ادم هاست...

حالافرض کنید بخواید خداحافظی کنید و بدونید همه ی این سایه ها (منظور خودتون) از ذهنتون محو میشن و طبق معمول دوباره تو میمونی و حوضت.

ولی خداحافظی نمی کنم چون واقعا دلم نمیاد بهترین ادم های واقعی ذهنمو از دست بدم.

پ.ن: شماها حواستون نبود من حواسم نبود وبلاگ شب بارانی بلاخره یکساله شد البته صدای طبیعت الان دو سه سالشه. تولدت مبارک عزیزم. حس خوبی داره وقتی میبینی جایی رو خودت خلق کردی.


________________________________________________

سال کنکور واقعا عجیبه واقعا عجیبه و به نظرم اگه بهش توجه کنی بزرگ ترین درس های زندگیتو ازش میگیری مثل صبر امید تلاش و بازم صبر ...

جالبه جدیدا که میام دعا کنم می گم خدایا این چیزو بده بعد می گم خدایا کنکور بعد میگم فلان چیز بعد دوباره میگم کنکور فلان چیز دوباره کنکور و خلاصه یکی درمیون دعاهام درباره ی کنکوره!

نمی دونم اون قدری که من به کنکور فکر می کنم اونم به من فکر می کنه؟

برای کنکور یه دستورعمل بیشتر ندارم اونم ارامش (یکم با بیخیالی فرق داره).

________________________________________________

پ.ن: گوشاتونو بیارید جلو می خوام یه رازی رو بهتون بگم:

مرد یک پرسید چه طور ان قدر ارومی؟

و جواب گرفت:

اگه باب اسفنجی شلوار مکعبی ببینی در فیلم میبینی که موجود مهربونی مثل باب اسفنجی وقتی مغزشو از تو سرش در میاره همون موجود مهربون قبلی می مونه و اما راز: برای ارامش سعی کنید ساعت های زیادی رو در روز بدون مغزتون باشید خصوصا وقتی کنار بقیه ادم ها هستید حتما تنش ها به حداقل میرسه.

و جواب مرد یک: اسگول تو هنوزباب اسفنجی میبینی؟ از ریش و سیبیلت خجالت بکش.:|

پ.ن: امروزیاد گرفتم که از جسمم فقط نگاهم کف دستم و لبخندم را وقف عام کنم و از روحم همه چیز را... .

پ.ن:: امیدوارم بازهم بیام بازهم بنویسم.

________________________________________________


مثل باد، همراه باد، غم با من است.
مثل باد همراه باد، غم با من است.
برای رسیدن به آرامش باید مشکلات را از سر راه برداشت...مهربانی ناپدید می شود. اما باید آن را پیدا کرد.
هم چون عشق.
در کوه ها و دریا ها، عشق و نفرت در کنار هم هستند، اما با گذشت زمان...
این عشق است که هم چنان باقی می ماند...
پ.ن: عکس از بازیگر نه از فیلم!
گیومیونگ
جواهری در قصر(یانگوم)

-خدایا ! دردهای جسمانیم را ببخش... خودم از پس عذاب وجدانم بر میام !...

ژول و ژیم-فرانسوا تروفو

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱۳ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

این جا انگار تو همه برگ شده ای و من پاییز

این جا انگار تو همه ناز شده ای و من بوسه

این جا انگار تو همه گیسو شده ای و من شانه

این جا انگار تو همه شعر شده ای من شاعر

ای استعاره ی زیبا

ای که شاید محصول صنعت جان بخشی اشیا

این جا انگار تو همه بی مهر شده ای و من ساده ...

علی:

باز کن ان گیسو را تا با هر نسیم تو مو بیفشانی

و من ذره ذره ی فکر را

باز کن چشمت را تا بی هر ایینه ببینم خود را در ان

نمی خواهی لبخند زنی تا بچینم از لبت بغل بغل دسته های بوسه را؟

 

 

علی:

نه ببین عزیز من هر شیرینی که شیرین نمیشود هر چیز شیرینی هم با قند شیرین نمیشود...

اووووم بگذار یک مثال بزنم:

مثلا خودت را ببین وقتی می خندی چقدر شیرین میشوی منظورم همچین چیزی بود.


________________________________________________

سلام. بر دوستان جان.

امیدوارم غرق در شور شعور ایام باشید.

وقایع 10 روز زندگی یک خانواده به نظر من بزرگ ترین درسش صبره ... صبر و شاید به جای عزاداری در دهه اول بیش تر باید موشکافانه و ظریف تر به یکی از حوادث ( دینی تاریخی) نگاه کرد و سر مشق برداشت از صبر و عشق بازی واقعا این خوانواده و همراهانشون چه دیدند که ان قدر زیبا مثل همان داستان شمع و پروانه غرق در شمع شدند؟

و خوب یه سوال همیشه در ذهن منه اون هم اینکه چرا همیشه از درد جسمانی این واقعه نقل میشه نه درد روحیش؟

شاید به خاطر اینکه درد جسمی برای ما ملموس تره ولی قطعا جهالت طرف مقابل این خانواده براشون دردناک تر بوده.

نمی دونم من فهمشو ندارم.

پ.ن:دو راه برای درک مسائل وجود داره احساس و تفکر به نظرم برای این واقعه بهتره از در احساس وارد شد ولی هیچ وقت در تفکر رو نبندیم که مغز عزاداری تفکره در باب هدف واقعه.


__________________________________________________

خوب من از منبر بیام پایین.

دیشب خونمون مهمون داشتیم خاله دایی پسر خاله ها (از خاله های دیگر) و دختر خاله(از خاله ی دیگر) که سه تا بچه هم همراهشون بود هستی (دختر دایی) فاطمه (دختر خاله) و آریا (پسر دختر خاله) این سه نف در اتاق بنده که فقط درش به روی بچه ها بازه (البته بقیه خودشون درشو باز میکنن!) بودند و با دیدن بازی هاشون و انلیز رفتارشون به این پی بردم که این بچه ها چقدر از اخلاق های پدر و مادرشون رو به ارث بردن و چقدر شبیه اونان و چه طور کم کم دارن تو دفتر های سفیدشون ( منظور ذهن بچه ها) دارن از رفتار بزرگ ترها سرمشق بر می دارن.

بچه ها بی نهایت شیرین و پاکن تعجب می کنم از ادم هایی که از این منابع پاکی فرار می کنن به بچه ها باید نزدیک شد چون وقتی به صورت هاشون نگاه می کنی یه خورده یادت میاد که خودت قبلا چی بودی والان چی شدی.

________________________________________________

پ.ن: یه بنده خدایی هی کامنت میزاره که عکس ها و متن های شما تحریک کننده است و فلان و بهمان و اینا من موندم کجای عکس هایی که من میزارم تحریک کننده است یعنی عکس هر خانومی برای شما (نویسنده ی کامنت ها) تحریک کننده است؟ شما چقدر درصد تحریک پذیریت بالاست عزیزم.

یکم سردی بخور روزه هم بگیر اخه ادمی با درصد تحریک پذیری مثل شما اصلا برای جامعه خطناکه فکر نکنم عکس ها و متن های من از دیالوگ ها و تصاویر فیلم ها و کارتونای tv جمهوری اسلامی بد تر باشه شما چه جوری با اونا کنار میای؟

متنام تحریک کننده است؟ اصلا این یعنی چی؟ حالا خوبه من هر متنی رو نمیزارم و مراعات ادم هایی مثل شمارو کردم.

شما اگه از قبل من و می خوندی متوجه میشدی نه این متنا مخاطب دارن نه من برای گذاشتنشون منظور عکس هاهم فقط باتوجه به ترکیب رنگ انتخاب میشن.

پ.ن: جدیدا به خونه ی قبلی مادر بزرگه زیاد فکر می کنم (قبلا توصیفش کردم) یادمه یه گوشش یه تنور بود که مادر بزرگم برامون نون می پخت واقعا اون نونا هم مزه داشتن هم عطر نه مثل نون لواش های الان که مثل دستمال کاغذین.

پ.ن: مادربزرگم با درد مفصل و کمر درد برای نوه هایش نان می پخت.

پ.ن: پتوی ادم مثل ناموسه ادمه اون وقت هر مهمونی میاد خونه ی ما یه پتو لازم داره پتو ی رو تخت منو بر می داره خوب نامرد تو اون کمد صد تا پتوهه چه گیری دادی به این جالبه بعضی وقتا سرش دعوا میشه.

پ.ن:چه قدر امروز حرف زدم ببخشید.

پ.ن: 1.5 ساعت دنبال عکس خوب می گشتم امیدوارم راضی باشید که من راضی ها را دوست دارم.

پ.ن: باید عربی بخونم برم سر عربی. (حال به هم زنه ولی از حل تست هاش لذت میبری).

پ.ن: بای بای.

____________________________________________________________________

ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ : ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻡ
ﺷﻠﺪﻭﻥ : ﺭﻭ ﻣﻨﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻩ؟
ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ : ﻧﻪ
ﺷﻠﺪﻭﻥ : ﭘﺲ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮ

تئوری بیگ بنگ-چاک لوری

از وبلاگه: http://bestdialog.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

در تاریکی این شب و در حضور این مهتاب که حیا دارد از روشن کردن اطراف

شاید باید قایقی برداشت

لبخندی زد

پارویی از جنس معرفت فراهم آورد و در امواج گیسوهای تو  معرفت را پیش برد

شاید باید بر سر هر موج گل بوسه ای کاشت

و چه گل هایی! و چه عطری!

راستی این گل ها این عطر اشنا را از تو وام دارند؟

یا من به هر گلی میرسم تو را میبویم؟

اخوان ثالث + علی:

ساز من باران سرودم باد

من همان باغ بی برگم

همان باغ

که خفته در بتنش ارزوی روزهای لبخند

باغبان و رهگذاری نیست

این باغ نومیدان را

باغ تک فصل باغ پاییزان باغ نومیدان

علی:

جنگ لب های ما پایان ندارد

نه من پیروزی می خواهم نه تو

سلام بچه ها خوبید؟ (سری اخری که گفتم کامل بگید خوبید هیچ کس چیزی نگفت خوب یه بارم توضبیح بدید چه طورید اصلا می دونید چه طورید؟)

یکم خستم اون قدر خستم که می خواستم تو این پست فقط خداحافظی کنم و برای چند وقت چند ماه یا یک سال نباشم دیگه دلم با دلخوشکونکی هام اروم نمی گیره همه جیز رو برنامه و خوب پیش میره اما بلاخره یک جایی هم میرسه که واقعا خستگی رو حس می کنی برای به دست اوردن این خستگی هم کلی زحمت کشیدم پس برام ارزش داره ولی بدیش اینکه جون به جونش کنی خستگیه و خستگی هم خر است.

ببخشید نمی خواستم این حس و بهتون منتقل کنم و عمرا اگه بزارم از زبونم بشنوید که اگه هنوز میام و مینویسم فقط به خاطر شماست و به خاطر اینکه برام عزیزید.


پ.ن: مرد یک پرسید:

علی دلت تنگه؟

گفتم اره

گفت: چه طور ادمی که کسی رو جایی نداره دلش تنگ می شه.

و جواب گرفت: برای دلتنگی فقط نیاز به یک دل دارید و کمی غصه.

مرد یک: نفهمیدم چی گفتی.

توضیح داده شد: تو اگه حالیت بود نصف شبی با (من) اس ام اس بازی نمی کردی بگیر بتمرگ فردا امتحان داریم.

مرد یک پاسخ داد: بدبخت دلتنگ بی کس...

پ.ن: نمی دونم چرا هرچی تلاش می کنم به اندازه ی مرد یک کم شعور نمیشم.

پ.ن: مرد یک که خوبه مرد سه که کلا ادم بی شعوریه.

پ.ن: الهی شکر.

پ.ن: الهی واقعا شکرت.

پ.ن: به جان خودم ( که عزیزتر ازش ندارم) میام وبلاگاتون و همه ی متناتونو می خونم ولی دوست ندارم اورژانسی کامنت بزارم یا مثلا نخونده بگم وای چقدر قشنگ بود پس صبر کنید که من صبر کنندگان را دوست دارم.

پ.ن: می خواستم براتون موسیقی بزارم نشد وقت نمی کنم :(.

پ.ن: ایشالا سری بعد :).

پ.ن: بای بای.

پ.ن: پ.ن؟

پ.ن: دیگه پ.ن نداریم.

پ.ن: شور پ.ن نوشتو نمک زدم.

عگس نوشت: عکس از شهر میلان (اگه اشتباه نکنم) به هر حال جای زیبایی است.

علی میلان دوست.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٥ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

یکی از لذت های دنیا صدا کردن کسی است ...

که در جوابت

فقط جان می گوید.

علی:

درود بر سوسکی که تو را به اغوش من میرساند

همه ی سوسک های کوچک کلبه یمان را خریده ام

همه یشان را هم بیمه کرده ام تا تو را وقتی کنار منی بترسانند

ان وقت تنها یک پناه خواهی داشت...

هههه الحق که بدلکاران خوبی هستند

دیروز یا یادت هست؟

پ.ن: سوسک به این جذابی نوبره واالا اصلا چه معنا داره سوسک خوش گل باشه؟ ادم دلش نمیاد با دمپایی به سراغش.

علی:

تا ببارد باران

تا بخوابد خورشید

تا بخنند مهتاب

تا نگرید چشمم

تا بیابم تو را

هم چنان خواهم خواند: بیا جلو کلاغ قصه ی من

نترس که من مترسک مهربانی هستم.

___________________________________________

سلام بر دوستان جان.

دوستان جان؟

حتما دید ادم هایی رو که به خاطر طرز تفکر بقیه از علایقشون می گذرن شاید خودتونم همچین ادمی باشید شاید وقتی یکی از همین ادم ها رو میبینید تاییدشون می کنید یا قضاوتشون می کنید و میگید نه این رفتار درست نیست.

به بخش نکوهیده قضاوت و سرزنشش کاری ندارم اما خوب ، می دونید به نظرم شاید بعضی ادما چون از سرزنش بی زارن حاضرن از علایق خودشون بگذرن این رفتار در خانوما شایع تره نمونه سادش خرید کردن خانوماست که (اکثرا) حتما به نظرات بقیه کنار خرید کردنشون نیاز دارن البته به قول بنده خدایی (یه نویسندهه نه چندان نامعروف) چون خانوم ها بیش تر با پدیده هایی سرو کار دارن که بیش تر در سطح عام قضاوت میشه مجبورن نظر افراد زیادی رو بشنون و انتقادات رو به حداقل برسونن.

نتیجه ی بحث: قضاوت خر است و قبل از این که بقیه رو قضاوت کنید برای چند لحظه خودتون رو بزارید تو اون شرایط.


پ.ن: مرد یک ازم پرسید: علی، من خیلی ادم بی استعدادیم و...

و جواب گرفت: بی استعدادی خودش یه استعداد و باعث میشه شما راه های مختلفی رو انتخاب کنی و در اخر این تجربه ی شماست که غنی تر میشه. اما اگه یکم خودمون رو بیش تر بشناسیم قطعا در چیزی استعداد داریم.

مرد یک گفت: خف بمیر باو

کلا شعورش کم بود :|

مرد دو ازم پرسید: اگه کنکور گند بزنی چی کار می کنی؟

و جواب گرفت: من اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.

پ.ن: چقدر الکی ادبیات این پست عجیب شده O_o

پ.ن: امروز به مرد سه گفتم: آقایی مسواک نمی زنی لااقل مثل کروکدیل دهنتو باز بزار یه گونجیشک بیاد کاراشو انجام بده. مرد شماره ی سه هم ناراحت نشد و گفت باشه دااا .

پ.ن: دیگه چی باید می گفتم.

پ.ن: یادم نمیاد!

پ.ن: اره فکر کنم همینا بود دیگه.

پ.ن: فرایند مقابل شما (خود درگیری همراه + با خود حرف زدن) نوعی بیماری روحی است.

پ.ن: تا پستی دیگر بودورود.


 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱٩ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

 طمع      بوسه      دگر    نیست   مرا                 

بگذار بگزم لب زین جمالی که توراست

علی:

دفتری باز کردم داستانمان را نوشتم

فصلی را با غم فصلی را با انتظار

دیگری را با دلتنگی ...

امدم فصل اخر را با فراموشی بنویسم قلم راه نیامد

دستم لرزید

همه واژه ها امدند کلمات را اوردند

صفحه ها ورق خوردند

دفتری تمام شد اما باز هم تو نیامدی.

نمیدانم این قصه که اولش شوق وصال داشت نه اخرش امید دیدار چرا انقدر طول کشید؟

پ.ن: برای سایه ای در چند سانتی متری.

علی:

بد تر از تنهایی ادم هایی هستن که باعث میشن همچین حسی رو تجربه کنی و بد از اون حس ترحمشون نسبت به تنهاییه تو...

پ.ن: نسبت عکس با متن (همین طوری بی ربط)

____________________________________________

سلام.

مردم کشورهای غربی فکر می کنن این جا ما در ایران تو جنگیم مام فکر می کنیم اونا تو حال و حولن و جفتمون به این توجه نمی کنیم که هممون در حال گذروندن یه چیز هستیم.

ادم جرات نمی کنه یه دقیقه بشینه پای تلوزیون نمی دونم چقدر دیگه ادم قراره تو افغانستان پاکستان عراق سوریه میانمار افریقای مرکزی سودان فلسطین و سایر کشورهای اسلامی بمیره.

پ.ن: مرد: «تا حالا آرزوی مرگ کردی؟»
پیرمرد: «نه، احمقانه ست که تو این زمونه آرزوی نعمت داشته باشی.»

Film Title: [ The Road- 2009]

از همه بیش تر دلم برای مردم سوریه میسوزه بی کشوری رو زمین خدا خیلی چیز عجیبیه باز هم به خودمون که سه میلیون پناهندرو تو کشورمون راه دادیم اما کل اروپا نمی تونه 5000 نفرو جا و پناه بده.

پ.ن: عید همتون مبارک.

پ.ن: همه چیز خوبه منم خوبم.

پ.ن: چرا انقدر این وب سوت و کوره؟

پ.ن: دارم به مرحله خستگی از کنکور و مدرسه نزدیک میشم :(

خدایا خودت کمک کن یه کم انرژی می خوام برای روزهای بعد.

پ.ن: امروز فهمیدم پول ارزش نداره ولی مقدارش چرا.

پ.ن: خوش باشین.


________________________________________________

داستان مردی رو شنیدید که خودشو از طبقه ی پنجاهم ساختمون پرت می کنه پایین و هر طبقه ای که داره سقوط می کنه به خودش می گه تا اینجا که اوضاع مرتبه

اوضاع منم درست شبیه همینه!

نفرت-متیو کاسوویتس

پ.ن: نه از اسم این فیلم خوشم میاد نه از عکسش ولی از دیالوگش چرا.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۱۱ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

از شاعری که نمیشناسمش اما زیبا سروده:

میان این شلوغی ها، دلم یک بوسه میخواهد...

تمارض کن به غش کردن، نفس مصنوعیت با من!

 

 موسیقی زیبا براتون گذاشتم برید حالشو ببرید.

دوست دارم زندگی رو(از معدود اهنگ های زیبای فارسی!)

این هم لینک دوم

پ.ن: سیروان و زانیار خسروی تنها خوانندهایه ایرانی هستن که کاراشونو دوست دارم.

امتحان کنید.

باغ بی برگی 

 

آسمانش

 

را گرفته تنگ در آغوش


ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش


باغ بی برگی

 
روز و شب تنهاست


با سکوت پاک غمناکش


ساز او باران ، سرودش باد


جامه اش شولای عریانی ست


ور جز اینش جامه ای باید


بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

 
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد


یا نمی خواهد


باغبان و رهگذاری نیست


باغ نومیدان


چشم در راه بهاری نیست


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد


ور به رویش برگ لبخندی نمی روید


باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟


داستان از میوه های سر به گردونسای اینک

 

 خفته در تابوت


پست خاک می گوید


باغ بی برگی

 
خنده اش خونی ست اشک آمیز


جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن


پادشاه فصلها ، پاییز


مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٦ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

من به شوق خزان به گلستان میروم 

من به شوق نم بارانی حرفی

ز سر ذوق به پای شمع عمر میسوزم

شاید به شوق یافتن لبخندی به برگ پاییز می نگرم.


علی:

بعضی دوراهی ها خیلی عجیبن...

مثل تلخی بی پایان و پایان تلخ.

من بودم پاییز بود رنگ بود یادش بخیر

بی می سر مست بودم یادش بخیر

تو   امدی ، پاییز   رفت

گفتم بهار میشود لابد ، نشد 

عیبی ندارد یاد تو هم بخیر

علی:

زمان همیشه از عقربه ها جلو تر است.

پ.ن: البته به غیر از دیشب! دستشون درد نکنه موجبات 1 ساعت خواب بیش تر مارو فراهم کردن.

پ.ن: روزی میرسه که همه مثل این پسره مدت زمانی کوتاه یا بلند رو بی خیال و رها سپری می کنیم. اون روز دیر یا زود میاد خدا کنه وقتی میاد خواب نباشیم.

پ.ن:برای دیدن جزییات عکس ها اون ها رو تو اندازه ی واقعی باز کنید. بیش تر لذت میبرید.

_______________________________________________

سلام.

امیدوارم حالتون مثل من با یک شیب ملایم در حال خوب شدن باشه و اگه بهترید بهترتر بشید.

چرا خوبم؟ خوب پاییز داره میاد و این اتفاق یعنی بالانس شدن از لحاظ روحی برای من البته این اتفاق برای همه نمیفته بعضی ها تو پاییز دچار افسردگی فصلی میشن!

خلاصه پاییز همه مبارک.

این چند وقت چه بارونای خوبی اومد وای خدا عالی بودن عاااالی، من که خیلی کیف کردم.

بوی گند مدرسه هم میاد صدای هم شاگردی ها اوزگل هم در هر لحظه در حال بلند تر شدنه خلاصه سال تحصیلی جدید و به همه ی مدرسه ای ها (خونوادهاشون)  تسلیت میگم.

اینم از سال اخر، دوران زندگی در مدرسه برای من خیلی فرسایشی بود و هیچ وقت ازش لذت نبردم مدرسه جایی بود که ریا و فریب و یاد گرفتم پا گذاشتن رو بقیرو یاد رفتم اتفاقا اینا چیزاییه که باید به همه یاد داد تا تو این بلاد (اسلامی)* بتونن زندگی کنن دبیرستان برای من نمونه ی بارز تجمع زر و زور و تزویر بود تجربه ای تلخ اما لازم.
اولین روز مدرسه رو کامل یادمه با مادرم بود البته چون بچه ی شیطونی بودم دوسال مهدکودک رفتم و یک سال هم پیش دبستانی اولین دوست مهدکودکم اسمش مهسا بود.

تا همین چند سال پیشم تو کوچه ی ما بودن که خوب الان رفتن جالبه با تنها کسی دعوا می کردم همین مهسا بود یعنی یادم نمیاد به غیر از ون با کس دیگه ای دعوا کرده باشم اولین دوست مدرسمم اسمش کیارش بود فامیلی و قیافشم یادم نمیاد.


بگذریم اینا چه اهمیتی داره؟

بی خیال نوشت: پری شب فهمیدم نصف فامیل دارن این وب و می خونن اولش یه حس بد بهم دست داد ولی در ادامه من به حس بد دست ندادم گفتم وقتی این جا در نداره یعنی همه می تونن بیان البته تو لحظات اول فکر کردم وب و حذف کنم ولی خوب دلیلی براش پیدا نکردم.

پ.ن: جالب است همه مرا می خوانند و هیچ کس مرا نمی خواند!

پ.ن: از این به بعد هی کم تر و کم تر میام و پست ها هم هی کوتاه ترو کوتاه تر میشن زحمت خوندن بخش اخر هم (اگه می خوندید) براتون کم میشه.


نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

من شن قسمت پایین ساعت شنی ام

ترس اوار روزهای اینده...

و نشسته بر خاکستر روزهای گذشته.

علی:

ایران و امریکا توافق کردند!

ولی من و تو برای یک لبخند هنوز هم هزار پرانتز داریم.

علی:

من و تو با شمع و پروانه فرق داریم

ان جا شمع و پروانه با هم ساختن و با هم سوختن

این جا تو نساختی و من سوختم.

داستان خر و لامپ مهتابی بهتر است.

هم به خریت من می اید  هم به مصنوعی بودن تو.

پ.ن: خر حیوان نجیبی است.

پ.ن: خر باشید ولی مصنوعی نباشید.


_______________________________________________

سلام خوبید ( لطفا کامل جواب بدید).

من؟ من خوبم (تقریبا) مثل همیشه.

وقتی دوست داری کلتو بکوبونی به دیوار:

1.زیست شناسی و سوتفاهم:

(نقاشی غیر خاک بر سری خاک بر سری نما)

امروز ظهر تو کلاس تنها نشسته بودم عربی می خوندم که مرجان (حسام الدین مرجانی) از در اومد تو گفت: علی تو رو خدا بیا این فصل اخر زیست سه و به من درس بده من غایب بودم هیچی نفهمیدم!

حالا فصل اخر درمورد چیه؟ درمورد دستگاه های تولید مثل در انسان!

منم شروع کردم به توضیح دادن در کلاسم بسته بودم که یهو مشاورمون از در اومد تو و اولین چیزی که چشمش بهش افتاد شکلای رو تخته بود!

مشاور: اقای اماده اینااااا چییییه رو تخته تو کشیدی؟

من: به جان خودم برای درس زیستمونه.

مشاور: یعنی انقدر شکلای تو کتاب دقیقه؟

من: فکر کنم اره ، یعنی اونا دقیق تره. (در حال اشاره به مرجان که تو هم یه چیزی بگو دیگه).

مرجان: نه اقا به این دقت و ظرافت نیست اماده خیلی خوب میکشه.

(شکلا اصلا دقیق هم نبودن و مشاورمون هم نمی فهمید اینو و اتفاقا شکلا خیلیم مهم و سوال خیزن)

مشاورمون:حالا مرجان تو این جا چی کار میکنی؟

مرجان: هیچی اقا اومدم بهش سر بزنم دیدم داره اینارو رو تخته میکشه که شما هم اومدین دیگه.

مشاور: اقای اماده اصلا از تو توقع نداشتم درسته جوونا تو این سن یک سری کنجکاوی ها دارن اما ... خوب دیگه مهم نیست بشینید سردرستون.

در و بست رفت.

(من پریدم رو مرجان در حال کتک کاری البته جدی نبود).

مشاورمون دوباره اومد تو: علی تو داری چی کار میکنی؟

مرجان (در حال فیلم بازی کردن): چون حقیقت و گفتم داره من و میزنه!.

مرجان از منطقه متواری شد و من به مدت 3 ساعت داشتم نصیحت گوش می کردم.

پ.ن: تا عصر هر وقت مرجان و میدیدم نیم ساعت می خندیدیم.


_______________________________________________

2. علی و احساسات!!!

دشب سر شام من و داداشم با هم صحبت می کردیم که من گفتم این قضیرو (قضیه مورد بحث) باید احساس کنی تا بفهمی.

_داداشم: یعنی الان مثلا تو احساس داری دیگه؟ الان مثلا تو خیلی با احساسی؟

من: احساس داریم تا احساس چرا با هم قاطی می کنی؟ همه ی ادم ها (با توجه به جنسیت و ...) تا حدودی درکی از انواع احساسات دارن.

داداشم: اوووووه بعله متوجه شدم منظور از احساسات برای خودت چی بود.

من: چی بود؟

داداشم: خوب برای تو میشه احساس خواب ، گرسنگی ، خستگی و... در نظر گرفت.

من: :|

بابام: یه احساس دیگه هم داره بعضی وقتا دست و پاش خواب میره من دیدم.

خواهرم: بابا راست میگه منم دیدم قیافشم خیلی خنده دار میشه وقتی دست و پاش خواب میره معلومه از احساسات قویشه!.

من: :|

داداشم: اووووه قیافشو نیگا اقااااااای با احساس... کمپانی احساسااااااات بفرمایید شامتونو بخورید.

پ.ن: من برای تلافی دست به کار  خطرناکی زدم و یواشکی تو اشپزخونه همه ی ته دیگارو خوردم البته بعدش که بقیه فهمیدن تقریبا همشون قانع شده بودن از خونه پرتم کنن بیرون! که با میانجی گری ریش سفیدا و بزرگای فامیل خطم به خیر شد.


پ.ن: گل یاسمون مرد :( خیلی دوست داشتنی بود مخصوصا وقتی گل میداد و بوی عطرش میپیچید تو حیاط امیدوارم امسال بهار بتونم یکی دیگه گیر بیارم.

گلمون تغریبا هم سن من بود.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٥ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

روزی وقتی ارام و روبه روی من نشسته ای و میخندی

بوسه ای ان چنان سریع بر گونه ات میزنم که انیشتین و فرهاد قانونی برای ارتباط عشق و سرعت بنویسند.

البته بعد ازان نمی دانم با تو گونه های سرخت و چشم هایت که می خواهند بگویند عصبانی هستی چه کنم؟


 

علی:

دنبال خودت می گردی؟

استعاره ها از شعرهایم پاک کن

خودت را عریان خواهی یافت ...

علی:

جایی می خواندم قلب انسان پمپ مهر است

پس تو ای بی مهر

من لابد قلبت پمپ خلائی است برای خودش!

پ.ن: ترسم تنها از ان است که خاموشی تو باشد نشانی از فراموشی تو...

علی:

گل نیستم اما نمی دانم

چرا روی مژگانم شب تا سحر شبنم مینشیند؟

گل نیستم اما نمی دانم

چرا هر روز در این افتاب سرد می خشکم؟

گل نمیستم اما نمی فهمم

نیش این همه زنبود وحشی را در قلبم.

من همان خار مغیلانم که ام مغیلان غم

از درونم نجوا می کند

و تو پنداری پشت این شیشه ها

کاغذها...

ادمی نشسته؟

_______________________________________________

سلام.

دنیا با غلیظ شدن ما غلیظ میشه هر چی ما غلیظ تر اون هم غلیظ تر ما ادما خیلی شبیه سنگای تو رودخونه هستم اگه با رودخونه هم مسیر نشیم اگه بهش پشت کنیم رودخونه هم بیش تر به ما فشار میاره...

زندگی هم همینه ساده گرفتن هر چیزی باعث میشه تو جریان رودخونه راحت تر حرکت کنی کسی این و بهت یادت نمی ده تو هم هیچ وقت یاد نمی گیری فقط کافی سعی کنی خودت باشی، نه ادم های اطرافت اون وقت که همه چیز و ساده میگیری.

این چند وقت که نبودم و طولانی ترین غیبت مجازی من بود خیلی اتفاق افتاد جدید بودن اما دلم می خواست کاشکی اتفاق نمی افتادن البته الان دیگه فرق نمی کنه چیزی که باید میشد شد.

اولیش از همه بد تر بود ...

چهارشنبه ی دو هفته ی پیش ساعت 8 بعد ازظهر داشتم وسایلمو میزاشتم تو کمد مدرسه که بزنم بیرون که سجاد همکلاسیم بهم گفت علی شیمیتو بده می خوام اخر هفته بخونم منم کلید و انداختم سمتش گفتم بردار در کمد و باز کرد که دیدم به جای کتاب شیمی چیزی که نباید دستشه ، فوری گفتم اونو بزار سرجاش اونم گفت مگه چیه؟ گفتم چیز مهمی نیست بزار سرجاش اونم گذاشتش همونجا.

اصلا حواسم نبود که با این کار فقط حس کجکاویشو تحریک کردم. کلیدمو گرفتم و رفتم خونه اما سجاد خان حالا حالا ها تو مدرسه بود.

من شنبه در مدرسه :

 سجاد دیدم که دیدم داره یه جوری به من نگاه می کنه با (یه لبخند) که خوب خیلیم دوستانه بود!

اومد میز پشت من نشست ...

_گفت علی من یه کار بد کردم و تو رو حتما باید در جریان بزارم.

من: بگو پسر حتما میشه راهی پیدا کرد.

_اره راهی هست ولی می ترسم بهت بگم ، اخه حتما خیلی عصبانی میشی.

من: تا حالا منو عصبی دیدی؟ نترس ...

_نه ولی این دفعه حتما عصبانی میشی.

من: اگه نمی خوای بگی برو اون ور بشین بزار من کارمو بکنم.

_باید قول بدی سریع عمل نکنی.

من:باشه.

_علی من  رفتم سر دفتره.

من: یه بار دیگه بگو تو چه غلطی کردی؟

_ببین تو قول دادی عصبی نشی...

من: تا حالا همچین حسی نداشتم دلم می خواست خفش کنم می دونستم برم جلو یه کاری می کنم که بعدش خودم ناراحت تر میشم فقط گفتم برو اون ور بشین نمی خوام ریختتو ببینم اون بد بختم رفت سر جاش نشست معلوم بود که خیلی ناراحته اما برام اهمیتی نداشت.

زنگ خورد کشیدمش یه گوشه

من:چه قدرشو خوندی؟

_چند صفحه اولشو.

من:راستشو بگو کاریت ندارم فقط می خوام بدونم.

_همشو

من: لعنت به تو چرا این کار و کردی اصلا من برات مهم بودم این وسط؟ یه لحظه فکر کردی؟ از هیکلت خجالت نمیکشی؟ با 110 کیلو وزن و 2 متر قد مثل دختر بچه ها رفتار کردی؟ مثلا دبیرسیتان پسرونس این جا این چه رفتار بچگونه ای بود؟

_علی تو کمک لازم داری ملیکا کیه؟

من: ملیکا؟ ملیکا دیگه کیه؟

_کلک عاشق شدی دیگه همونو میگم که تو اون دفتر باهاش حرف میزدی.

من: احمق اون ملیکا نیست سیکاست دخترم نیست که عاشقش بشم معنیش یعنی سایه طهماسب (فاملیش طهماسب) به کسی چیزی نمیگی سمت منم نیا که یه جور............ .

بعد از ظهر تو مدرسه رفتیم که تو نماز خونه بخوابیم.

ذل زده بودم به سقف که دیدم یه صدا از بالا سرم می گه :

علی بیداری؟

من: ارهولی خفه شو لطفا سجاد

_علی من خیلی تحت تاثیر اون دفتر قرار گرفتم میدونستم مینوسی ولی فکر نمی کردم ان قدر خوب و تاثیر گذار تو تو دنیای کاغذ واقعا عجیبی.

من:دهنتو ببند می خوام بخوام.

(دقیقا یک ساعت زیر گوشم اون دفتر لعنتی و تحلیل و تفسیر کرد و تمام این مدت من به این فکر می کردم که حریم تنهایی ادم از هر حریم دیگه ای تو زندگی مهم تره .)

سجاد بچه شوخ طبع و پر انرژیه که نتونست جلوی خودش رو بگیره ولی لااقل به من یه درس داد ، هیچ جا امن نیست بعضیا زیاد کنجکاون و تو با این وضع باید یه قفل بزرگ رو دهنت داشته باشی.

پ.ن: خوش بختانه کم کم داره فراموش میکنه.

پ.ن: اون قدرام از حرکتش ناراحت نشدم.

پ.ن: جدیدا با هم رفیق تریم البته به غیر از موقع هایی که گیر میده چه جوری مثل دیوونه ها با سایه ات حرف میزنی!

پ.ن:بچه رو از این ناراحت بود که چرا تو خاطرات من جا نداره!

پ.ن: هر وقت من و میبینه میگه تو یه افسرده ی برون گرا هستی که کسی از افسردگیت با خبر نمیشه.

پ.ن:  شاید برای تو اون قدری مهم نباشه ولی برای من که یکی به تمام  افکار و احساسات مخفیم دست پیدا کرده اون قدرام بی اهمیت نیست!.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٩ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

لبخند زیبایی دارد

اما هیچ وقت به من لبخند نمیزند

شاید میترسد  دیابت بگیرم!

+همیشه پشت  این تخیل میگویم زکی خیال باطل...

(به پشت تخیل دقت کن)

 

علی:

بی گریه خداحافظی کن

لطفا...

گریه که می کنی راستی راستی باورم میشود

تو که بروی ...

بعد این خداحافظی

خواهم مرد

پ.ن: بی نهایت از لفظ خداحافظ بدم میاد همیشه میگم به امید دیدار اون بخش دعاشم تو دلم میگم ، میگم خدا نگهدارت اما پیش خودم لفظ غم باریه. سری اخر به ادمی که گفتم خداحافظی نکن و کرد می دونستم تاریخ دوباره تکرار میشه دیدی نباید خداحافظی می کردی؟ دیدی؟ دیدی؟؟؟


سلام.

دلم یه مقدار گشت گذار اخر شب تو خیابونای شلوغ می خواد که خوب وقتش نیست (نمیدونم چی شد همچین حس غریبی پیدا کردم؟) اما واقعا به همچین چیزی نیاز دارم ، دید زدن تو کافه ها ، بچه های تو پارکا، داستان های راننده تاکسیا ، از این تهران لعنتی (معمولا از این واژه استفاده نمی کنم البته به جز سه ماه اخیر) چیز زیادی برای لذت بردن پیدا نمی کنی .

دیشب و پریشب خانه هنرمندان ایران بودم سالن استاد شهناز کنسرت بود رفته بودیم به قصد یه تئاتر و سالن استاد سمندریان که یهو دیدم غرق صدای سنتور و دفم.

فکر نمی کردم دف ان قدر صدای زیبایی داشته باشه البته اون خانومایی که دف میزدن هشت نفری و هماهنگ دف میزدن که فوق العاده زیبا بود.

پ.ن: به این فکر می کردم که اگه اقوام وبلاگامو بخونن چی فکر میکنن؟ شما چی فکر می کنید؟

(درباره ی خودتون و وباتون؟) فکر می کنید جا بخرن از چهره های بدون ماسک ما؟برای خودم که فکر نکنم :|

چیز جالبی نیست برای فکر کردن اما تغریبا 80 درصد مطمئنم خواهرم این جا رو می خونه دستش دردنکنه که بروم نمیاره! و خوب اگه می خونه از همین جا بهش می گم خواهر گلم دوست دارم.

پ.ن: کمی زیاد حالم گرفتس و سرما هم خوردم که شده بد اندر بد.

________________________________________________

امیدوارم دلم روز قیامت از من شکایت نکنه

طفلک ،

اخه میدونید...

خیلی میزنم تو ذوقش.

پ.ن: عکس های این سری رو از مکان های شهری استفاده کردم فکر نمی کردم دلم روزی برای این شهر (هنوزم لعنتی) تنگ شه مثل یه پارادوکس در عین زشتی زیبا هم هست.

( درستش به جای پارادوکس تضاده اما از جهتی دیگه می گم!)

پ.ن: ببخشید کم سر میزنم به خدا دلم می خواد اما میدونید همین جوری وقت کم میارم ان شاالله اخر هفته ها و شاید بعضی وسط هفته ها مزاحمتون میشم.

پ.ن: حال الانمو دوست ندارم ولی چون ما خودمون مسئول احوال خودمونیم اعتراضی نیست ، شکر.

پ.ن: راستی خدایا لطفا...

بشه بشه بشه بشه بشه

نشدم فدا سرم. هفته ی بعد ولی، لطفا بشه بشه بشه :{( (لبخند با سیبیل خخخ)

پ.ن: بعضی شبا اخر شبا اگه وقت کنم بین 10 تا 12 فیلم میبینم فیلم چیز خوبیه مخصوصا فیلم یه خوب بعدا بیش تر مینویسم دربارش.

پ.ن: به امید دیدار که نمیشه گفت اما به امید نوشتارهای زیبا از همتون تو وب های زیباتون.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()


علی:

می گویند توهم مسخره است

اما توهم کنار تو بودن برای من دلخوشیست

شاید مسخره باشد اما دلخوشیست دیگر...

علی:

من با اخرین باد پاییزی مردم

یادت هست بانوی پاییزان؟

یادت هست چگونه لبخند میزدی؟

اصلا همان لبخندت مرا کشت.

 سلام.

امروز یه داستان داریم .

چند سال پیش درباره ی معنای فرهنگ کلی تحقیق کردم اخرم کلی چرت و پرت داشتم رو کاغذ ، یه روز از کتابخونه داشتم بر میگشتم خونه یه راننده تاکسی جوابمو داد به جواب اون کاری ندارم (راستش چون دقیقا یادم نیست) اما از همون زمان سعی کردم این مفهومو بفهمم.

این موضوع گذشت و گذشت تا رسید به  دو هفته ی پیش که دختر عمه ی گرام از فرانسه برگشت ایران و همراه خودش دوست ویتنامیشم اورده بود خانوم متین و ارومی بود و معلوم بود حسابی درباره ی ایران و ایرانی پرس جو کرده ، و اومده  ایران بعد از کمی گشت و گذار به اولین نکته ای که پی برده بود این بود که خیابونای تهران و کرج بزرگ ترین (فشن شو ) های دنیان .

کنار نوشت: حرف زدن با ادمی که لهجه ویتنامی و فرانسوی داره و سعی می کنه انگلیسی حرف بزنه ادم و از خنده میکشه!

نکته ی بعدی که ذهن این خانومو درگیر کرده بود اخلاق تند و غیر دوستانه ی مردم با هم بود و اینکه جایی از شهر مردم رو در حال گپ و گفت نمی بینی و اکثرا دارن از وسیله ای بد لبو استفاده می کنن.

کنار نوشت: وسیله ی بد بو = قلیون

خوب به نظر من توجه این خانوم به مسائل شاید به خاطر این بود که ایشون مستندساز بودن و برای حرفش همچین توجهی لازمه (البته اون قدرهام افراطی نبود).

این خانومه (nini ) بله اسمش نی نی بود به خاطر زندگی در اسیا و اروپا با پوشش مردم این دو منطقه اشنا بود و میدونست خاورمیانه و اسلام چیه و البته از خوراک شبکه های غربی هم درباره ی این مناطق بسیار اشباح بود اما می گفت این عجیب ترین پوششی که یک زن ممکن داشته باشه و پسر های شما هم کم کم دارن تبدیل میشن به پسرای اسیای شرقی( فرقی با دخترا ندارن)

(منظورش حجاب خانوم ها نبود نظرش در واقع به خاطر پوشش متفاوت نسبت به بقیه کشورا بود گیر کردن بین دو چیز که خوب به نظر من جای بحث داره)

   روز اخر سفر این خانوم با دعوت به یه عروسی تموم شده بود یه عروسی تو باغ تو لواسون که خوب مثل اینکه مختلط بوده ،من تو این عروسی نبودم اما طاها که رفته بود می گفت قیافه ی نی نی شبیه قیافه الیس تو سرزمین عجایب بوده!

و بهش گفته من همچین چیزی هیچ وقت تو پارتیای اروپاییا ندیدم و عجیب تر چه طور گروه سنی 1 تا 70 سال این جوری تو یه مهمونی جمع میشن.

کنار نوشت: دختر عمه ی بزرگ تر این خانوم رو برای اولین بار تو عمرش ارایش کرده بوده و این خانوم برای اولین بار خودش رو ارایش کرده دیده بوده!

و خوب قبل رفتنش هم گفت: مردم خوبی هستید اما خودتون نیستید :| من که از این جمله خوشم نمیاد.

پ.ن: خانوم خون گرم مهربون و بی نهایت اوووم چی باید بگم؟ خاکی؟ اره خاکی و راحت بود بی نهایت خاکی راحت بودا !

موقعی که می خواست بره فرودگاه کله لباسشو خیس کرده بود تا چروکاش باز شه و بعد سوار هواپیما شده بود. از خونواده ای اصیل (به گفته ی خودش) داشت و اون قدری هم حس ناسیونالیسیتی نسبت به کشورش نداشت چون اصلا اون جا زندگی نکرده بود!

پ.ن: الان میبینم همه ی تعریف هایی که از فرهنگ برای یک ملت بدون قیاس با ملت های دیگه داشتم علط بوده.

مهم نیست نمی خوام درموردش فکر کنم :|

پ.ن: به نظر خود من رفتار هر ملتی درست یا غلط مهم نیست مهم اینکه تو درستشو انتخاب کنی هر کسی مختاره ازادانه رفتار کنه و انتخاب کنه چون این چیزیه که به انسان بودن ما معنا میده.

پ.ن: پری روز رفتم سلمونی موهای سرم اون قدر بلند شده بود که تا رو چشمام میومد و حسابی کلافم می کرد که خوب از موهای گرام در این گرما راحت شدیم :|

خودمونیم خیلی خوب بودن :(

پ.ن: نباید میرفتم سلمونی :( شایدم باید میرفتم :| مهم نیست.

پ.ن: تو طول روز افتاب رو ندیدن داره منو افسرده می کنه دلم یه افتاب گرم و سوزان می خواد. یه افتاب گرم گرم...

پ.ن: از این به بعد بیش تر وقت اضافمو باید رو صدای طبیعت بزارم اون وبلاگ و خیلی دوست دارم مثل بچمه.

پ.ن: خواب بر من مستولی گشت.(املای مستولی رو نمی دونم اینه یانه؟ )!

پ.ن: داشت یادم میرفت دختران روزتون مبارک :)

پ.ن: دارم برایند احوالمو در 17 سال گذشته حساب میکنم.

پ.ن: شبتون بخیر برید بخوابید البته بعد دیش بوس کامنت ، میشه لالا ! آفلین

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٧ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

مثلا من هم ادمم ...

یک لب ان قدر ناز و ادا داراد؟

حوا!

به خدا نخندی این دفعه تبعیدمان می کنند به جهنم.

من به جهنم نمی گویی خودت با لبخند زیبا تری؟

اصلا چه فرقی می کند الان هم که نمی خندی زمین برایم جهنم است...

علی:

مثل باد همراه باد غم با من است

شده ام چو علف زیر باد خم

اما میبنی همیشه روی لبم تبسمی تلخ.

________________________________________________________

سلام.

با یه سوال اسون شروع می کنیم. به نظرتون میشه از چیزی دور بود و اون چیز به ما نزدیک باشه! (در یک لحظه).

حالا شما فکر کنید بگید اون چیز چیه به نفر اول هم هر چیز مجازی بخواد می دم (به جای اینکه بگی چه چیز مجازیو میشه از من گرفت بگرد دنبال جواب).

زمانی خیلی دور (مثلا یکی دو سال پیش) این متن و گفتم خیلی سعی کردم معنی و منظور خودم و بعد از این مدت بفهمم و در گیر لغات سطحی متن نشم تا اینکه برای ساعتی خود متن شدم چه حال و هوای عجیبی بود...

دیگر جایی برای خودم در من نمانده و من ترک می کنم خودم را بی مقصد

چه بی وجود سپری میشود روزهایم «خودم» هر روز داد می زند «من» کجایی؟

و نمی دانم ایا «منم» «بی خود» زنده است؟

بین کشمکش «منم» و «خودم» این «خودمن» بودم که تنها ماندم زیرا که سکوت کردم در دعوای بین «منم» و «خودم».

و حالا حقم است این بی هویتی این بی منی و این بی خودی.

پ.ن: زیاد در گیر متن بالا نشید اگه دفعه ی اول نفهمید احتمالا اصلا این متن  و نمیفهمید مگر اینکه همچین چیزیو تجربه کرده باشید.

پ.ن: بعضی وقتا فکر می کنی صد درصد همه ی چیزی هستی که می خوای بعد میبینی نه...

اگه 10 درصد چیزی که بابات می خواست بودی الان بهتر بود یا نه...

مثل الان من فکر می کنی اگه 1 درصد چیزی که خدا می خواست بودی الان بی نهایت به استانداردات نزدیک تر بودی.

پ.ن: من نمی دونم گذاشتن این همه عکس و نقاشی تو یه دونه پست کار درستیه یانه؟ اگه فکر می کنید باید کم تر عکس بزارم بگید لطفا.

پ.ن: جالبه مدرسه قبلیمون 7000 متر بود ساختمون اصلیش 6 طبقه بود و ساختمون کناریش یعنی نماز خونه و کتاب خونش هم دو طبقه حیاطشم بزرگ بود اما 3 سال حس زندانی بودن به من دست داد و الان کابوس هام سرگردانی تو اون مدرسه است مدرسه امسالمون 14 بار از قبلی کوچیک تره اما حس ازادی بیش تری بهت میده از یونیفرم های مسخره هم خبری نیست (باور نمیشه واقعا باورم نمیشه من سه سال با کت شلوار توسی و پیرهن سفید میرفتم مدرسه این بدترین و وحشتناک ترین ترکیب رنگ دنیاست).

پ.ن: ببخشید زیاد شد :)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

هیکلم قبلا پوشالی بود با کمی غم که ... خوب میشد من

تو پوشال هایم را سوزاندی الان کمی غم مانده که ... خوب باز هم میشود من

بعله!

از تمام موجودیتم فقط غم هایم معنا دارد...

 علی:

چه تفاوتی می کند یک ساعت با یک سال؟

یا یک ثانیه با یک دهه؟

به پاییز قسم با هم فرقی ندارند

وقتی تو نیستی همه ی ساعت ها ساعت صفر را نشان میدهند.

 

سلام.

خوبید؟ (مثل همیشه کامل جواب بدید لطفا)

یکی از جمعیت مخفی وبلاگ (از اینا که چند ماهه فقط کامنت خصوصی میزارن) پرسید :

علی تو چرا هیچ وقت خودت حالتو نمی گی؟

جواب: چون هیچ وقت هیچ کس حال واقعی منو نپرسیده حال واقعی ادما تا براشون مهم نباشی براشون مهم نیست رفیق. (رفیق؟ خخخخ با این رفیقه جمله شده شبیه دیالوگی ماندگار از قیصر).


چند وقت پیش تو دوربین دختر داییم یه عکس دیدم از خونه ی قبلا مادر بزرگه (مادر بزرگه دو ساله خونشو عوض کرده) می دونید بچه ها ، خونه ی مادربزرگه دقیقا شیبه خونه ی مادربزرگای تو فیلما بود از این خونه هایی که یه حیاط بزرگ بعد ورودی دارن و دور تا دور حیاط هم پر اتاقه منظورم از اون اتاقاست که پنجره های رنگی بزرگ دارن بعد هم ساختمون اصلی خونه بود یه خونه ی بزرگ با سقفی با تیرک های چوبی یادمه یکی از اتاق های خونه که بچه ها رو میریختن توش (تا شلوغ نکن) 33 تا تیرک چوبی داشت.

یادمه خاله ها و مامان هر شب کلی قصه از اون خونه برای ما تعریف می کردن تا 12 ، 13 سالگیه من هرسال همه تو اون خونه بودیم شاید 30 نفر...

(شامل 5 دختر مادربزرگه 3 پسر و تعدادی نامعلوم نوه و البته نتیجه همراه با زن و شوراشون!) بابا بزرگه هم قبل از اینکه من به دنیا بیام فوت می کنه.

تو یه حیاطم پر بود از درختای بادوم و انگور و سیب و انار شاید بارون های اون خونه من و عاشق بارون کرد...


تصور کنید بوی کاه گل صدای خوردن قطره های بارون روی ترکه های چوب و حوضی که با قطره ها حرف میزد و درختایی که با بارون میرقصیدن.

خوب اون خونه هم کم کم از بین رفت و بچه های مادربزرگه براش یه خونه ساختن تو شهر و اوردنش پیش خودش تا تو اون خونه درن دشت شبا تنها نباشه.

الان ایمان (پسر خاله ی هم سن من) تو اتاقه یادمه یه گاری تو خونه ی مادربزرگه بود من و دو دختر داییم و خواهرمو ایمان و بعضی وقتا اون یکی پسر خالم دخترا رو سوار اون گاری می کردیم و تو حیاط کلی گاری بازی می کردیم همیشه هم پسرا خرای گاری بودن همیشه هم وقتی اتفاقی میوفتاد یا خیلی سر و صدا می کردیم پسرا رو دعوا می کردن :|

ولی همه ی کیفش برای دخترا بود چه احمقایی بودیم منو ایمان :|

پ.ن:الان گیر داده میگه برو اب بیار داره تهدید میکنه می خواد... مثل اینکه تهدیدش جدیه من برم.

ماریون : هری، خیلی دوست دارم
باعث میشی احساس آدم بودن بکنم
اینکه خودم هستم و خوشگلم
هری: چون واقعا خوشگلی!
تو زیباترین دختر روی زمینی
تورو توی رویاهام میبینم !

مرثیه ای برای یک رویا-دارن آرونوفسکی

پ.ن: بچه ها چرا لباس این خانومه زیر بغل نداره؟

پ.ن: فیلم زیباییه...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

پنجه خونین گلچین ، آه

میگیرد مرا هم روزی از غم ها

سرنوشت منو تیرگی فصل ها

همه زیر سر توست بانوی پاییزان

مشت گره کرده زده بر سر

پا برهنه دویده با درد

شاید همچون افتاب سرد زمستان

سرد و زرد و خسته و بی روح

می کشم هیکل پوشالی خود را

تا که طی کنم روزها

سال ها همچو عصر یخبندان

تا به کی طی کنم روزها؟

پ.ن: شعرو پری یروز اخر وقت تو مدرسه گفتم خیلی خسته بودم این شکلی شد.

علی:

زندگیم شده مثل یه ماگ بزرگ

به مزه چیزای تلخی که باهاش می خورم عادت کردم.

_______________________________________________

پ.ن: چقدر این عکس خوبه منو یاد روستای پدری (و مادری) میندازه. چقدر گرم و خوبه میمرم برای رنگ های گرم.

پ.ن: لطفا اگه عکسی باز نمیشه خبر بدید که لینکش و عوض کنم. حتما بگید.

پ.ن: دلم تنگ شده برای نقاشی کشیدن اما واقعا وقت نمی کنم نقاشی ها رو تو سایت ها می بینم و دلم برای خودم میسوزه برای عکاسی هم باید تا پاییز صبر کرد.

پ.ن: کلی حرف بود که بگم اومدم بگما اما دیدم دوستان رو فقط باید با خوشی از زندگیت سهیم کرد.

پ.ن: غروب جمعه خر است.

_______________________________________________

علی:

امشب یک شب معمولی فوق العاده است

تو نیستی و این معمولیست

خیالت هست و این فوق العادست...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٧ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

ای پادشه گیسو

ای که لب تو لعل است

دیشب خواب تو را دیدم

خواب که نه ، تو را غزل دیدم

ای بانوی پاییزان

وقتی که تو می خندی

این خواب ها تعبیر نمی خواهند

این شعر تفسیر نمی خواهد

علی:

روزی همچون پیچکی دور قلب اهنی تو می پیچم...

اصلا شاید وظیفه من است تزیین ان؟

نمی دانم!

فقط تو را به خودت قسم لااقل چشمه ی احساست را نخشکان

تا سطلی از مهر برای پیچکم داشتم باشم...


پ.ن: این شعرا داغ داغن همین امروز تو ساعت استراحت تو مدرسه گفتم خوبی بدی چیزی هست ببخشید که عجله ای بود. (فک کنم باید از شعرای قبلا استفاده می کردم).

_______________________________________________

سلام.

خوبید؟ خوشید؟ سازتون کوکه یانه؟ (لطفا کامل جواب بدید).

چند تا خاطره بگم از این چند روز ...

اولیش یه قصه ی تکراریه البته برای من نه شما

من هر سال سر فهموندن تلفظ درست فامیلیم به معلم ها میمیرم زنده میشم و من و اولا همه چیز صدا می کنن به جز فامیلیم.

معلم برای جلسه ی دوم اومد سر کلاس فک کنم کلا سی سالشم نباشه فقط سال چهارم درس میده که بعدا فهمیدیم به خاطر اینکه یکم زیاد اخلاقش و روش تدریسش فلفلی و تند و تیز بچه های کوچیک تر زیر دستش دووم نمیارن.

خلاصه...

این اومد سر کلاس و قرار بود جلسه ی تحلیل تست داشته باشیم همه هم از ترسش مثل بز (بز حیوان نجیبی است) خونده بودیم اومد و کلاس شروع شد و اول از همه هم رفتیم سر اصل قضیه یه سوال پرسید و گفت هر کی بلده بگه...

من اب دهنمو قورت دادم دستمو بردم بالا...

معلم: اسمتون

من: علی

فامیل شریفتون: اماده

خوب ادامه بدید اقای اباد

من: ببخشید آماده ... الف میم الف دال هه

معلم: اها اباده بفرمایید جناب اباده

وسط نوشت: خوشم میاد همچین با هیجان داری می خونی.

در همون هین بغل دستی من محمد (عکسشون قبلا گذاشته بودم (صداقتی)  همون که 120 وزنش بود 1.95 قدش یادتون اومد؟) داشت مثل ژله از شدت خنده میلرزید منم با همچین قیافه ای :| دیگه سعی نکردم توضیح بیش تری بدم و از اون روز من و اباده صدا می کنه.

تو همون روز معلممون امینی رو امیری صداقت و سعادت و از همه بد تر، دادو رو یه چیزایی تلفظ می کرد شبیه فحش!

بیش ترین چیزهایی که من و تا حالا صدا کردن: اباد ، اباده ، اقا ده ! (این از همه مسخر تر بود)  ازاده ، و سایر کلمات بر وزن آماده.

بعد حالا فامیلیتو یاد می گیرن باید حالیشون کنی که اقای محترم ( یا خانوم محترم) من و همون علی خالی صدا کنید مگه می فهمن؟

پ.ن: (من به شوخی سر شام) به بابام می گم با با من می تونم 18 سالگی فامیلمو عوض کنم؟

بابام: اره معلموه که می تونی فقط ...

من: فقط؟

بابام؟ از ارث محرومت می کنم :|

من: یکم فکر کردم دیدم پول از هر چیزی مهم تره.


داستان بعد:

دیشب دنبال یه اهنگ فرانسوی می گشتم تو اهنگام تو قسمت سرچ داشتم سرچ می کردم که دیدم تو لیست یه عالمه اهنگ هست به اسم حمیرا و مهستی اسماشونو شنیده بودم اما تا حالا گوش نکرده بودم پوشرو باز کردم و اهنگارو play کردم که...

نمیدونم چرا حس کردم یک سری اتفاقات داره در فیزیک بدنیم میوفته هنوز گیج بودم و اخمام تو هم که دیدم گردندم در راستای افق داره به سمت چپ و راست حرکاتی رو انجام می ده و صد البته در ناحیه ی کمر هم داشت اتفاقاتی میفتاد (که افتاد) و جاتون خالی چقد خوش گذشت البته خوب زود دلمو زد ولی چقد شاد بودن انصافا روح و روانم شاد شد

پ.ن: یه خاطره ی سوپر خنده دار از معلم دینیمون دارم که چون میترسم موجب مسخره شدن اون اقا بشم صرف نظر می کنیم. (همچین ادم با شعوری هستم من).

پ.ن: الکی مثلا این روزا همه چیز خوبه! پس چی که همه چیز خوبه لازمه  خدا شکر کنم؟ اما بلد نیستم؟ ببینم چه جوری میشه تشکر می کرد.

پ.ن: می دونم حال ندارید نصف متنارو بخونید عیبی نداره ، سعی می کنم کم ترشون کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

چند وقتی است بختکی هم بالینم شده

ان قدر ها هم که می گویند بد نیست

فقط کمی ادم را سفت بغل می کند.

مگرنه طفلی منظوری ندارد که ...

_______________________________________________

علی:

مثل زنی هرزه که کودکش را در گوشه ای سقط می کند

من هم ارزوهای نا خلفم را از بین میبرم.

البته نه به ان بی انصافی یا با امپول ویتامین k

ارزویی بزرگی در ذهن دارم که خوب ان ارزو خورده ارزوهای دیگر را له می کند.

فقط امیدوارم این ارزو لااقل یکی از پدرهایش خلف بوده باشد!

پ.ن: هنوز خودمم نمی دونم چرا باید همچین ارتباط ادبی (بیش تر بی ادبی) بین خودم و زنی هرزه برقرار کنم اصلا این چه طرز شعر گفتنه؟ شاعرا قبلا یه حیایی داشتن... .

پ.ن: خوب فکر کنم جواب و فهمیدم کسی که بخت همبالینش باشه از این بهتره نمیشه:| .

پ.ن: شیطونه می گه این دو تا شعرو پاک کنم. رسوایی به بار نیارن؟ ای بابا...

پ.ن: سرچ کردم بختک از ترس داشتم میمردم نصفه شبی اخه اینا چه عکسایی؟ این بهترینش بود :|

پ.ن: برای این خانومه تو عکس این بخش متاسفم اخه با منظور انتخابش کردم.

_______________________________________________

سلام بر دوستان جان.

امیدوارم حال و احولاتون میزون باشه.

دقایقی پیش برادر گرام یهویی به مادر گرام گفتن مامان زنگ بزن خونه اون دختره که برای اخر هفته بریم خاستگاری البته همچین قافل گیر کننده نبود چون از یه دو سه هفته پیش هی خنده خنده می گفت تا جو سازی کنه.

مامان پای تلفن من جلوی مامانم برادر گرام اون ور رو کاناپه لم داده پدر گرام در حال قدم زدن و متر کردن ابعاد خونه و در حال خوردن انجیر...

مادر گرام تلفن تو دستاشه و برادر گرام در حال خوندن شماره ی شخص مورد نظر.

مادر گرام با لحنی عصبانی رو به برادر: به طرف گفتی قراره زنگ بزنم؟

برادر: نه چند وقته قهریم ( با نیشی باز)

من رو به برادر گرام: چرا قهرین؟

برادر: به تو چه مگه تو درس نداری؟

وسط نوشت: قبلا فهمیده بودم اقا تولد طرف و یادش رفته.

من: (زیر لب ولی جوری که بشنوه) زن ذلیل بد بخت.

(تلفن و برداشتن).

مادر گرام: منزل اقای باقر پور (با ارامشی مثال زدنی صحبت می کرد)

خونه اصلا ساکت نبود هر کی از این ور یه چیزی می گفت که ماشالله مامان کار خودشو می کرد در کمال اعتماد بنفس.

من : ماماتن بگو خونواده ها بیایم با هم اشنا شیم اینا که با هم اشنان بگو برای معرفی خانواده ها دیگه... .

مادر گرام در حال جست و جو برای پیدا کردن چیزی تا بزنه تو سر من تا ساکت شم.

بعد از چند ثانیه فهمدیم مادر دختره اصلا خونه نیست :| و مامان با خواهر بزرگش حرف میزده و خواهر بزرگه هم مادرو شناخته و حتی کلی هم چاق سلامتی کردن.

و خوب همه چیز همین طوری الکی تموم شد.

پ.ن مهم: من معنی شعر این عکس و نمی فهمم اخه یعنی چی؟

پ.ن: امروز نتیجه ی ازمون اول اومد درصدی هایی زدم اصلا رویایی زیست 90 زبان 100 و کلا همه بالای 60 اما خوب از اون جایی که کمیت این جانب در فیزیک لنگ است فیزیک تنها 11 درصد زدم :| و مشاوره مدرسه داشت منفجر میشد که اخه تو مشکلت با فیزیک چیه؟ خوو از فیزیک بدم میاد ، ولی خوب امروز فهمیدم یه ای تو چیزایی تو خودم دارم! و حسابی غرق در جویات هستیم و از فردا تا بعد از ظهر مهمان مدرسه.

پ.ن: ریش بزی گرام رو از دست دادیم اونم با کلی دعوا (نصفه مدرسه رو انداختم به جون هم) تا ریشمو زدم همشم از اون جایی شروع شد که به ناظممون گفتم پول دادم اومدم غیر انتفاعی که هر جور می خوام بگردم که اقا چشمتون روز بد نبینه و خلاصه الان ما هستیم و سیبیلی تک و تنها  البته اون قدرام بد نشد یک سال بود با ریش می چرخیدم قیافه اصلیم یادم رفته بود.

( ریش گرام رو در عکس پروفایل ببینید مرحوم مغفور رو خیلی دوست داشتیم ریشم ناکام از دنیا رفت :(  ).

پ.ن: شور پی نوشت و در اوردم می دونم اما چاره ای نیست.

پ.ن: خوبی بدی کمی کسری بود ببخشید تو رو خدا که خوابم میاد و الان ساعت نزدیک دوازدست.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

وقتی خوابی شیرین تری

وقتی خوابی تو شیرینی و من فرهاد

اصلا دنیا قشنگ تر میشود.

راستی این لبخندهای در خوابت صاحب هم دارند؟ اگر نه مال من ...

علی:

روزی تو را سراسیمه بیدار خواهم کرد

و از پنجره برف صبحگاهی را به تو نشان خواهم داد

البته قبل از ان که سردی تو هر دو تایمان را ادم برفی کند

اصلا شاید روزی تو هوا را بس ناجوانمردانه سرد کردی

مثلا چند درجه از الان کم تر... .

الان شبه ساعت 11.22

سلام.

حالی بس عجیب دارم مثلا انگار با یه اسب کشتی گرفتم یه حس بد فرم غلیظم مثل ، مثله چی بگم؟ اها مثل یه خرچنگ در حال کندوکاو وجودمه می دونم مشکل از کجاست اما کاریش نمیشه کرد کلی حرف و سوال هست که دوست دارم از کسی بپرسم حال و حوصله سیکا (سایه خودم) رو هم ندارم یعنی اصلا نمیشه دست به قلم شد هی باید کم ترو کمتر بیام.

لنگر ارامش در حال کنده شدن است از ساحل ارام دورم شاید طوفانی هم در راه هست؟ که می داند؟

امان از پیله ها قبلا ان قدر زود به زود مجبور نمیشدم ازشون استفاده کنم اما الان... دوباره باید برم تو پیله ببینم با خودم چند چندم؟

نه می دونی شرایط بدی نیست شرایط عجیبیه از این همه حس عجیب غریب این چند هفته خستم چارشو می دونم اما کلی چارشو نمی تونم پیدا کنم :(

شاید معنویت خونم کمه؟ اره خوب کمه... .

پ.ن: تلافی خروسو در میارم.

پ.ن: کل پرشین بلاگیا یه حال و هوایی پیدا کردن پرشین بلاگ شده خانه ی سالمندان این همه ادم خسته و شکستی عشقی خورده مگه داریم؟ یکم شاد تر لطفا.

پ.ن: یه بچه این دور و بر هست حالش خوب نیست خودش میدونه کی و میگم براش دعا کنید.

پ.ن: ادم چایی خوری نیستم اما بعد یه هفته که می چسبه برم بزنم بر بدن شارژ شم یه چایی غم پهلو لب دوز لب سوز کمر باریک.

پ.ن: دیگه هیچی نیست برید بخوابید.

پ.ن: هنوز نرفتی بخوابی نه؟

پ.ن: اون دمپایی و بده این هنوز داره بر و بر منو نگاه میکنه T_T

پ.ن: آفرین برو بگیر بخواب.

پ.ن: شب بخیر.


نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

کاش ان علاقه از لب دیوار لبت پر کشد

با ناز و حیا روی لب من رسد

کاش چشم من روی تو را نقش زند

بلکه حیا از چشم تو بر کند

_______________________________________________

علی:

چشمانت را ببند 

حالا تجسم کن به پهلوی چپ خوابیده ای که حرم داغ نفسی پشت گردنت را جایی بالای دو کتفت را گرم می کند ...

و تو در خواب لبخندی میزنی

و البته از همان شب است که تو دیابت می گیری!

پ.ن: اسم این متن دیابت از نوع سومه.

پ.ن: شعر اول از شعرایی که دوست دارم :)

پ.ن: مردم تا عکسارو پیدا کردم هی عکس خاک بر سری میمودT_T

پ.ن: اون خانومه عکس دوم (بخش اول) بیش تر منو یاد خروس می ندازه.

_______________________________________________

سلام

حالتون خوبه؟ (لطفا کامل جواب بدید)

متن ادبی بسه یکم از خودم بنویسم چند وقت پیش از تو یه یکی از انباری ها کلی وسیله و عکس و لباس خنزل پنزل پیدا کردم و با مادرم اوردیمشون بیرون خوب اون لباسا و وسایل از من خواهر و برادرم بود که البته نمی دونم چرا مال از مال بقیه انقدر کم تر  بود :|

داشتم به این فکر می کردم که حداقل دویست سیصد تا دفتر نقاشی از منو خواهرم تو اون وسایل بود و چقدر ما نقاسی می کردیم و خوب از یه سنی به بعد کلاسم رفتیم و اون خلاقیت زنده رو الان من تو زندگیم می بینم و شاید نقاشی باعث علاقه من به عکاسی و یا حتی تصویر سازی در متن شد (خوب یا بد).

کنار این مسئله بچه های خپلی و خوش گل و البته معدود فامیل رو میبینم میدونید من از سر و کله زدن با بچه ها لذت میبرم و تو این سر و کله زدن ها متوجه شدم چقدر بچه های این نسل بی احساس و بی هیجانن با هم تو یه تیم نمی تونن کار یا بازی بکنن و اصلا بازی کردن بلد نیستن و خوب بچگی خودم و هم سنامو که یادم میاد میبینم چقدر تفاوت داشت  یادمه از تو کوچه برادرم به زور منو میاورد خونه الان کوچه ای با بچه پیدا نمی کنی لااقل تو تهران.

وچه قدر ناراحت کنندس دیدن این بچه ها که بیش تر شبیه پانداهای زیبا و خنگ و بی احساسن.

این باشه بعدا درباره ی کودک و کودکی صحبت می کنیم شما هم یه چیزی بگید دیگه خسته نشدید از بس من گمتم شما شنیدید؟

پ.ن: مادر و خواهر و گرام نیستند و خونه شده مثل سر بازخونه این همه مرد یه جا استحکاک ایجاد میکنه :|

پ.ن: بریم درسمونو بخونیم که دیره.

مرسی که هستید مرسی که می خونید.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۸ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

آقا یه چیزی میگم نخندین...

من چند سال پیش کارتون جودی ابوت رو دیدیم...

بگید خوب.

چند سال بعدترش کارتون آنه شرلی رو دیدم...

بازم بگید خوب.

بعد من فکر می کردم جودی ابوت و آنه شرلی دو شخصیت جدا از همن با اینکه هم رماناشونو خودنم هم کارتوناشونو دیدم!

نه ببین عزیزم من گیج نیستم اشتباه نکن فقط کم توجه بودم ولی الان که فهمیدم این دو تا از هم جدا بودن شکست عشقی خوردم که نگو نپرس!.


حالا بعدا درمورد بچگیم بیش تر توضیح میدم اون زمان از الانم خل تر بودم.

چند تا شعر گفتم چندتا متنم نوشتم در حد بنز اصلا عالی  ولی فعلا جو گرفته منو دارم درس می خونم نمیشه این جا بنویسم :) این جام که سوت و کور کلا انگیزه نیست و بگذریم که بعضیام مثل شبح میرن میان ، خودش میدونه ، الانم داره میگه این از کجا می دونه ، حالا بگذریم.

راستی امروزیه چیزی فهمیدم درباره ی متنام که بعدا بهتون می گم یادم بندازین یادم نره.

علی:

شبیه هلویی

بعله شبیه هلویی خوش طعم خوش بو خوش رنگ

ولی...

وقتی به نزدیکی هسته ات میرسم کمی به تلخی میزنی

عیبی ندارد به هلوهای این طعمی هم عادت میکنم

اما از ظرف، میوه ی دیگری بر نمیدارم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٥ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

پ.ن: چی بگم فقط یه جور سوال بپرسید ادم روش بشه جواب بده!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()


علی:

در    سر   هوس   دیدار   تو   دارم

وای از این هوس ها که در سر دارم

در  نبودت هر چه  گرما  باشد

من  دلی سرد تر ازسرما دارم

وای از شب های گرم تابستان

چون که من در سر هوس باران دارم

همه    عشاق   در   رنج   میسوزند

شاید من هم بیهوده حسرت باران دارم؟

خوش به  حال  من  و بد به حال  تابستان

که او شب های گرم و من با تو گلستان دارم

شعری برای تو

میدانی باران من ...
امروز به مهمانی دعوت شده ام کلی هم مهمان  دعوت اند خورشید در این بعد ازظهر تابستانی گرمایی وصف ناشدنی به مهمانی میدهد طوری که انگار خون درون قلبم را گرم می کند حس خیلی خوبی دارد :)
مهمانان همه امده اند چه لبخندهای دوستانه ای بعد از امدن مطرب (باد) همه شادی و پای کوبی را شروع کرده اند، همه به غیر از من...
از این جا که من میبینم نسیم و شقایق در گوشه ای کنار تپه شاد و سر خوش با هم می رقصند نگاهم به سمت لاله چرخید در افق مثل شمعی کنار خورشید می سوزد دو دست سبز بلندش را به باد داده  و به گرمی با باد میرقصد رقص لاله خیلی کوتاه است اما با شکوه و وقاری خاص!.
نیزاران دست های سبز خود را دور کمر هم انداخته اند و با اشاره ی باد سر می چرخاندن  موهای نرم کوتاهشان را در هوا پخش می کنند مطرب جمع باد ، تا مرا غمزده یافت از چشمانم خواند شاید شرابی چیزیی میباید تا گرم شوم و در این مهمانی من هم لذت ببرم، باد ارام ساغی ابر را صدا کرد ابر بر بالای سرم امد قطره قطره بر من بارید و من جرعه جرعه نوشیدم و تا صبح چه دیوانه وار پای بر زمین کوفتم و دور خود چرخیدم نمی دانم کی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم خود را در دامن مجنون یافتم در دامن گرم بید مجنون.

میهمانی برای تو.


____________________________________________________________________

امروز تولد دوستمه میشناسیدش منم نمی دونم چرا باران باید یک مرداد به دنیا بیاد و خوب عجیبه یکم باران و تابستان؟!.

دوستی که من بهش می گم هنرمند صبر و تحمل.

من حال عجیبی دارم نمی تونم بنویسم کلی حرف هست که باید زد که باید بزنم اما عیبی نداره میریزم تو خودم مثل خیلی از حرفا که برای گفتنشون کلمه های دقیقی پیدا نمی کنم.

و در اخر...

باران جان تولدت مبارک برایت ذهنی پویا جسمی سالم، ارزو می کنم تن و افکارت سالم باد.

تولدی برای تو


نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی :

بانوی باران این کوچه ی پاییزی را بنگر

نگاه کن چه زیبا برای ما اغوشش را باز کرده...

نگاه کن چه ساده چه زیبا با نسیمی خنک با خش خش چند برگ ما را به اغوش پاییزیش دعوت می کند .

بعله می دانم به خوبی اغوش من نیست اما هدیه را که نمی توان رد کرد کوچه هم از زیباییش به ما هدیه می دهد.

دست چپت را به دست راستم بسپار شانه ات را کنار شانه ام بیار با لبخندی صورتت را زیبا تر کن و از اغوش پاییزی کوچه لذت ببر.

پ.ن:

(زندگی به زیبایی یک قدم زدن زیباست اگر بلد باشیم اگر به ان تن دهیم ... ).


پ.ن:اون بالا خودمو یکم تحویل گرفتم خخ شما زیاد جدی نگیر:)

اینم از موسیقی این پست:

Tenerife Sea دانلود موزیک

_______________________________________________

کلی حرف هست که باید بگم ولی تو این وب هم انگار خاک مرده پاشیدن باید دفتری باز کرد و با چشم ها صفحه ای را شست.

خشم رو می تونم مخفی کنم غم رو می تونم مخفی کنم تا حدودی دوست داشتن رو هم می تونم مخفی کنم البته تا حدودی! غرور رو می تونم مخفی کنم  کاش این حس رو که خیلی وقته باهامرو هم میشد مخفی کنم با اینکه به نظرم حس خوبیه و از اون حس هاست که کسی نباید مخفی کنه ولی خوب کاریش نمیشه کرد وقتی درک نمیشه یا اشتباه ترجمه میشه. (حالم چیزی شبیه به عکس پایین همین متن است).

همین...

پ.ن: به غیر دو موسیقی که برای پست ثابت گذاشتم از این به بعد سعی می کنم برای بقیه پست ها هم موسیقی بزارم امیدوارم خوشتون بیاد.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی :

باد هم شیطنتش گل کرده هی از لای رو سری تو می گذرد

شاید می خواهد کمی از عطر موهایت بدزدد؟

نمیدانم!

اگر این طورنیست این همه تقلای بیهوده چرا؟

فکر کنم نمی داند این عطر فقط برای تو اعتبار می اورد.

چون این عطر برای توست نه تو برای این عطر...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳٠ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

سلام همراهان خوبم خوبید؟

من خوبم اما نمی دونم قضیه چیه که از صبح هر چی می خوام خوب باشم هی خبرای عجیب غریب میرسه و یاد خواب بدی که داشتم میفتم اون قدرام بد نبود ولی عجیب بود، بگذریم...

سفر منم به پایان رسید اون قدر شیرین و خوب بود که فکرشو نمی کردم به این زودی تموم شه ولی بعد سفر حتما باید خاطرات شیرینشو مرور کنی.

یکی از خوبیای این سفر که از اولش شروع شد ترافیک سنگینش بود نه نمی خواد جملرو دوباره بخونید سفری به جای پر از منظره اگه ترافیک راهش زیاد باشه باعث میشه از منظره ها کلی لذت ببری و باور کنید بعضی جاها میشد که تو جاده هرازبرای نیم ساعت حتی یک مترم حرکت نمی کردیم به هر حال باید با همه ی شرایط کنار امد به جای غر زدن.

از هوا براتون بگم که از گرم و شرجی هوا داشتیم تا خنک و بهاری و بارانی و پاییزی و حتی سردو زمستانی چون یه جاهایی از مسیر تگرگ میومد ولی من عاشق هوای بارونی و پاییزیش بودم چقدر خوب بود :) .

از ساحل براتون بگم که بس تمییز بود و خلوت ولی اگه یه پونصدمتری پیاده روی می کردی خیل عظیم جمعیتم می دیدی.

اما عجیب ترین جای سفر :

می دونید من بیش تر ترجیح میدادم تنها تو ساحل بشینم یه نوشیدنی بخورم و به دریا خیره شم که این کار تو یه جمع 23 نفره! و کنار دریا باعث ایجاد یه سو تفاهم میشه به قدمت 17 سال بعله دوباره (هزار باره) مورد اتهام عاشقی قرار گرفتم و خوب هی از من انکار هی از اونا اصرار...

حالا این جارو گوش کن، با پسر خالم (ایمان) از خیل عظیم جمعیت به سمت مناطق خلوت خودمون در حرکت بودیم که اقوام رو دیدیم اولین کسی که من دیدم دایی بزرگم بود که مثل یه هندونه تو ساحل دراز کشیده بوده و بقیه هم مثل یه نیم دایره نشسته بودن و عجیب سعی میکردن چیزی رو طبیعی نشون بدن من یکم ترسیده بودم چون حدسایی می زدم بدم یهو پسر خالم منو از پشت بغل کرد و بلند داد میزد بیاین بیاین یهو سه تا داییام و پسر داییم و اون یکی پسر خالم و شوهر خالم از 5 جهت شروع کردن سمت من دوییدن منم که حدسم داشت واقعی میشد و همزمان هم خندم گرفته بود روبه پسر خالم می گفتم ایمان مرگ من ولم کن بزار فرار کنم و... که یهو دیدم رو هوام یه نگاه انداختم به پایین دیدم رو دست اونام و الان عمق اب جایی تا زانوی یه ادم با قد بلند بود موج هام که مودام میومدن بعد منو با کلی لباس ، عینک افتابیم، موبایلم، ساعتم، انداختن تو اب ،من هر سال دو سه بار میرم شمال اما از 4 سال پیش پامو تو اب نذاشته بودم و باید اعتراف کنم خیلی خوش گذشت.

امسال میشد یه سری تغییرات رو در مردم دید مثلا هر سال اقایون کنار دریا شلوارک به پا می کردن و با رکابی و دمپایی لاانگشتی قدم میزدن و خانوم ها هم لباس های راحت می پوشیدن با سندل های زیبا اماااااااا امسال همه با دمپایی لا انگشتی و سندل های زیبا راضی بودن و اونارو به عنوان لباس انتخاب کرده بودن فکر کنم دولت داره طرح (انتالیا را به کشور می اوریم) انجام میده!

ببخشید زیاد شد سعی کردم خلاصه باشه ... .

پ.ن: عکس ها هنوز دستم نرسیده وقتی رسید عکس  هم میزارم.

پ.ن: کلی سنگ جمع کردم! چه سنگایی.

پ.ن: جنگل و خاطراتش برای بعد.

پ.ن: دریای خزر موسه نداره و به من خوش نگذشت :)

پ.ن: حتما با ادرس کامنت بزارید.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٩ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

اگر روزی چشمانم را می دیدی

می فهمیدی چشمانم غزل می خوانند نه لب هایم

اما تو همیشه نگاه بر دهانم داشتی

اصلا مگر غزل خواندن تنها کلمه چیدن است؟

_______________________________________________

هر کس لمی دارد برای ارامش مثل خود تو که این متن را می خوانی اما اگر ذاتا عاشق پیشه باشی انتخابی نداری جز...

می دانید  شاید باید روی ساحل نرم و گرم ساحل دراز کشید پتوی دریا را روی خود انداخت و چشم به ابی بی کران دریا دوخت که می داند شاید کوسه ای ، خرچنگی چیزی خواست کنار تو از دریا لذت ببرد لبخندت را به او نشان بده بگذار او هم کنار تو دراز بکشد فقط یادت باشد از کوسه ها بوسه ای نگیری.

پ.ن:اگه یه کوسه خوب و مهربون مثل این پایینیه که هرشبم مسواک زده پیدا کردید یه بوس گرفتید یا دادید عیبی نداره :).


نمی دانم شاید باید پا برهنه کل ساحل را قدم زد و گذاشت ماسه های نرم و نخودی ارام انگشت هایت را قلقلک بدهند.

اصلا شاید باید تنی به اب بزنی با سینه روی موج ها بخوابی و بگذاری موج ها تو را تا ساحل روی دست هایشان بیاورند.

اما هیچ چیز جای غروب دریا را نمی گیرد باید اتشی روشن کرد و از چشم ها همه ناراحتی ها را در اتش ریخت و سوزاند و مطمئن باش اخر شب که بر خواهی گشت به غیر از کلی ماسه که با خود اورده ای مشتی هم احساس خوب در جیبت داری.


_______________________________________________

همین الان یهویی به من گفتن فردا صبح میرم شمال :)

و من هم چیزی نمونده ذوق مرگ شم من مسافرت های کوچیک و جمع و جورو ترجیح میدم مثل همه ی مسافرتامون اما این یه چیز دیگس چون بعد مدتی همه ی فامیل مادری قرار کنار هم باشیم و از همه مهم تر مادربزرگه هم کنارمونه که خیلی خوش مسافرته نمی دونم چند نفر میشیم ولی حتما خوش می گذره تو جنگل، کنار دریا ،تو جاده ،کباب بازی، وااااای چقدر خوب میشه :)).

من مثل بچه ها شبایی که قراره بریم مسافرت تا صبح خوابم نمی بره چه شب خوبی بشه امشب... .

مادربزرگم میگه تا سر کوچه رفتی از همه خداحافظی کن شاید اخرین باری باشه که میبینشون من شما هارو تا حالا ندیدم ولی چون خیلی ادمای با حال و خوبی هستین الان ازتون خداحافظی می کنم کی میدونه شاید من نبودم و بعد این پست این وب هم دیگه اپ نشد.

خداحافظ دوستای گلم میدونید که همتونو دوست دارم به زودی بر می گردم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

سلام.

حالتون خوبه؟ من نمی دونم چرا تو دنیای واقعی و مجازی از کسی می پرسم حالت خوبه هیچی نمی گه؟ خوب بگید از حالتون لابد می خوام بدونم که میپرسم.

من خوبم یعنی خوب شدم این چند وقت که از من فقط شعر و داستان می دیدید یکم حالم بد بود و نمی خواستم این حال بدو به شما تزریق کنم  حالا بماند که هفته ی پیش این حال بد یکم جسمی هم شد می دونید 17 سال من 24 سال برادرم از یه بارفیکس اویزون می شدیم و این بارفیکس تکونم نمی خورد حالا فرض کنید یه روز در حال شیرین کاری هستید با این بارفیکس، و از پا اویزونید و  تاب می خورید که یهو کنده میشه!

وشما با مخ یه متر سقوط رو تجربه می کنید اخرم خود بارفیکس می خوره تو پیشونیتون بعد جالبه همون موقع هم همه دارن می گن بچه نکن این کارارو یه بلایی سر خودت میاریا... .

اینم از حال من.

جدیدا شدم مثل کروکدیل نه اشتباه نکنید نه دندونام زیاد شده نه پوزه در اوردم نه تخم میزارم نه شنا می کنم اما مثل کروکدیل دراز می کشم! یا تو اتاق رو تخت دراز کشیدم یا تو حال رو کاناپه کلا الان دو وضعیت دارم یا می دوم یا دراز می کشم البته بعضی وقتا مثل الان پشت میز نشستم و چقدر در این وضعیت زندگی شیرینه.

اونایی که تو خونن میگن کروکدیل من خودم فکر می کنم بیش تر یه خرس کوالا باشم.


دیروز خیلی بچه ی خوبی شده بودم خیلیم نه ولی یکم ادم تر بودم و خوب فکر کنم خواب خوب دیشب پاداش همون بود نمی گم یکی از بهترین خوابای عمرم ولی کم نظیر بود با حال و هوایی روحانی البته روحانی از نظر من خلاصه سرتونو  درد نیارم خواب همه چی تمومی بود با کلی جریان ساده اما زیبا.

امروزم یکم سعی می کنم ادم باشم فکر کنم دوباره همون خواب شیرین ببینم.

کی میدونه؟ شاید خدام فهمیده از توهم خیال و خواب لذت میبرم اونم اومده اونور البته.

ای خدا که خالق خرسی تو خوابم هم هوامونو داری مرسی :) .

پ.ن: علت انتخاب کردن این قالب فقط رنگش بود این رنگ که رو اسمش اختلاف نظر هست یکی از دو رنگ مورد علاقمه امیدوارم از قالب جدید خوشتون اومده باشه :).

پ.ن:عروسک کروکدیل به این زشتی ندیده بودم حیوون به اون ابهت و مثل یه کودن نشون داده بینیش بیش تر شبیه بینی خوکه تا کروکدیل اصلا با اون دندونای نیش بیرون زدش گرازه ، یه گرازسبز...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

یه جای گم و گور وسط ذهن من

دوباره زیر بارون

چک چک اشکای من

هق هق و حرف های من

دوباره همون شب

دوباره همون اشک

باز من و یه شب بارانی

دوباره من و همون هم اتاقی

دوباره من و همون حس بی قراری

فقط یک صدا  فقط یک نوا

چک چک بارون رو شیروونی خاطرات.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی :

راند اخرم شروع شد دیگه حتی نمی تونست دستاشو جلو صورش نگه داره موهای کوتاهش رو پیشونیش پخش شده بود حالا دیگه از خشک کردن عرقشم امتنا می کرد.

همه ی صداهای محیط تو ذهنش مثل همهمه های اروم انعکاس پیدا می کردن تو این همهمه ها کسی اونو صدا نمی کنه.


بقیه در ادامه مطلب (چون عکسا خشنن این پست و جمع و جور کردم).



:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٠ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

شبی خدای خود تنگ در اغوش گرفتن

به   صد   عشق   و    هوس     ارزد

که   تنش     ارام    جان    است    و

نوش لبش به صد عمر  بی ثمر  ارزد

من درویش را عشق او کردست رسوا

که این سلطانی به درویشی بسی ارزد

مرا  در  هم   شکست   درد   فراغش

که  این درد به صد شوق وصال ارزد

یاد    او    ارام     جان     است    و

این آراممش به صد شور جوانیم ارزد

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۸ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

کوکی خرد سال بودم...

 قاصدک ها را هی می کردم پیشه ام تنها کودکی بود دوستانی سنجاقکی داشتم.

روزی در گلستان  گل سرخی دلبری می کرد ، هی از من چشم پوشی هی از گل تمنا قلب ان روزگارم روح طبیعت را درک می کرد و می دانستم در طبیعت به گل ها نباید دل بست است اما من دلبستم و چه دلبستن شیرینی .

به گلی دل بستم می دانید وقتی گلی در دلت جای بگیرد به تمام وجودت ریشه می دواند و تو را تسخیر می کند بعد از مدتی گل پژمرد و من هم از درون پژمردم ، شاید از درون مردم ...

و بعد فهمیدم چرا به گل ها نباید دلبست   گل هایی که عمر کوتاه دارند جایشان دل ما نیست شاید حتی نباید خاطره شوند!

توضیحات متن: دیشب یاد جمله ی یکی از دوستان گذشته ام افتادم که هر جا هست تن و افکارش سالم باد ، می گفت : علی ادما دو دستن یه دسته مثل گل  سرخ یه دسته مثل گل شمعدونی دسته ی اول با بویی قوی رنگی قوی اما عمری کوتاه دسته ی دوم با زیبایی همیشگی که همه ی فصل ها برات جذاب خواهند بود می گفت مردم اشتباه می کنن اما به دست اوردن یه گل شمعدونی خیلی سخت تر از یه گل سرخه اما خیلیا میرن سراغ گل سرخ... .

پ.ن: نقاشی دوم چه حس گرم و رنگ های لطیفی داره دوست داشتنیه :) .

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٧ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

باز منو بی تابی دلم

کاشکی قول خواب تو را به او نمی دادم

حالا چگونه ارامش کنم؟

چیزی نیست شاید فقط کمی دلم تنگ است.


نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

بر گرفته از یک توهم... .

عصر خیال انگیزیست همه در حیاط خاطره جمعیم مادرم پونه ها را یک یک در بغل می چیند خواهرم با لباس گلدار بلندش دست به سینه و ارام از زیر درخت مو می گذرد زن همسایه از بالکن، حیاط ما را می پاید گربه ای بر خواسته از خواب بعد از ظهر کلافه راه خود را به پشت بام پیش می گیرد پدرم از حمام داد می زند ببندید شیر اب را فشارش کم است!

و من هم در اندیشه انم که فردا چه دور است ...

چرتی باید زد در خنکای این باد.

و این عصر چه خیال انگیز بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط علی اماده| نظرات ()

علی:

امشب   دختر  باران  چه  غوغا  می کند

با هوای بارانی اش مرا هم فرهاد می کند

امشب  این  جاست  و  حرفی  نمی گوید 

اما حرفهایش را با نگاهش فریاد  می کند

همچو  اهو در  دلم  می  خرامد

اما مراهم ، امشب صیاد می کند

افتاب   وفا    است    یار   من

اما همچو بستنی مرا اب می کند

عقلم گوید گر کنون ترکت کند؟

گویمش هیس بگو ، خدا   نکند

گوید: گربا بی وفای امشب هم مرغ دلت را پردهد؟

گویمش  فال بد  نزن  که  مرغ  دلم  فریاد  می کند

ترسم از ان است که امشب هم برود

اما  مرا  با  بوسه ای  خرابم   نکند

باران من فکر کنم باز دیوانه شده ام

که این چنین  دلم از تو  یاد  می کند

اولین غزل من بود این شعر که دیشب گفتم سه تا دیگه هم هست که براتون میزارم کارهایی ابتدایی هستن هنوز باید کار کنم :) امیدوارم این دفعه بی غلط املایی باشه. یه روزی دیوان علی دیوونه در میاد :).

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط علی اماده| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین